۱۳۸۹ خرداد ۲۶, چهارشنبه

راهپيمايي بيست و دوم بهمن

اين نوشته در تاريخ 2008/03/16 نوشته شده است

طرح يك سوال

بيست و پنج بهمن وقتي از جلسه اهدا جوائز برندگان مسابقه داستان کوتاه شهر کتاب بيرون آمدم، اولين جمله‌اي که گفتم يک جمله سوالي، تعجبي، خبري بود. از آنجا که کسي جز ته‌راني در اطرافم نبود تا مخاطب قرارش دهم از ته‌راني پرسيدم: اين جلسه چرا اينجوري بود؟
جلسه دو ساعته مثل همه مراسم اهداء جوايز آغاز شد. دبير مسابقه گزارشي از نحوه داوري ارائه کرد. مجري، متن تشکر از هيات داوران، متوليان شهر کتاب، سينما‌تک موزه هنرهاي معاصر، روزنامه‌ها و بقال سرکوچه را خواند. يک نويسنده سوريه‌اي که دست بر قضا به ايران آمده بود ده دقيقه‌اي در مورد ادبيات عرب صحبت کرد که ربطي به مراسم اهداء جوايز نداشت. سپس داوران روي سن آمده‌اند و پانزده نويسنده برتر يک جا اسامي‌شان اعلام شد. يکي از پلکان سمت چپ و يکي از پلکان سمت راست بالا مي‌رفت. از آنجا که اغلب نويسنده‌هاي برگزيده زن بودند و در هيات داوران فقط يک زن وجود داشت، شير تو شير شده بود. يک دو جين دست از تنه‌ها جدا شده و جلو آمده بود که سرگردان نمي‌دانست کدام دست محرم يا محرم را بفشارد. روي هم رفته از جمع شصت، هفتاد نفري حاضر در سالن ده نفري نامرتب و يکي در ميان دست مي‌زدند. بقيه يا با هم حرف مي‌زدند يا بادام زميني مي‌خوردند. هنوز پانزده نفر از سکو پايين نيامده بودند که پنج منتخب نهايي اعلام شد. عليرغم درخواست مکرر مجري براي تشويق نويسنده‌ها، حضار انگار همين الان از آسمان افتاده باشند فقط با چشمان وغ‌زده سن شلوغ و پر از جمعيت را نگاه مي‌کردند. برنامه راس ساعت مقرر تمام شد و من نه فهميدم چه شد و نه نويسنده‌ها را شناختم، نه نظراتشان را شنيدم، نه چهره‌هايشان را ديدم و نه اسمشان در خاطرم ماند تا بتوانم نوشته‌هايشان را دنبال کنم. بيرون سالن چند جعبه شيريني و آب‌ميوه روي ميزي قطار شده بود. حضار حمله کردند. هر کدام در گوشه‌اي آب‌ميوه و شيريني‌شان را خوردند. آن‌ها که با هم آمده بودند، با هم حرف زدند و با هم از سالن بيرون رفتند؛ انگار هيچوقت در سالن سينماتک با آدم‌هايي مشابه خودشان و با علايق و سلايق مشترک جمع نشده بودند.
سه روز بعد سرشار از شور و هيجان سر يکي از کلاس‌هاي تفکر خلاقم حاضر شدم. تصميم گرفته بودم برنامه توليد مجله را براي ماه اسفند متوقف کنم و به بچه ها فرصت بدهم در اين ماه طرح خلاقانه مشترکي ارائه دهند و اجرا کنند. به محضي که وارد کلاس شدم در حاليکه با تمام وجود دست و پايم را تکان مي‌دادم يک ربع ساعت از ايده هيجان انگيز خودم گفتم. پيشنهاد کردم کوچه‌اي از تهران قديم را در يکي از کلاس‌هاي خالي مدرسه طراحي کنند و مراسم چهارشنبه سوري قديم (از فال گوش ايستادن و قاشق زني و غيره) را به شکل نمادين براي شاگردان ديگر مدرسه يا حتي مدارس ديگر اجرا کنند. پيشنهاد‌هاي ديگري را هم که به فکرم رسيده بود مطرح کردم؛ اجراي ترانه‌هاي تخت‌حوضي مربوط به نوروز در يک برنامه يک ساعته موزيکال يا مسابقه عجيب‌ترين سفره هفت‌سين. تمام يک ربعي که حرف مي‌زدم پانزده دانش‌آموز کلاسم خميازه مي‌کشيدند. صحبتم که تمام شد منتظر شدم بچه‌ها پيشنهادهايشان را ارائه دهند. جالب بود که نه تنها کسي پيشنهادي نداشت بلکه هيچ‌کدامشان نظر مثبت يا منفي نسبت به طرح‌هاي من نيز نداشتند. از کوره در رفتم. داد کشيدم. توهين کردم. تشويق کردم. نصيحت کردم و بالاخره بعد از گذشت يک ساعت مهسا از ته کلاس گفت: خيلي بي‌مزه‌ست. من که از شنيدن اولين جمله بعد از گذشت يک ساعت به وجد آمده بودم گفتم: "تو پيشنهاد بده. اينا چيزهايي بود که به فکر من رسيده. تو ممکنه پيشنهادهاي بهتري داشته باشي." مهسا بهت‌زده مرا نگاه کرد و بعد از سکوتي طولاني گفت: "نمي‌دونم." واقعا بريده بودم. گفتم: "چطور ممکنه. وقتي طرح من بده معنيش اينه که تو، توي ذهنت اون رو با چيزي مقايسه کردي. پس از ديد خودت نظر بهتري توي ذهنت داري. بد و خوب نسبيه، نه؟" مهسا متوجه حرف من نشد. برايش بيشتر توضيح دادم و چند مثال زدم. مهسا بي‌حوصله به حرف‌هايم گوش داد و دست آخر گفت: "بخوابيم"!!
در طول پانزده روزي که به قول توکاي مقدس تاخير داشتم با خودم فکر مي‌کردم کجاي کارم اشکال دارد که بچه‌ها منفعلند. کجاي مديريت و سازماندهي مراسم اهداء جوايز ضعف داشت که حضار نويسنده آن طور منفعل بودند. من هر شب سري به وبلاگم مي‌زدم و با همان جمله تعجبي، پرسشي، خبري به ته‌راني مي‌گفتم: "هيچ‌کس نمي‌پرسه تو کجايي، عجيب نيست؟" ته راني مي‌گفت شايد هنوز آنقدر جا نيفتاده‌اي که طيف خوانندگان ثابت خودت را داشته باشي. يک روز به اين نتيجه رسيدم که شايد چرنديات مي‌نويسم. يک روز اينطور تحليل کرديم که شايد دنياي مجازي شاخص‌هاي عاطفي و کنش‌هاي خاص خودش را دارد. شايد در اين دنياي مجازي مرگ مثل تولد بار عاطفي ندارد و تعلقي در طول حيات مجازي ايجاد نمي‌شود. اما تمام اين پاسخ‌ها با داده‌هاي وب‌گذر زير سوال مي‌رفت. متوسط خوانندگان وبلاگ من در طول اين غيبت، تقريبا کاهش محسوسي پيدا نکرده بود. همه مي‌آمدند، منفعلانه مي‌رفتند و نمي‌پرسيدند چرا نيستم. انگار نبودنم به اندازه بودنم طبيعي بود!!
نمي‌دانم چرا من مجموعه اين انفعال‌ها را کنار هم نگذاشتم. براي منفعل بودن مردم در انتخابات دنبال جوابي مجزا مي‌گشتم و براي منفعل بودن شاگردانم دليل ديگري جستجو مي‌کردم. ديروز دکتر نجوميان در کلاس نقد فرهنگيش مسئله‌اي را مطرح کرد که به نظرم تا حدودي پاسخي براي اين انفعال‌هاست. دکتر نجوميان در پاسخ به اين سوال که چرا ما در سال‌هاي اخير چهره‌هاي شاخص ادبي نداريم و آيا واقعا دوره غول‌هاي ادبي به پايان رسيده اينطور جواب داد که بايد ابتدا پرسيد چه چيز سبب مي‌شود در حيطه‌اي، چهره شاخص به وجود بيايد. جواب نجوميان به اين سوال اين بود که چهره شاخص در بستر يک متن به دنيا مي‌آيد. بستر متن به معني مجموعه‌اي از عناصر است که با هم وجه اشتراکي دارند و به واسطه آن اشتراک در کنش با يکديگر قرار مي‌گيرند. در جامعه‌اي (ادبي) که دانشگاهيش نويسنده‌اش را قبول ندارد. خواننده نويسنده‌اش را نمي‌شناسد. منتقد اثر نويسنده را نقد نمي‌کند. اثر مورد تحليل در حيطه‌هاي مختلف قرار نمي‌گيرد. جوايز ادبي ربطي به جريان‌هاي فکري جاري ندارد و بالاخره جامعه ادبي جايگاهي در رسانه‌ها و تبليغات ندارد چهره شاخصي شکل نمي‌گيرد؛ هر چند که در داخل مجموعه ممکن است نويسندگاني بسيار توانا و اثرهايي بسيار جالب توجه وجود داشته باشد.
ايده نجوميان اين فرضيه را در ذهن من قوي کرد که عليرغم وجود تعداد زيادي وبلاگ در دنياي مجازي کنش هاي متقابل وبلاگ‌ها و وبلاگ نويس‌ها بسيار ناچيز است. نوشته‌هاي يک وبلاگ در وبلاگي
ديگر نقد نمي‌شود يا بسط داده نمي‌شود. گفتمان مجازي وبلاگ‌ها شکل نمي‌گيرد و مجموعه وبلاگ‌ها مثل دانه هاي مجزا و بي‌ربط فقط در يک فضاي مشترک قرار گرفته‌اند. اين مسئله به خصوص وقتي خودش را نشان مي‌دهد که نگاهي به ليست دوستان يک وبلاگ‌نويس بيندازيد. من در اين چند روز کمتر توانسته‌ام وجه اشتراکي بين ليست دوستان يک وبلاگ پيدا کنم. اين فرضيه در حيطه‌هاي ديگر هم جواب مي‌دهد. مي‌شود انفعال مردم (به خصوص قشر تحصيل کرده) را در مشارکت‌هاي سياسي و اجتماعي توضيح داد (حداقل از يک زاويه. بي‌شک مسائل اجتماعي پرسش‌هايي چند جوابيند). دانشجويي که در فکر مهاجرت است. تمام توانش را روي يادگيري زبان و فرهنگ کشور جديد متمرکز کرده. مجموعه اطلاعات درستش از تاريخ کشورش يک صفحه هم نمي‌شود چنان با جريانات سياسي يا اجتماعي بيگانه است که نمي‌توان او را عضوي از جامعه به حساب آورد. انفعال دانش‌آموزان يک مدرسه را هم مي‌شود توضيح داد. دنياي آن پانزده دانش‌آموز در ارتباط با يکديگر و در ارتباط با فضاي مدرسه، فضاي حاکم بر اجتماع و دنياي انديشه منِ معلم نيست. هر کدام در دنياي توهمي خودشان زندگي مي‌کنند. دنيايي که تقريبا غيرواقعي، دروني و تحت تاثير شبکه‌هاي ماهواره‌اي و فيلم‌هاي هاليوودي‌ست.
شايد عوامل متعددي مانع از اين شود که در فضاي واقعي امروز ما بتوانيم متني را که نجوميان به آن اشاره مي‌کرد به وجود آوريم. اما به نظرم فضاي مجازي اين امکان را مي‌دهد که وبلاگ‌نويسان بستر کنش‌داري را به وجود آوردند. اينکه چطور و از کجا بايد شروع کرد را نمي‌دانم. اما احتمالا کمي بحث در مورد اين مسئله به راه‌حل‌هاي عملي منجر خواهد شد.

اين پست در تاريخ 2008/03/11 نوشته شده است.

توپ روياي من

من مثل همه بچه هاي ديگر قبل از چهار سالگي براي خودم يک شغل انتخاب کرده بودم؛ يک شغل تمام وقت. مي‌خواستم امپراتور شوم.
سال‌هاي پيش از دبستان وقتم را به تهيه شمشير‌ها و نيزه‌هاي کاغذي، تعليم رژه به جوجه‌هاي يک روزه و بالاخره مجازات معترضين حکومتي مي‌گذراندم. گربه‌ها را از دمشان به درخت گره مي‌زدم. خرمگس‌هاي مزاحم را به سنجاق قفلي مي‌کشيدم و براي تصور بهتر حمله به مقر دشمن آب در لانه مورچه‌ها ول مي‌کردم. خوشبختانه در هفت سالگي علم و دانش مرا از وحشي‌گري نجات داد. سال‌هاي ابتدايي دبستان متوجه شدم زبان از شمشير کاراتر است. پس ساعت‌ها جلوي پنجره‌هاي قدي آفتاب‌گير خانه مادربزرگ دراز مي‌کشيدم و در تصورم براي هزاران سرباز زره‌پوش وفادار سخنراني مي‌کردم. در هشت سالگي براي اولين بار توان رهبريم را محک زدم. چهل دانش‌آموز را عليه رشوه‌گيري دبير کلاسم شوراندم. نيم ساعت در سرماي شديد و ميان بيست سانت برف جلوي دفتر مدير تحصن کرديم. فرداي آن روز ده نفر گرفتار تب و لرز شدند. من دو سيلي از مدير، دو سيلي از ناظم و دو سيلي هم از معلمم دريافت کردم. پدرم فقط با افتخار اخم کرد !! ده ساله که شدم دايي منوچهر اعلام کرد آنقدر بزرگ شده‌ام که خودم هديه تولدم را انتخاب کنم. من همان روز با هزار کلک به تنها کتابفروشي ستارخان رفتم و در حاليکه که نفس نفس مي‌زدم پرسيدم: آقا يه کتاب درباره امپراتور دارين؟ يادم مي‌آيد مرد ميانسالي که روي صندلي لهستاني شکسته‌اي چرت مي‌زد، به زور خودش را روي صندلي بالا کشيد و بدون آنکه زحمت عينک زدن به خودش بدهد گفت: چه جور امپراتوري پسر جون؟ خوشبختانه منتظر جواب من نشد چون واقعا نمي‌دانستم چه‌جور امپراتوري مي‌خواهم. کتابفروش کتابي در مورد زندگي ناپلئون بناپارت از نزديک‌ترين قفسه به صندليش بيرون کشيد و روي ميز گذاشت. در دو جمله برايش توضيح دادم که فردا براي خريد کتاب برخواهم گشت و در دو جمله ديگر در ذهنم عهد کردم وقتي حکومت را در دست گرفتم اين کتابدار بي‌دقت را گوش‌مالي بدهم تا ديگر به منِ دختر، پسر نگويد.
به اين ترتيب من در ده سالگي صاحب کتاب زندگينامه ناپلئون بناپارت شدم. احتمالا اگر آن کتاب به تنهايي خوانده مي‌شد تاثيرات شگرفي بر امپراتور بالقوه وجود من مي‌گذاشت اما از بخت بد، من همان سال از دوست مادرم کتاب زندگي‌نامه چارلي‌چاپلين، از مادرم کتاب زندگي‌نامه مادام‌کوري و از دوست داييم کتاب زندگي‌نا‌مه هلن‌کلر را دريافت کردم. پدر برايم ديوان شعر پروين اعتصامي را خريد و من ناغافل از آنچه کتاب‌ها مي‌توانند بر سر روياهايم بياورند همه‌شان را در طول يک سال بعد خواندم و اينگونه روياي شفاف و دوست‌داشتني من دستخوش پارازيت‌هاي روياي اطرافيانم شد.
من در يازده سالگي مادرم را از دست دادم و بي‌انکه خود بخواهم درگير مسئله مرگ شدم. شور زندگي جايش را به ساعت‌ها غور در جهنم و بهشت و دوزخ داد و عشق کشورگشايي با قول احمقانه‌اي که هفته آخر زندگي مادرم به او دادم سرکوب شد. بايد پزشک مي‌شدم.
دوازده سالگي برزخ را با تمام وجودم تجربه کردم.هر چه بيشتر به پزشک شدن فکر مي‌کردم بيشتر ترس برم مي‌داشت. شبها روح مادر بيچاره‌ام را پاي ميز مذاکره مي‌کشيدم تا حداقل تخفيفي بدهد و به دانشمند شدن من راضي شود. بالاخره بعد از يک‌سال مذاکره مادر را راضي کردم دانشمند شوم. اول جانورشناس، بعد زمين شناس، اتم شناس و بالاخره دانشمند فضانورد. از آنجايي که فضانوردي در ايران تعريف نشده بود رويايم را به نزديک‌ترين گزينه محتمل تغيير دادم. تصميم گرفتم ستاره‌شناس شوم. ديگر روزها تنم را به گرماي خورشيد نمي‌سپردم بلکه شبها به شکار ستارگان مي‌رفتم و در سکوت و تاريکي مست کننده شب به خودم مي‌گفتم من امپراتور دنياي کهکشان‌ها خواهم بود.
قبل از پانزده سالگي به خواست و توصيه پدرم ده کتاب از رمان‌هاي ادبي مشهور جهان را خواندم که به غير از خاک خوبِ پرل‌باک همه‌اش به نظرم جفنگ آمد. در شانزده سالگي گرفتار نوعي وحشي‌گري متمدنانه شدم. هيتلر را ستايش مي‌کردم. ماوراء‌الطبيعه را در هر شکل و نوعي کشک مي‌دانستم و به نظرم هيچ چيز مثل مهملات دنياي ادبيات نمي‌توانست ملت عقب‌مانده‌اي چون ما را همچنان عقب نگه دارد. به اين باور رسيده بودم که بعضي شهرها بايد با خاک يکسان شود تا بيماري خرافات و تنبلي به کل از پيکره ايران پاک شود. دو سال آخر دبيرستان را مثل اغلب نوجوانان درس‌خوان هم‌نسل خودم مثل يک گاو تمام عيار زندگي کردم. فقط درس خواندم و تست کنکور زدم. سه ماه قبل از کنکور مرحله اول در يک دريافت آني که براي خودم هم قابل فهم نبود به اين نتيجه رسيدم که کاري احمقانه‌تر از درس‌خواندن در سيستم آکادميک وجود ندارد. موضعم را اعلام کردم. پدر تا مرز سکته رفت و همه اعضاي تحصيل‌کرده فاميل بسيج شدند تا مرا از اين اشتباه بزرگ بيرون بياورند. من در کشاکش راهنمايي‌هاي دل‌سوزان هم‌خون و غيرهمخون کتاب گاندي را در کتابخانه پدرم کشف کردم و چنان تحت تاثير افکار گاندي قرار گرفتم که براي مدتي هرگونه اعتراض مستقيم را کنار گذاشتم. خوشبختانه به مرگ گرفتن من سبب شد به پدر به تب راضي شود. عليرغم مخالفت همه اعضاي فاميل فيزيک را انتخاب کردم. البته نه به دليل لذت بردن از حل مسائل فيزيک يا بردن جايزه نوبل، روياي کودکي من آرام آرام تا هجده سالگي خزيده بود. در نامه‌اي براي پدرم نوشتم: قدرت در فيزيک است. آن زمان که آدم‌هاي معمولي درگير مسائل کوچک و بي‌اهميتي مثل تغيير حکومت هستند من گوشه اتاقم نشسته‌ام و روي يک تکه کاغذ يک کهکشان بزرگِ بزرگ با ميليون‌ها کره‌ کوچک مثل هميني که رويش ايستاده‌ايم را جابه‌جا مي‌کنم. عجب حماقتي !!
در بيست سالگي براي اولين بار عاشق شدم. البته نفهميدم حالتي که گرفتارش شده‌ام عوارض عاشقيست. يک هفته گريه مي‌کردم. تمام دو ساعت کلاس کاراته مثل شتر بهارمست عربده مي‌کشيدم. يکي از اعضاي کانون قرآن شريف که آن روزها تلاش مي‌کرد مرا با افکار چمران و شريعتي به راه راست بياورد با ديدن اشک‌هاي من به اين نتيجه رسيد که من دچار تحول معنوي شگرفي شده‌ام. سپيده که پزشکي مي خواند گفت اين شروع افسردگي خطرناکيست که ممکن است حتي کارم را به جنون بکشد. استادم گفت براي در رفتن از امتحان او بسيار خوب فيلم بازي مي‌کنم و بهتر است جاي فيزيکدان شدن هنرپيشگي را انتخاب کنم. پدرم تشخيص داد از بي‌شعوري مفرط رنج مي‌برم و براي همين کتاب مباني جامعه‌شناسي و سوسياليسم چيست را روي ميزم گذاشت تا کمي باشعور شوم. رکسانا تنها کسي بود که بعد از يک ماه حرف زدن با من، پسري را در زندگيم کشف کرد و فقط دوبار ديده بودمش. همين.
من بعد از عاشقيت احمقانه دو ديدارانه‌ام به جان کتابخانه‌ها افتادم. از کتابخانه پدرم گرفته تا کتابخانه دانشگاه، کتابخانه حسينيه ارشاد و کتابخانه دايي. و البته اول از همه با همان رمان‌هايي شروع کردم که پنج سال قبلش با قدرت آنها را يک‌ مشت جفنگيات خوانده بودم. رقصيدن ياد گرفتم و موسيقي و نقاشي را کشف کردم. در تمام اين مدت توپ روياي بي‌نواي من بي‌هدف گيج مي‌زد و مي‌چرخيد بي‌آنکه بتواند به من تصويري دوست داشتني ارائه کند. من بدبينانه به توپ سحرآميزم نگاه مي‌کردم و با خودم مي‌گفتم شايد از ابتداي زندگيم مي‌خواستم رقاص شوم اما فرزند يک انقلاب خشن و جنگي خشن‌تر بودن آدم را رقاص نمي‌کند. هر روز که مي‌گذشت بهت‌زده‌تر به رگه‌هاي بي‌جان توپ روياهايم نگاه مي‌کردم. بهت زده‌تر مي پرسيدم در دنياي فيزيک چه مي‌کنم. چطور هيتلر را ستايش مي‌کردم. چطور خرمگس‌هاي بيچاره را به سوزن مي‌کشيدم.
دوره چهارساله دانشگاه را به کمک دوستان و خانواده‌ام تمام کردم فقط براي اينکه به قول پدرم يک کار را در زندگيم تمام کرده باشم.
در فاصله يک دهه گذشته توپ رويايي من از نفس افتاده. کند مي‌چرخد و گاهي اصلا نمي‌چرخد. مردي ده سال پيش به من گفت تو تا ابد در دنياي واژه‌ها گرفتار خواهي شد. گاهي فکر مي‌کنم شايد او درست گفته باشد و سرنوشت من امپراتوري دنياي واژگان است. گاهي هم فکر مي‌کنم اگر اين توپ سحر‌آميز جور ديگري چرخ مي‌زد، جور ديگري پايين مي‌آمد..
من همچنان گرفتار جادوي روياها هستم و به هر کسي که مي‌رسم دلم مي‌خواهد بپرسم توپ روياي شما تا به زمين برسد چقدر چرخ زده؟

اين پست در تاريخ 2008/02/17 نوشته شده است.

روياهاي نسل بعد

شنيدن روياهاي نسل بعد خالي از لطف نيست. اگر چه بر اساس روياي جمعي بچه پولدار نمي‌شه تصويري از آينده ايران ارائه داد اما حداقل مي‌شه فکر کرد قشر صاحب پول اينده دنياي اطرافش رو چطور مي‌بينه. براي من که تفکر خلاق درس مي‌دم روياهاي بچه‌ها گرانبها‌ترين دارايي کلاسه. معتقدم براي ايجاد هر گونه تغيير، در کنار آموزش مهارت‌هاي اجتماعي و فردي جديد و اصلاح آموزه‌هاي فرهنگي (که در اين يکي فاجعه هستيم. پست مستقلي خواهم نوشت) بايد به دنياي روياهاي نسل بعد راه پيدا کرد. اگر اصلاحاتي در نگرش نسل بعد قابل اعمال باشه محل ورودش همون روياهاي خنده‌دار و دور از واقعيته. قصد داشتم از روياهاي دو کلاسم تحليلي خلاصه ارائه بدهم، اما ترجيح دادم فقط به گزارش مستند بعضي از روياها اکتفا کنم.
بعد از يک جلسه درس در مورد روياها، ارزش اونها، تاثيرشون بر مسير زندگي آتي و بالاخره نحوه ساخت رويا قرار شد هر کدوم از بچه‌ها روياش رو بنويسه، در کلاس پنج دقيقه راجع به اون حرف بزنه و ديگران در موردش نظر بدن. مورد آخر يعني ساخت رويا رو از سال پيش به سيلابس درسيم اضافه کردم. دو سال پيش در کمال تعجب متوجه شدم بخش عمده‌اي از دختران توان گريز به آينده رو ندارن و ذهنشون تا چند قدم جلوتر رو نمي‌تونه ببينه. شايد تو يه فرصت ديگه در مورد چرايي اين مسئله هم حرف بزنم.
غزل اولين کسي بود که داوطلب شد از روياش حرف بزنه: "من مي‌خوام يه برج بيست طبقه واسه خودم بسازم که همه چيز اين برج مقطع مثلث باشه. از اتاق‌ها گرفته تا تلويزيون و يخچال. طبقه زير زمينش يه استخر بزرگ داشته باشه. کنار استخر يه رستوران چند طبقه که همه جور غذايي توش پيدا مي‌شه. خودم تو پنت هاوسش زندگي مي‌کنم. دوستاي نزديک و فاميلامم تو بقيه طبقاتش. هيچ‌کس تو ساختمون ما آشپزي نمي‌کنه. هر چي دلمون بخواد بخوريم تو رستوران مخصوصمون پيدا مي‌شه. همه وسايلشم سفارش مي‌دم برام بسازن. مبل مثلثي. دستمال توالت مثلثي..."از نظر اکثر بچه هاي کلاس روياي غزل چيز عجيب و غريبي نبود. تنها نگراني بچه‌ها اين بود که خونه‌اي که همه چيزش مثلثيه خيلي زود دل آدم رو مي‌زنه. کمي بحث شد و مشکل خيلي زود راه‌حل خودش رو پيدا کرد: "اصلا لزومي نداره هميشه تو اين يکي خونم زندگي کنم. گاهي هم مي‌رم اون يکي خونم."
نينا دومين کسي بود که داوطلب گفتن روياش شد:"من الان بوکس کار مي‌کنم. مي‌خوام دومين زني باشم که تو مسابقه دوئل بوکس شرکت مي‌کنه." بچه‌ها متعجب پرسيدن:"دوئل يعني چي؟" نينا جواب داد:"يعني از زمين مسابقه فقط يه نفر زنده مياد بيرون. يا مي‌کشي يا مي‌کشنت." يکي از بچه‌ها پرسيد:"نمي‌ترسي بميري؟" نينا خنديد:"نه فکر نمي‌کنم بميرم. من زدن آدما رو خيلي دوست دارم." من پرسيدم: "اون زني که توي دوئل شرکت کرده بود برد يا مرد؟" نينا خيلي خونسرد گفت: "مرد." البته نينا دو روياي ديگه هم داشت. يکي اينکه خونه‌اي بسازه که توش پر از زنجير باشه. به خصوص دوست داشت صندلي‌ها با زنجير از سقف آويزون باشه. نظرش بر اين بود که زنجير چيز قشنگيه. روياي دومش اين بود که طراح لباس بشه! نينا يکي از فعال‌ترين بچه‌هاي کلاسه. خوب نقاشي مي‌کنه و استعداد کشف نشده‌اي در کاريکاتور کشيدن داره. از نينا پرسيدم: "به نظرت يه ذره روياهات در تعارض با هم نيست؟" نينا هيچ‌تعارضي در روياهاش نمي‌ديد. به نظرش کشتن يه آدم و طراحي لباس براي يه خانوم خوش‌هيکل خوش‌قيافه هر دو هيجان انگيزه. همين هيجان‌انگيز بودن براي نينا کافي بود.
براي اينکه کلاس رو کمي آروم کنم مريم رو صدا کردم. مريم اصولا حرف نمي‌زنه. مي‌شه به راحتي توي کلاس ناديده‌ش گرفت. هميشه رنگ‌پريده‌ست و نسبت به همه چيز بي‌تفاوته. مريم پاي تخته کمي من‌من کرد:"من مي‌خوام يه چيزي بخونم که بتونم خبرها رو عادلانه توضيح بدم. خيلي بهم برمي‌خوره که تو اين شبکه VOA هر شب چهارتا آدم ميان چنان از ايران حرف مي‌زنن که همه متنفر مي‌شن. يا يه جوري حرف مي‌زنن که هيچ‌کي نمي‌فهمه. من مي‌خوام يه چيزايي بگم که مردممون يه ذره ايران و دوست داشته باشن. يه جوري هم مي‌خوام حرف بزنم که سينزده ساله‌‌ها هم بفهمن من چي ‌مي‌گم." تقريبا هيچکس به روياي مريم واکنش نشون نداد. من تشويقش کردم و گفتم به نظرم روياي قشنگيه. يکي از بچه‌ها گفت به نظرش خيلي هم احمقانه‌ست. چون کشور ما چيزي براي دوست داشتن نداره. يکي هم از ته کلاس گفت: "هيچوقت نمي‌ذارن يه همچين کاري رو بکني." پرسيدم:"کي نمي‌ذاره مريم اين کار رو بکنه؟" طناز از ته کلاس گفت:"همه مي‌خوان تمدن ايراني نابود بشه. چون براي دنيا خطرناکه." خواستم بپرسم چه خطري داره که چند نفر دهن دره کردن. چند نفر هم روپوش طناز رو کشيدن و آروم گفتن:"خانوم اين ديوونست، يه چيزي مي‌گه شما بي‌خيال شين."
طبيعتا بعد از بحث نيمه‌کارمون از طناز خواستم که پاي تخته بياد. طناز خيلي خوب حرف مي‌زنه. ذهن شلوغ و پر تلاطمي داره. مي‌تونه يک ساعت راجع به انواع چيزهاي بي‌ربط صحبت کنه. طناز صبر کرد تا کلاس به اندازه کافي ساکت بشه:"من روياي خاصي ندارم. خودم خيلي نجوم دوست دارم. اما پدرم مي‌گه بايد يه چيزي بخونم که توش هم پول باشه هم پرستيژ." پرسيدم:"خوب؟ پيشنهادشون چيه؟" طناز شونه‌هاش رو بالا انداخت:"يا وکيل بشم يا دکتر جراح قلب. دکتر شدن که خيلي زحمت داره. به دردسرش نمي‌ارزه. فکر کنم وکيل شدن بهتره." گفتم:"فکر نمي‌کني پيشنهاد‌هاي پدرت هيچ ربطي به علايق خودت نداره؟ پس خواست شخصي خودت چي مي‌شه؟" طناز گفت:"خوب نجومم تفريحه. وکيل شدنم يه جوري تفريحه. اصلا من فکر مي‌کنم رويا مال آدماي بدبخت بيچاره‌ست. اونايي که پول دارن رويا احتياج ندارن. هر چي بخوان دارن. اونايي که ندارن هي بايد شب و روز به چيزي که مي‌خوان فکر کنن." من پرسيدم:"به نظرت پولدارا به چه چيزي فکر مي‌کنن؟" طناز دقيقا نمي‌دونست. پدر طناز يکي از جواهرفروشي‌هاي بزرگ تهران رو داره. ازش خواستم از پدرش بپرسه و جوابش رو براي من بياره.
ساناز از اول زنگ سر جاش بند نمي‌شد. مي‌خواست زودتر از روياهاش حرف بزنه. "من عاشق پيرمردها و پيرزن‌هام. مي‌خوام يه مرکز تفريحي واسشون بزنم. نه مثل کهريزک که همشون افسردن. يه جايي که شاد باشه. با هم دوست بشن. بازي کنن. براشون يه زمين رقص درست مي‌کنم و رَپ‌هاي باحال براشون پخش مي‌کنم." پرسيدم:"فکر نمي‌کني واسه پيرمرد و پيرزنا بنان پخش کني بهتر باشه؟" ساناز بدون معطلي گفت:"ولي شما که از رپ خيلي خوشتون مياد. در ضمن يه رستورانم کنارش مي‌زنم که توش غذاهاي خوش‌مزه بدن نه سيب‌زميني پخته و هويج پخته." من حسابي ذوق‌زده شدم. به ساناز گفتم واقعا هيچي احمقانه‌تر از اين نيست که آدم آخر عمري خودش رو از غذاهاي خوشمزه محروم کنه. اونم به خاطر دو سال عمر بيشتر. به ساناز اطمينان دادم که اگه به پيري برسم حتما پاي ثابت مرکزش خواهم بود به شرطي که اونجا به اندازه کافي پيرمرد باحال و خوش‌تيپ پيدا بشه. ساناز شغلي هم به من پيشنهاد کرد؛ مي‌تونستم تو مرکزش مسئول پيست رقص باشم. شيوا و مرسده هر دو مي‌خواستن شهرهاي جديد بسازن. شيوا عاشق نيويورکه و دوست داره شهري مثل نيويورک بسازه و مرسده عاشق پاريسه و شهري مثل پاريس رو به تصوير مي‌کشه. مهرشيد روياش به دست آوردن کارخونه پدربزرگشه. ده دقيقه با بغض فراوون از دخترعمو و پسرعموي نالايقش حرف زد و اينکه چطور براي ثروت پدربزرگ نقشه کشيدن. وقتي پرسيدم چرا خودش رو لايق‌تر از اونا مي‌دونه. گفت:"دليلي نداره پول پدربزرگ به اونها برسه وقتي منم مي‌تونم به خوبي اونها حال کنم." بچه‌ها پيشنهادهاي شگفت‌انگيزي براي اغفال پدربزرگ ارائه دادن که بعدا فهميدم بخش عمده‌ايش رو از سريال‌هاي تلويزيوني ياد گرفتن. خوشبختانه کلاس يه آدم‌کش هم داشت که در صورت لزوم مي‌تونست به کمک مهرشيد بره. لادن با ترس و لرز گفت عاشق رقصيدنه اما خيلي مسخره‌ست که آدم رقاص بشه. آرميتا بزرگ‌ترين هتل ايران رو مي‌خواست بزنه، البته سر کوچه‌شون. به نظر آرميتا جايي بهتر از سر کوچه‌شون تو ايران وجود نداره. سحر روياهاي خوشمزه داشت. يه رستوران بزرگ با انواع غذاها در چشم‌اندازي بي‌نظير و فوق‌العاده. بچه‌ها جنگل‌هاي شمال ايران رو پيشنهاد دادن. خودش هم نظرش جايي نزديک ويلاي شمالشون بود. خوشبختانه يا بدبختانه هيچکدام از بچه هاي کلاس قصد دانشمند شدن نداشتن. علم نقشي در آينده اين گروه بازي نمي‌کنه. روياهاشون از جنس زندگي پولدارهاست. پول ساختن و پول خرج‌کردن. من البته از اينکه خواست اين بچه‌ها تناقضي با شرايطشون نداره خوشحالم. مي‌شه روياي بچه‌ها را به سمتي هدايت کرد که روند پول ساختن و پول خرج کردنشون کمکي به بقيه طبقات جامعه بکنه. به غزل پيشنهاد کردم خونه‌ش رو تبديل به موزه يا هتل کنه. پيشنهادم به طناز اين بود که شغل پدرش رو ادامه بده، طراح‌هاي خوب جواهر رو جذب کنه و ابداعي در صنعت جواهرسازي به وجود بياره. نينا مي‌تونست هيجانش رو به دنياي بازي‌هاي کامپيوتري بکشه و سازنده بازي‌هاي کامپيوتري بشه. خودم هم بايد در فکر ابداع نوعي رقص متناسب با آهنگ‌هاي رپ مجاز براي گروه سني هشتاد به بالا باشم.

اين پست در تاريخ 2008/02/08 نوشته شده است.

مهاجرت

با ري‌را در مورد زندگي در اروپا صحبت مي‌کرديم. پرسيدم: به نظرت مهاجرت سبب رشد هم‌سن و سال‌هاي مهاجر ما شده؟ گفتم: کمتر پيش مياد وبلاگي از مهاجرهاي ايراني پيدا کنم که توش چهارتا حرف به‌درد بخور پيدا بشه. انگار هنوز همين‌جا هستن. با همون طرز تفکر، همون نگاه و همون تعصبات و باورها. ري‌را پرسيد: چرا فکر مي‌کني زندگي خارج ايران يه چيز عجيب و غريبه. اونجا هم مثل همين‌جا. گفتم: من اين حرف رو از جهاتي قبول دارم. زندگي آدمها تقريبا همه جاي دنيا فرم ثابتي داره. تخصصي کسب مي‌کني. کاري پيدا مي‌کني. پول درمياري. ماليات و بيمه مي‌دي و مابقيش رو مي‌خوري. گاهي پول و زمان اضافي مياري، اسمت رو تو برنامه يه تور مي‌نويسي و يه سفر خط کشي شده به يکي از نقاط دنيا انجام مي‌دي. تو دنياي امروز تجربه‌هاي خاص و هيجان‌انگيز رو آدم‌هاي خاص کشف مي‌کنند؛ مستقل از اينکه ساکن افغانستانن يا آمريکا. با اين حال فکر مي‌کنم تغيير زبان، ارزش‌هاي شهروندي، شيوه روابط اجتماعي و فرهنگي خودبه‌خود منجر به يه سري چالش‌ مي‌شه که تجربه‌هاي به‌دردبخوري رو مي‌تونه ايجاد کنه. به خصوص ارتباط اجتماعي با آدم‌هايي که نه تنها نگاهشون تا حدودي با ما متفاوته بلکه در بعضي از موارد اساسا شيوه تفکر متفاوتي دارن. يه مدتيه که فکر مي‌کنم اون چيزي که ملت‌ها رو از هم جدا مي‌کنه نه مجموعه دارايي‌هاشون (فرهنگي و اقتصادي و.. ) که شيوه تفکرشونه. به همين دليل هم هست که ما با وجود وارد کردن شيوه کار، زندگي و تکنولوژي يک سرزمين به نتيجه مشابه اونها نمي‌رسيم. سفرهاي کوتاه کمک مي‌کنه تفاوت محصولات فرهنگي، اقتصادي، اجتماعي و .. رو به خوبي ببيني. اما براي شناخت تفاوت شيوه تفکر که علت اختلاف محصولاته بايد دراز مدت در کنار آدم هاي ديگه زندگي کني. ري‌را گفت: خوب توي اروپا، تو اين چند جايي که من بودم ايراني‌ها مثل بقيه مليت‌ها، کولوني‌هاي خودشون رو دارن. کمتر با بقيه رفت و آمد مي‌کنن. ترجيح مي‌دن با جماعت ايراني‌ها بگردن. بنابراين با اينکه ظاهرا محل زندگيشون عوض شده اما در حقيقت هيچ تغييري صورت نگرفته. بعضي جاها حتي مهاجرت، وضع ايراني‌ها رو بدتر هم مي‌کنه. چون تو ايران دست کم همه ايرانين و مي‌توني هر کسي رو خواستي براي معاشرتت انتخاب کني اما اونجا حتي انتخابتم محدود مي‌شه. چهار تا خانواده ايراني تو يه شهر کوچيک هستن و براي اينکه تنها نمونن مجبورن با هم رفت و آمد کنن. گفتم: اينکه ايراني‌ها مثل بقيه مليتها براي خودشون کولوني مي‌سازن طبيعيه، يه واکنش طبيعي آدم‌هاست وقتي در اقليت قرار مي‌گيرن اما من از جماعت هم سن و سال و هم سنخ خودم که اغلب به بهانه ادامه تحصيل رفتن و دارن اونجا دکترا مي‌گيرن و در سطح انديشمند و باشعور جامعه زندگي مي‌کنن انتظار ندارم مثل اقدس خانم که طفيلي امکانات يه جاي ديگست رفتار کنن. قاعدتا اين جماعت که زبان مي‌دونه، با استعداده و سواد داره بايد با بقيه ارتباطي بيشتر از ارتباط‌هاي ضروري برقرار کنه. ري‌را کمي فکر کرد و گفت: مشکل دقيقا تو همين باسواد بودنه. وقتي مي‌شيني باهاشون دو تا کلمه حرف به درد بخور بزني تازه مي‌بيني بي‌سوادي. ماها سواد عمومي‌مون خيلي پائينه. ديد کلي به درد بخوري به تاريخ نداريم. هيچي از مباني اقتصاد نمي‌دونيم. از هنر چيزي نمي‌دونيم. اگه بخوايم در مورد کشورمون حرف بزنيم وضع بدتره. چون تقريبا هيچ اطلاعات به درد بخوري از ايران نداريم. نمي‌دونيم واسه اين مملکت دقيقا چه اتفاقي افتاده. حتي اطلاعات درستي از وقايع صد سال پيش نداريم. اغلب اطلاعاتمون يا مال کتابهاي درسي و روزنامه‌هاست يا از دهن اين و اون شنيديم. اونجا که مياي حرف بزني مي‌بيني خيلي‌هاش انقدر غلطه که طرف با دهن باز نگاهت مي‌کنه. يه دليل ديگه هم هست ما آدم‌هاي اهل مدارا نيستيم. چنان از چيني‌ها و هندي‌ها حرف مي‌زنيم انگار فقط خودمون آدميم. انگار ما اصلا ايرادي نداريم. اينم يه مشکل ديگست. متاسفانه ري‌را عازم سفر بود و نتونستيم بيشتر حرف بزنيم. عصر که گفتگوي چند ساعتمون رو براي ته‌راني مي‌گفتم با تعجب گفت: ولي من فکر مي‌کنم ما، نسل ما به خاطر زندگيي که پشت سر گذاشته اطلاعات خوبي داره. انقلاب و جنگ و سانسور تو حساس شدن نسل ما تاثير داشته. البته يه نکته هست. اونم اينکه قشر تحصيل‌کرده‌اي که تو انتظار فرهيختگي ازش داري اتفاقا قشر فرهيخته نيست. جماعتيه که فقط خوب درس خونده و خوب امتحان داده. همين. دختر و پسر بيست و سه چهار ساله‌اي که يه ضرب درس خونده و بعد هم از ايران رفته و داره دکترا مي‌گيره چي‌رو تجربه کرده، اصلا فرصتي براي مطالعه نداشته. حساسيتي هم احتمالا نسبت به فضاي اطرافش نداشته. من حرف ته‌راني رو تا حدودي قبول داشتم. واقعيتش کم نيستن خانم‌ها و آقايون دکتري که اگه دهن باز کنن آدم نمي‌فهمه منشي يه مطبن يا کارچاق کن يه شرکت خصوصي.
اما روز بعد از اين گفتگو سر کلاس نوشتار خلاق داشتم داستاني از فيروزه جزايري دوما مي‌خوندم. دو سه پاراگراف بيشتر نخونده بودم که رسيدم به کلمه متجدد. ياد حرف‌هاي ري را افتادم و فکر کردم نکنه من فکر مي‌کنم بچه‌ها خيلي چيزها رو مي‌دونن در حاليکه نمي‌دونن. پرسيدم: بچه‌ها متجدد که مي‌دونين يعني چي؟ همه سرشون رو به علامت تائيد تکون دادن. خواستم جمله بعد رو بخونم که پرسيدم: خوب بگين ببينم يعني چي؟ هيچکس نمي‌دونست. من که سخت از شب قبل هيجان زده بودم نطق غرايي کردم که بايد بپرسيد. بايد باسواد بشيد و از اين چيزها. معني کلمه متجدد رو هم پاي تخته نوشتم و ادامه دادم. تو دو صفحه بعدي نزديک به ده لغت پاي تخته نوشتم تا رسيدم به کلمه عشاي رباني. يکي از بچه‌ها پرسيد عشاي رباني چيه. چرا انجامش مي‌دن. واقعيتش من درست و حسابي نمي‌‌دونستم. يعني فکر مي‌کردم ميدونم اما وقتي اومدم حرف بزنم بيشتر از دو تا جمله چيزي نمي‌دونستم. يه پاراگراف بعد وضع بدتر شد چون بچه‌ها پرسيدن فرق کاتوليک و ارتدکس و پروتستان‌ها چيه. من دقيقا نمي‌دونستم کاتوليک‌ها و ارتودکس‌ها چه اختلافي با هم دارن. نمي‌دونستم خواستگاه گرايش پروتستان‌ها کجاست. نمي‌دونستم فرانسوي‌ها بيشتر کاتوليکن يا پروتستان. نمي‌دونستم آيا مسيحي‌ها محدوديتي در ازدواج با يهودي‌ها دارن يا نه. جالب اينجا بود که من اين داستان رو حداقل سه بار خونده بودم و هميشه فکر مي‌کردم معني کلماتي مثل عشاي رباني رو مي‌دونم. هيچ‌وقت به ذهنم نرسيده بود که اطلاعاتي در مورد سه گرايش مسيحيت کسب کنم. ظهر که به خونه برمي‌گشتم فکر کردم احتمالا نظر ري‌را در مورد بي‌سوادي ما تا حدودي درسته. حداقل در مورد من صددرصد درسته.


اين نوشته در تاريخ 2008/01/30 نوشته شده است

۱۳۸۹ اردیبهشت ۶, دوشنبه

گزارشي از دوشنبه‌اي که گذشت

من و خانم مدير با هم وارد دفتر دبيران شديم؛ من سلانه سلانه و خوش‌خوشک و خانم مدير هيجان زده و نفس زنان. بقيه معلم‌ها سرپا ايستاده بودن. صداي خانم الف از راهروي دفتردارها ميومد:
-سينا جان پسرم اصلا از اتاقت تکون نخور. وايستا همونجا درست رو بخون تا مامان جوني برسه. زنگم زدن نمي‌خواد اف‌اف رو برداري.
وضعيت دفتر دبيران عادي نبود. به محضي که خانم مدير هيکل گرد گوشتيش رو روي صندلي ولو کرد بقيه معلم‌ها شروع کردن:
-چي شد خانم مدير؟
-الان بچه پزشک قانونيه؟
-دفنش که نکردن‌؟
من بي‌خبر از همه جا ليوان چايم رو برداشتم و کنار خانم ب که کم و بيش غمگين به نظر مي‌رسيد نشستم:
-اتفاقي افتاده ؟
خانم ب بهت زده نگاهم کرد:
-خبر نداري، خواهرزاده خانم فلاني رو کشتن. دختر دوازده ساله. اونم تو خونه خودش.
رو کردم به مدير:
-خونه خودش؟ باباش کشته؟
مدير با دست‌هاي گوشتالو گوشه روسريش را درست کرد:
-وا چپ‌کوک جان مگه پدر، بچه‌ش رو مي‌کشه. خونه‌شون حسينيه بوده. ظهر عاشورا جسد دختر رو زير تخت پيدا مي‌کنن.
خانم ج گفت: حالا فهميدين ماجرا چي بوده ؟
مدير بادي به غبغب انداخت:
-ظاهرا سر نماز ظهر يکي پشت سر پدر دختره گفته چنون به عذات مي‌شونم که هميشه خونت حسينيه باشه.
خانم دال گفت:
-عجب شمرهايي پيدا مي‌شن حالا اين همه وقت. يکي نيست بگه نامسلمون ظهر عاشورا.
خانم ب چشم غره‌اي به خانم دال رفت :
-عجب حرفي مي زنيد. قتل قتله ديگه ظهر عاشورا و شب عاشورا مگه داره.
خانم ج سرش را روي ميز دولا کرد و آروم گفت:
-تجاوزم کردن بهش‌؟
خانم مدير که از اين سوال هوشمندانه بدش نيومده بود لبخندي زد و گفت : نمي‌دونم والا بايد وايستيم خانم فلاني بياد ببينيم تجاوزي هم شده يا نه. عجب دوره و زمونه‌اي شده اون از شب تاسوعا که تا صبح تن و بندنمون لرزيد اينم از امروز.
خانم دال قبل از اينکه کلام مدير منعقد بشه هيجان زده پرسيد:
-اوا چرا خانم مدير؟
مدير قر تند و فرزي به کمر گوشتيش داد و ليواني چاي برداشت :
-بابا شب تاسوعا من داشتم مي‌رفتم روضه که ديدم اين سرايداره زنگ زد گريه، که خواهرزادم تصادف کرده، بايد برم شهر ري. بهش گفتم باشه بيا دم در خونه پول از من بگير خودت رو برسون. آخر شب بود گفتم يه زنگ بزنم ببينم چي شد. تلفن کردم خونه خواهره. گفتم دخترت چطوره. گفت خانوم کاش تو تصادف قيمه قيمه شده بود، دزديدنش.
خانم دال و ب با هم گفتن: دزديدن؟
مدير حبه‌اي قند برداشت:
-آره نگو يه خواستگار داشته، اينا هي جوابش مي‌کردن. دختره روز قبل واسه کمک تو خرج دادن يکي از همسايه‌ها رفته بوده اونجا. پسره هم ديده شلوغه دختره رو دزديه. حالا هم زنگ زده گفته نگرش مي‌دارم تا واسم عقدش کنين.
گفتم: مگه مي‌شه. بالاخره اينا بايد شناسنامه ببرن. عاقد ببرن. خوب پليس مي‌گيرتش پدرشم درمياره.
خانم ب گفت: خانم شما مثل اينکه اينجا زندگي نمي‌کني. دختري که ببخشيد يه شب خونه يارو مونده خوب بايد عقدش کنن ديگه. چاره‌اي نيست. ديگه طرف کرده تو بوق و کرنا. کي مياد اون دختر و بگيره.
خواستم حرف بزنم که خانم الف هراسون توي دفتر اومد و روي اولين صندلي نشست:
-واي دلم داره مثل سير و سرکه مي‌جوشه. سينا خونه تنهاست. نيان سراغش.
گفتم : بابا خانم الف بچه شما که پسره ديگه.
خانم الف حرفم رو قطع کرد: پسرا که بدترن. همين ماه گذشته تو اون برف و يخ‌بندون به دو تا از پسربچه‌هاي مدرسه تجاوز شده. روزنامه رو مگه نمي‌خونيد شما؟
خانم دال گفت: اين مردم ايمانشونم از دست دادن. پريروز تو ميدون آرژانتين با شيشه نوشابه زدن تو سر دوست پسر من، موبايلش رو گرفتن. بيست تا بخيه خورده سرش.
خانم ب آماده مي‌شد حرفي بزنه که زنگ خورد. دو زنگ تفريح بعدي بحث پيرامون تجاوز ادامه پيدا کرد. به خونه که رسيدم اشتهاي خوردن هيچ‌ چي نداشتم. ترجيح دادم دوش آب گرمي بگيرم و کمي بخوابم. قبل از اونکه وارد حموم بشم زبونه پشت در رو انداختم. زنجير اطمينان رو بستم و پنجره‌ها رو کنترل کردم. نيم ساعتي زير دوش آب گرم ايستادم و خودم رو به دست صداي شرشر آب سپردم. بيرون که اومدم هنوز حالم به جا نبود. فکر کردم ديدن يکي از کارتون‌هاي جديد والت ديسني حالم رو بهتر مي‌کنه. تلويزيون رو روشن کردم اما قبل از اونکه شاسي ويدئو رو فشار بدم چشمم به جسد کفن پيچ شده زني افتاد که توي قبر خوابيده بود و فقط گردي صورتش معلوم بود. يه مار زهري هم روي صورتش مي‌چرخيد. چنان صحنه منزجر کننده‌اي بود که حتي نمي‌تونستم کانال عوض کنم. جلوي تلويزون خشکم زده بود. هنرپيشه زن به هنرپيشه مرد مي‌گفت: پسرم خواهرت تو زندگيش سخن‌چيني مي‌کرد. حالا که شب اول قبره داره تقاصش رو پس مي‌ده. نمي‌دونم چطور از فاصله دو متري تلويزيون شيرجه زدم و به جاي عوض کردن کانال يا خاموش کردن تلويزيون، يا حتي بستن چشمام، دوشاخه رو از پريز کشيدم. جايي خونده بودم آدم‌ها وقتي شوکه مي‌شن يا ذهنشون در معرض بمباران چيزي نامطبوع قرار مي‌گيره سيستم رفتار منطقي‌شون مختل مي‌شه. الان با خودم فکر مي‌کنم بعيد نيست دفعه ديگه مغزم فرمان شکستن تلويزيون رو بده، يا شکستن شيشه خونه، يا فحش دادن به عابري که داره خوش‌خوشک از زير پنجره اتاقم رد مي‌شه. هيچ بعيد نيست.

اين پست در تاريخ 2008/01/22 نوشته شده است.

نسل بعد؟!

- يا حضرت عباس، چرا اينجوري شدي محمد؟
محمد يه کلاه قرمز مارک گپ سرش گذاشته بود. کلاه تي‌شرت اسپرت آبي نفتي رو هم کشيده بود روش. يه کاپشن پفي سورمه‌اي خوشرنگ هم روي تي‌شرتش پوشيده بود که هماهنگي خوبي با شلوار جين ساب‌خورده و نيم‌بوت‌هاي اسپرت چرمي داشت.
-رپرم عمه.
البته من عمه محمد نيستم. اما از اونجايي که نسبت فاميليمون انقدر دور نيست که خانم چپ‌کوک خونده بشم و در فرهنگمون هم عادت نداريم همديگه رو به نام کوچيک صدا کنيم-به خصوص وقتي پاي هجده سال اختلاف سني در ميون باشه- محمد من رو عمه صدا مي‌کنه.
محمد کوله پشتي قرمز-سورمه‌ايش رو روي صندلي انداخت و همونطور که آوازي از کامران-هومن زمزمه مي‌کرد پلي‌کپي‌هايش را روي ميز گذاشت. قرار بود اشکال‌هاي فيزيکش رو برطرف کنم. البته تقريبا توي تمام مسئله‌هاي دو فصل کتابش اشکال داشت. اين بود که از اول شروع کردم. مفاهيم رو براش توضيح دادم و رفتم سر حل مسئله. ده-دوازده تا مسئله اول رو از پلي‌کپي‌هاي خودم حل کردم. توي شش سالي که فيزيک درس مي‌دادم به اين نتيجه رسيده بودم که مشکل عمده بچه‌ها ترس از صورت مسئله‌ست. اغلب مسئله‌ها صورت‌هاي خشک و غيرملموسي دارن. اين امر سبب مي‌شه بچه‌ها فکر کنن قراره با مسئله‌هاي عجيب و غريب دست و پنجه نرم کنن. من براي چند تا پايه‌اي که تو اين شش سال درس دادم يه سري مسئله طرح کرده بودم که هم صورت بامزه‌اي داشت و هم بچه‌ها کم و بيش با مورد مسئله، توي زندگي روزمره‌شون برخورد مي‌کردن.
بعد از يک سال دوري از تدريس فيزيک، حل مسئله حسابي سر کيفم آورده بود. مسئله‌هاي خودم که تموم شد نگاهي به پلي‌کپي‌هاي محمد کردم و گفتم: حالا بريم سر مسئله‌هاي خفن آقاتون !! قول مي‌دم مثل آب خوردن حلشون کني.
خودم روي صندلي راحتي لم دادم . ليوان چايم رو هم جلوم گذاشتم و صورت مسئله اول رو بلند خوندم. به سه دقيقه نکشيد که محمد مسئله رو حل کرد و با خوشحالي گفت: دمت گرم عمه. عمه اين سريال حلقه سبز رو مي‌بيني. گفتم: نه، ترسناکه. يعني ترسناکم نيست حال به هم زنه. من ترجيح مي‌دم يه چيزي ببينم حالم جا بياد. محمد مدادش رو بين دو انگشت چرخوند: پس اخبار ببين عمه. ديدين ديشب بمب‌گذاريه رو. يارو زانوش له شده بود، دو طرف پاش مونده بود. خيلي باحال بود. ليوان چايي رو روي ميز گذاشتم و صدام رو بالا بردم: محمد حالم و بهم زدي. تو هم خوراکت جنازه ديدنه‌ها. محمد خنديد: چکار کنم عمه. خوب اخبار نشون مي‌ده.
-حالا حتما بايد بشيني جنازه‌هاش رو هم ببيني.
محمد دوباره خنديد: عمه ترسويي‌ها.
سرگرمه‌هام رو توي هم کشيدم و گفتم: بسه خوشمزگي. مسئله بعدي: علي با سرعت 90 کيلومتر بر ساعت در حال رانندگي‌ است که در فاصله 40 متري خود شارون، شارون؟؟!
مکث کردم. ابروهام رو بالا دادم و با تعجب گفتم: شارون وسط مسئله فيزيک چکار مي‌کنه. اما بعد فکر کردم بالاخره شارون هم يه اسمه مثل بقيه اسم‌ها و بقيه مسئله رو خوندم:
شارون را وسط جاده مشاهده مي‌کند. اگر زمان واکنش علي 48/0 ثانيه باشد و حداکثر شتاب اتومبيل هنگام ترمز گرفتن 6/7 متر بر ثانيه باشد آيا ماشين قبل از برخورد متوقف مي‌شود؟
به عادت هميشگي‌م بلافاصله بعد از تموم شدن مسئله گفتم: خوب اول بگو مسئله چي مي‌گه؟
محمد سرش رو مثل رپرها کمي تکون داد و گفت: ميگه مي‌خوايم بزنيم شارون رو بکشيم. با نود تا بزنيم بهش کار تمومه يا نه؟
دهنم باز مونده بود. انگار تازه متوجه شدم صورت مسئله چي داره مي‌گه. خواستم يه تشري به محمد بزنم که ديدم بي‌ربط هم نمي‌گه. حرف مسئله کم و بيش همينه. صورت مسئله بعدي رو که خوندم ديگه کارم از تعجب هم گذشت. صورت مسئله اين بود:
- سنگي از پنجره‌اي در فلسطين توسط علي با سرعت 12 متر بر ثانيه به سمت شارون پرتاب مي‌شود. اگر ارتفاع پنجره 36 متر باشد و 25/1 ثانيه بعد سنگ بصورت قائم بر سر او فرود آيد شارون چقدر بالاتر از سطح زمين است و سرعت سنگ در اين لحظه چقدر است؟
به محمد گفتم: ببينم هيچکي نمي‌گه چرا اين مسئله‌ها انقدر خشونت‌آميزه؟
محمد تقريبا حرفم رو نفهميد: يعني چي؟
-يعني اينکه سر کلاس فيزيک که جاي طرح اين مسئله‌ها نيست.
محمد بلافاصله گفت: خوب اسرائيلي‌ها رو بايد کشت ديگه.
گفتم: در اين شکي نيست که در حق فلسطينيها ظلم شده. اونها هم بايد حقشون رو بگيرن. ولي سر کلاس فيزيک قرار نيست شما مسئله نحوه کشتن کسي رو حل کنين. حالا هر کسي مي‌خواد باشه. اين کار خشونت‌آميزه.
محمد نگاه عاقل اندر سفيهي به من کرد و شانه‌هايش را بالا انداخت: حالا حلش کنم عمه؟
مسئله‌ها که تموم شد احساس مي‌کردم درس اونطور که بايد براي محمد جا نيفتاده. بهش نيم ساعتي فرصت دادم توي خونه پرسه بزنه تا من فرصت کنم چند تا مسئله جديد طرح کنم. محمد هم يک‌راست سراغ همسرم رفت: عمو کي بريم گيم‌نت؟ گفتم: اوهوي قرار بود منم بيام. محمد کلاه قرمزش رو تا روي ابروهاش پايين کشيد: عمه گيم‌نت جاي زن‌ها نيست. شما هم که از بزن بکش بدت مياد.
محمد و عمو توي اتاق دارت بازي مي‌کردن. من صداشون رو از بيرون اتاق مي‌شنيدم.
-محمد بازي باحال چه خبر؟
-هيچي عمو. عمو بريم کانتر بازي کنيم. کانتر بازي کردي عمو.
-نه
-عمو مي‌ريم با بچه‌ها بازي مي‌کنيم. مي‌شيم دزد. بمب‌گذاري مي‌کنيم. حال اين پليسا رو مي‌گيريم.
-هر روز بازي مي‌کني؟
من صداي محمد رو نصفه نيمه مي‌شنيدم. بعد از يک سال ذهنم به تکاپو افتاده بود. خيلي زور زدم دو تا مسئله خلاقانه منطبق بر کنوانسيون حقوق کودک طرح کنم اما ظاهرا بد جوگير شده بودم.
سوال اول:
- علي شارون را از طبقه پانزدهم يک برج به پائين پرت مي‌کند. آيا شارون مي‌تواند با بالا کشيدن موهايش از افتادن خودش جلوگيري کند؟
سوال دوم:
- علي مي‌خواهد با صرف کمترين مقدار انرژي ممکن با ضربه تبر سر شارون را از بدنش جدا کند. آيا جسمي که زير گردن شارون قرار مي‌گيرد در مقدار مصرف انرژي تاثيري دارد. اگر به فرض علي به 350 کيلوژول انرژي در شرايط معمول گردن زني نياز داشته باشد آيا براي قطع گردن شارون روي آب هم همين مقدار انرژي لازم دارد؟
سوال سوم:
علي مي‌خواهد شارون را زنده زنده بسوزاند. اگر انرژي لازم براي سوزاندن يک گرم راسته گاوي 8/6 ژول باشد
الف) با توجه به اينکه شارون دست‌کمي از يک گوساله هشتاد کيلويي ندارد حساب کنيد حداقل چند کيلو ژول انرژي براي زنده زنده سوزاندن شارون لازم است؟
ب) حساب کنيد علي براي انجام اين کار به چند کيلوگرم ذغال احتياج دارد. (انرژي زغال 6/33 کيلوژول برگرم است)؟
ج) مي‌دانيد اگر گلوله‌اي به بدن شارون اصابت کند و از بدنش خارج نشود تمام انرژي جنبشي گلوله به گرما تبديل مي‌شود. اگر اسلحه علي گلوله‌هايي با سرعت 150 کيلومتر بر ساعت به سمت شارون شليک کند با فرض اينکه اتلاف انرژي گلوله‌ها ناچيز باشد و شارون به يک صفحه ضد گلوله بسته شده باشد که اجازه عبور گلوله‌ها را از بدنش ندهد حساب کنيد علي به چند گلوله احتياج دارد؟
د) اگر علي يک مسلسل داشته باشد که در هر دقيقه 850 گلوله شليک کند چقدر طول مي‌کشد تا شارون بر اثر گرماي حاصل از اصابت گلوله‌ها خاکستر شود؟

اين داستان در تايخ 2008/01/13 نوشته شده است.

بحث‌هايي به شدت زنانه

خانم شمسايي زن باشعوريه. فکر مي‌کنم جزو زنان خوشبخت هم به حساب مياد. در پنجاه سالگي سالم و سرحاله. يک شوهر عاشق بي‌قرار و دو فرزند تحصيل‌کرده موفق داره که هر دو چند ساليه به کانادا مهاجرت کردن. خانم شمسايي شيفته اون وجه از روح وحشي منه که سرشار از زندگيه؛ به راحتي چهارده‌ساله و شصت ساله مي‌شه. بازيگوش و سرکشه و به فقط در زمان حال زندگي مي‌کنه، موجودي بدون گذشته و بدون آينده. (متاسفانه هيچ وقت فرصت نشده تا من وجه نيستي وجودم رو نشون خانم شمسايي بدم. وجه شور مرگ که ناگزير با شور زندگي زاده مي‌شه. تناقض شگفت انگيزي که من بهش مي‌گم پارادوکس دوست داشتني خلقت.) چيزي که خانم شمسايي در مورد من نمي‌فهمه اينه که چطور زني به سرزندگي من حاضر به "زايش" يک زندگي ديگه نيست. خانم شمسايي هر وقت فرصتي پيدا کنه در جمع معلم‌ها بحث بچه‌دار شدن من رو پيش مي‌کشه و با اندوهي عميق مي‌گه: "دختر و پسر منم مثل تو‌ ان . اونا هم بچه نمي‌خوان. شما چرا اينجوري هستين. چرا انقدر ناشکرين."
در طول پنج سالي که از ازدواج من گذشته بارها مجبور شدم به اين سوال جواب بدم. بارها زن‌ها در شيدايي وصف‌ناپذيري از حس شگفت انگيز مادر شدن حرف زدند و بارها تاکيد کردن که من بي هيچ ترديدي خودم رو از بزرگترين لذت زندگيم محروم کردم.
در طول اين پنج سال مواجه شدن با مادراني که وقتي روبه‌روي معلمي مي‌ايستن تمام وجودشون دو تا گوش مي‌شه که بشنون اون چيزي که خلق کردن بهترينه، من رو به اين باور رسونده که بي‌شک زن‌هايي که مادر شدن رو تجربه کردن حرف درستي مي‌زنن. اما دغدغه من در طول همين زمان اين بوده که چه چيزي زايش يک موجود جديد رو تبديل به بزرگترين لذت زندگي مي‌کنه. به چيزهاي زيادي فکر کردم. با زن‌هاي زيادي در مورد حس مادريشون حرف زدم و در سي و دو سالگي پارادوکس شگفت انگيز ديگري از خلقت رو کشف کردم. به نظر مي‌رسه بخشي از حس خوشبختي به ميزان سرسپردگي ما به چيزي يا کسي برمي‌گرده. به اينکه چقدر روحي "خودش رو به تمامي بر چيزي مي‌افکنه"*. در مادر بودن اين سرسپردگي گريز ناپذيره. زني، تمام وجودش رو صرف مراقبت از يک توده سلولي بي‌شکل و روح مي‌کنه تا تبديل به موجود کاملي بشه، تا تبديل به کودکي بشه، تبديل به نوجواني بشه و اين مراقبت همچنان ادامه پيدا مي‌کنه. در رنج اين مراقبت دائمي، در اين گم شدن در "چيزي ديگر" نوعي احساس نشئگي وجود داره و بخشي از احساس خوشبختي در نشئگي ناشي از اين سرسپردگي، فدا شدن و فنا شدن خوابيده. اين نشئگي مي‌تونه نشئگي ناشي از هر نوع سرسپردگي باشه. سرسپردگي نويسنده‌اي به داستانش، سرسپردگي موسيقيداني به نت‌هاييي که پشت سر هم مي‌گذاره، سرسپردگي يک فيزيکدان به حل مسئله کوچکي از جهان هستي، سرسپردگي کارخونه‌داري به آجر آجر کارخونه‌اي که طي سالها ساخته. سرسپردگي عشق‌هاي رمانتيکي که امروز ديگه براي ما معني نداره، عشق‌هايي که آدم‌ها حاضر بودن به خاطرش بميرن، کوه بکنن يا يک کشور رو به آتيش بکشن.
من بعيد مي‌دونم بتونم با خانم شمسايي در مورد اين نشئگي حرف بزنم. شک دارم کسي که تجربه‌ اين سرسپردگي رو در حيطه‌هاي غير غريزي نداشته چيزي از اين کشف بفهمه. البته ترسم بابت دو نکته ديگه هم هست. نکته اول اينکه شايد اگر زني که سي سال زندگيش رو پاي بچه‌هاش گذاشته بفهمه راه ديگه‌اي هم براي رسيدن به لذتي که اون تجربه کرده وجود داشته حسابي سرخورده بشه. مادرها مسير طاقت‌فرسايي رو پشت سر گذاشتن، شايد نبايد اين دلخوشي رو از اون‌ها گرفت که تجربه‌شون ناب، يگانه و مخصوص خود اونهاست. چيزي خارج از دسترس مردها و زنهايي که مسيري غير از مادر شدن رو انتخاب مي‌کنن. نکته دومي هم هست؛ براي امثال خانم شمسايي که هنوز دنيا رو سياه سفيد مي‌بينن حرف زدن از پارادوکس‌ها کار مشکليه. فکر کنم کار سختي باشه که بگم حس خوشبختي همونقدر با نشئگي سرسپردگي سراغ آدم مياد که با نشئگي آزادي و بي‌قيدوبندي. فقط مزه اين خوشبختي‌ها با هم فرق مي‌کنه و خوشبختانه يا بدبختانه نسل امروز حريص‌تر از اونه که فقط به يک طعم رضايت بده.
* بخشي از شعر مارگوت بيگل

اين پست در تاريخ 2008/1/2 نوشته شده است.

چه کسي سانسور مي‌کند؟

يکي از مزيت‌هاي کلاس‌هاي خلاقيت اينه که من بيشتر شنونده‌م تا گوينده. شنونده حرف‌هاي بچه‌ها، معلم‌ها، والدين و مديران مدارس. گاهي لابه‌لاي اين حرف‌ها نکاتي هست که نمي‌شه به‌سادگي از اونها گذشت.
توي کلاس نوشتار خلاق رسم بر اينه که نويسنده خودش امتياز نهايي رو به کاري که خلق کرده مي‌ده. نوشته خونده مي‌شه. بچه‌ها نظرشون رو مي‌گن و بر اساس نظري که اعلام مي‌کنن امتيازي بين يک تا پنج به اثر خلق شده مي‌دن. آخرين سخنران هميشه خود نويسنده‌ست. از کارش دفاع مي‌کنه و در نهايت برآيندي از امتيازها به خودش مي‌ده که البته در هيچ‌کجا ثبت نمي‌شه. چند هفته پيش نگار داستان صفر ترشيده‌اي رو خوند که به دليل صفر بودنش هيچ‌کس به خواستگاريش نمي‌اومد تا اينکه صد ميليون باهوشي به قصد پيوستن به جمع ميلياردها از صفر ترشيده خواستگاري مي‌کنه. مديحه اولين نفري بود که براي نقد نوشته نگار دستش رو بالا برد. راستش اين عجيب‌ترين اتفاقي بود که مي‌تونست توي اون کلاس بيفته. مديحه اغلب ساکته. از سنش بزرگ‌تره. فوق‌العاده مودبه و حساسيت ادبي بسيار ظريفي داره. اگر چه خوب نمي‌نويسه اما من برق نويسندگي رو در نگاهش مي‌بينم. مديحه شمرده و با تاني نقدش رو شروع کرد: به نظر من داستانش جالب بود. يه نکته توش داشت. صفر‌ها هميشه بي‌ارزش نيستن. اما اشکالش اين بود که توي داستان گفته بود ترشيده.
من متوجه منظور مديحه نشدم : خوب چه اشکالي داره. مگه ترشيده غلطه ؟
-نه اما زشته. زن‌ها نبايد به خودشون توهين کنن.
نگار گفت: خوب پس جاي ترشيده چي‌ بگيم. بالاخره يه سري از دخترا همينجورين ديگه. فقط منتظر شوهرن.
بچه‌ها آروم آروم وارد گفتگو شدند. بحث بالا گرفت و در نهايت گروهي به جمع موافق‌ها و گروهي به جمع مخالف‌هاي نظر مديحه پيوستن. من از مديحه و طرفدارانش خواستم لغت يا عبارتي پيشنهاد کنن که بشه اون رو دقيقا جاي واژه ترشيده گذاشت و حس يه دختر منتظر شوهر رو به خوبي منتقل کنه.
نتيجه بحث کلاس جالب بود. هيچ کلمه جايگزين مناسبي پيدا نشد. گروه مخالف مديحه اعلام کردن که اصولا استفاده از اين جور لغات خيلي هم خوبه. چون نوشته رو باحال مي‌کنه و سبب مي‌شه خواننده بهتر بفهمتش. گروه موافق مديحه اعلام کردن اصولا بهتره ما يه جوري بنويسيم که احتياجي به اين جور کلمه‌ها پيدا نکنيم!!!
ماجراي دوم دقيقا يک هفته بعد اتفاق افتاد. شماره اول مجله کلاس تفکر خلاق چاپ شد. توي مجله يه نوشته با موضوع معرفي خواننده راک جوان وجود داشت که مطمئن بودم صداي مدير مدرسه رو درمياره. همين اتفاق هم افتاد. کلاسم تموم شده بود و داشتم چهارنعل به سمت در مدرسه مي‌رفتم که مدير صدام کرد:
-خانم چپ‌کوک بيايد دفتر من.
مدير طبق معمول اکثر مدير‌هايي که کارگا‌ههاي مديريت رو گذروندن دو جمله کليشه‌اي جهت تشکر از زحمات بي‌شائبه‌م تحويلم داد و بلافاصله سراغ اصل مطلب رفت:
-خانم چپ‌کوک شما اصلا اين مجله رو خوندين. گفتم: بله. بيشتر از يه بار هم خوندم.
مدير ادامه داد: توي مجله شما يه کلمه‌هايي بود که واقعا در شاّن مدرسه ما نيست. يعني اصلا در شان يه محيط فرهنگي نيست.
انتظار اين يکي رو نداشتم. توي ذهنم دنبال کلمه‌هاي بد گشتم و البته چيزي پيدا نکردم. گفتم: چه کلمه‌اي مثلا؟
مدير مجله رو ورق زد: ببينيد اين کلمه پاتوق چيه شما نوشتين. زشته واقعا. جاي پاتوق معرفي کردن دو تا جاي فرهنگي معرفي کنيد.
گفتم: منظورتون اينه که بچه‌ها پاتوق‌هاي فرهنگي رو معرفي کنن؟ قاعدتا بچه‌ها به اونجا هم مي‌رسن. هدف اين بخش مجله آشنا شدن بچه‌ها با مفهوم محله‌ست. طبيعيه که اونها اول دنبال پاتوق‌هايي برن که براشون جذاب‌تره.
مدير حرفم رو قطع کرد: اصلا چرا پاتوق. بنويسيد محل. نمي‌دونم يه چيز ديگه بنويسيد. ما بايد جوابگوي پدر و مادرها باشيم. الان ديگه چند سال پيش نيست. الان همه پدر و مادر‌ها اخلاقگرا شدن. دوست دارن بچه‌هاشون اخلاقيات رو رعايت کنن. ديگه گذشت اون دوره‌اي که مي‌گفتن به بچه‌هامون آزادي بدين.
-ولي اين مطالب رو دقيقا بچه‌هاي همين والدين جمع کردن. من فقط ازشون خواستم مجله يه بخشي در مورد محله‌اي که زندگي مي‌کنن داشته باشه. يه نشونه‌اي که محله‌شون رو از بقيه جاها جدا کنه.
مدير گفت: اين خيلي خوبه. ولي اون جاها پاتوق نباشه !!!
من تا اينجاي قضيه به مسئله سانسور بطور جدي فکر نکرده بودم. حرف مديحه رو پاي خوش‌فکري مديحه گذاشتم. پاي تلاش بي‌صداي بخشي از زن‌هاي نسل امروز ايران براي پيدا کردن جايگاه اجتماعيشون. حرف‌هاي مدير مدرسه رو هم پاي مدير مدرسه بودنش گذاشتم و پاي تعلقش به فرهنگ مادرم و مادربزرگم. پاي ترس اين نسل‌ها از کافه، چت، فيلم پورنو اما وقتي دوشنبه پيش نقد بچه‌هاي نوشتار خلاق رو در مورد مجله کلاس تفکر خلاقي خوندم فکر کردم قضيه اين فرهنگ و اون فرهنگ نيست. قضيه اينه که ما به راحتي به خودمون اجازه سانسور واقعيت‌هاي موجود رو مي‌ديم. به راحتي.
در بين 12 گروه منقد دو گروه اينطور نوشته بود:
"مجله‌تون خيلي باحاله.. اي ول که خواننده راک معرفي کردين .. هيپ‌هاپ يادتون نره .. واي واي نوشتين پاتوق... پاتوق جاي کاراي بده ..پاتوق جاي دختراي بده.."
"بسيار مجله‌‌تان خوب است اما کلمه‌هاي بي‌تربيتي دارد. زيرا نوشتيد پاتوق. بهتر بود جاش بنويسين کافي‌شاپ خانوادگي" !!!!!!
*پاتوغ: پا+توغ : پاي عَلَم. جايي که درفش را نصب کنند. محل گرد آمدن. محل اجتماع لوطيان در بعضي از شهر‌هاي ايران. روز عاشورا دسته‌هاي بعضي از محلات ممتاز توغ را حرکت دهند. زير و اطراف توغ را پاتوغ گويند. (فرهنگ محمد معين)

اين پست در تاريخ 2007/12/25 نوشته شده است

کمي شوخي، کمي جدي، نوشته‌اي از سر دلتنگي

گرداندن هر کلاس تفکر خلاق معادل دو کلاس فيزيک پيش‌دانشگاهي از من انرژي مي‌گيره. من به تک‌تک سلول‌هاي خاکستري مغزم احتياج دارم تا در حاليکه که سعي مي‌کنم در جمع شونزده، هفده دانش‌آموز امروزي؛ بچه‌هاي دنياي اينترنت، سريال الياس و چارخونه، چت، کافه، موبايل، بلوتوس، پول و موسيقي‌هاي زيرزميني مثال‌هاي خلاقانه بزنم، به تمام خط قرمزها هم وفادار باشم. خط قرمزهاي قانون اساسي، خط قرمز‌هاي عرف اجتماعي، خط قرمزهاي فرهنگ عمومي نسل قبل، خط قرمزهاي ارزش‌هاي اخلاقي نسل قبل و قبل‌تر، خط قرمزهاي ناسيوناليستي، خط قرمزهاي آموزش و پرورش، خط قرمزهاي فرهنگ طبقه اجتماعيي که به اونها درس مي‌دهم و بالاخره خط قرمزهاي ويژه مدير مدرسه. گاهي اشتراک اين مجموعه‌هاي خط قرمزدار تهي مي‌شه و من درست مثل خري که توي باتلاق گير کرده مجبورم سر کلاس دست و پا بزنم.
درس ديروز کلاس نوشتار خلاق نقد يه نوشته بود. براي توضيح اينکه نقد اصولا چيه بايد کمي راجع به زبان هنر و زبان علم و چيستي اين دو حيطه حرف مي‌زدم تا به بچه‌ها بگم چطور نقد با زبان هنر و براساس منطق رياضي( نگاه علمي) صورت مي‌گيره. سر کلاس‌ متوجه شدم بچه‌ها فرق سه کلمه کشف، اختراع و خلق رو نمي‌دونند. کار سخت‌تر شد. من سعي مي‌کردم مثال بزنم تا به اونها بفهمونم ذهن يک خالق هنري، يک کاشف و يک مخترع چه تفاوت‌هايي در عملکرد داره. از يه طرف به قيافه‌هاي بهت زده بچه‌ها نگاه مي‌کردم و فکر مي‌کردم اين بحث بيش از اندازه براشون سنگينه و از طرفي فکر مي‌کردم اونها تو سيستم احمقانه آموزش و پرورش ما فقط يه سال ديگه فرصت دارن تا تعيين رشته کنن و چاره‌اي جز دونستن تفاوت اين حيطه‌ها ندارن. زنگ تفريح اول که خورد نفس راحتي کشيدم و مثل کسي که دور اول راند مسابقه مشت‌زني رو بدون کسب امتياز، اما بدون باخت پشت سر گذاشته از کلاس بيرون اومدم. مقنعه‌ام کج شده بود و صدام در نمي‌اومد. خودم را کشون کشون به دفتر مدرسه رسوندم. خواستم روي صندلي ولو بشم که خانم الف پرسيد:
-خانم چپ‌کوک شما بعد از ازدواجتون به اين فکر کردين که شوهرتون رو از دست مادرش در بيارين؟
من سعي کردم ذهنم را مرتب کنم. از ذهنم گذشت که سر کلاس بعد اين مثال رو بزنم: آن مرد کار مي‌کند. و فرق معني اين جمله رو از ديد هنر و علم توضيح بدم. لبخند کش‌داري تحويل خانم الف دادم و گفتم:
-راستش من اصولا فکر مي‌کنم هيچ‌کس نمي‌تونه، آدم ديگه‌اي رو مال خودش کنه.
خانم ب از گوشه چشم نگاهي به من انداخت:
-ولي من خيلي ديدم دخترا اين کارو مي‌کنم.
خانم الف ادامه داد:
-شما بيخود نگران پسرتون هستيد. دختر بيچاره بايد صبح يه لنگه پا به بچه‌ش شير بده. بدو بدو بذارتش مهد. اونم چه مهدي. بره سر کارش تا شب واسه يه لقمه نون. بايد يه کم جووناي امروز و درکشون کنيم. واقعا بدبختن حيوونکيا.
فکر کردم بدبختم. و بلافاصله فکر کردم اگه مثال آن مرد عاشق شد رو بزنم مشکلي پيش مياد يا نه و رو به خانم ب گفتم: من نمي‌دونم چرا هميشه زن‌ها فکر مي‌کنن عروس، پسرشون رو از چنگشون درمياره. چرا فکر نمي‌کنن داماد، دخترشون رو از چنگشون درمياره ؟ شما دختر دارين ؟
خانم ب گفت :
-واسه اينه که مردا به اين چيزا فکر نمي‌کنن.
خانم الف ابروهاش رو بالا داد:
-راست مي‌گين واقعا غير از کار کردن و خوردن و خوابيدن به چيز ديگه اصلا نمي‌تونن فکر کنن. ميان مثل يه تيکه گوشت ميشينن پشت ميز مي‌خورن پا ميشن مي رن. نمي‌گن زن بدبخت کي خريد، کي پخت، کي شست. زن براشون يه کلفته با ببخشيد اين و مي‌گم تختخواب.
زنگ خورد. ذهنم عين بازار سمسارا بود. يکي ته وجودم مي‌گفتم آدميزاد عجب موجود بدبختيه. يکي مي‌گفت آن مرد عاشق شد قابل دفاعه. مي‌شه از خط قرمزا کشيدش بيرون. يکي مي‌گفت تو چه اصراري داري بحث نقد رو تو مطالبت بگنجوني اونم واسه يه مشت بچه پولدار. پاي تخته وايستادم و شروع کردم. رسيدم به جمله آن مرد کار مي‌کند. گفتم:
-آن، همه جا اشاره به دور داره. سرش اختلاف نظر نيست. مرد هم همينطور. مرد به هر زبوني معني مرد رو مي‌ده.
خواستم بگم وقتي مي‌گيم مرد، کسي يه زن يا يه دو جنسي رو تصور نمي‌کنه که آژير خط قرمز مغزم بلند شد. حرف جنسيتي ممنوع. تو يه چشم به هم زدن يه سلول خاکستري بازيگوش رفت سراغ آخرين اطلاعات و قبل از اينکه حرف از فيلتر ذهن من بگذره گفتم:
-وقتي مي‌گيم مرد کسي به ميمون فکر نمي‌کنه.
از قياس خودم وا رفتم. حرف خانم الف کار خودش رو کرده بود.
زنگ تفريح دوم که خورد تصميم گرفتم توي دفتر نرم. بايد ذهنم رو متمرکز مي‌کردم. مثال من اگه از در کلاس بيرون مي‌رفت بايد به هفت جد و آباد همه مردها توضيح مي‌دادم چرا چنين قياس احمقانه‌اي کردم. خواستم بخزم تو آبدارخونه که ناظم صدام کرد:
-خانم چپ‌کوک يکي از والدين باهاتون کار داره. تو دفتر پائين نشستن. آقان.
مي‌خواستم سرم رو بکوبم به ديوار. دو طبقه و حياط مدرسه رو بايد مي‌رفتم پايين. اونم تو برف واسه اينکه طرف آقا بود و نمي‌تونست وارد ساختمون مدرسه بشه. رفتم پايين و روبه‌روش نشستم. مرد محترمي بود. نيم ساعت راجع به اينکه دلش مي‌خواد دخترش يه "مرد" باشه. مثل يه "مرد" از حقوقش دفاع کنه، مثل يه "مرد" فکر کنه و مثل يه "مرد" کار کنه حرف زد و دست آخر از من پرسيد توصيه‌م بهش چيه ؟ سوال سختي بود چون من هيچوقت مثل يه مرد نبودم. کمي با هم حرف زديم و سعي کردم بهش حالي کنم اشکالي هم نداره اگه دخترش مثل يه زن از حقش دفاع کنه يا مثل يه زن خوش‌فکر باشه. راستش حالم از اين همه بحث جنسيتي داشت بهم مي‌خورد. وقتي سر کلاس برگشتم ده دقيقه از زنگ کلاس گذشته بود. من يه ليوان چايي هم نخورده بودم. زور زدم انرژيم رو جمع کنم و درس رو شروع کردم. يکي پس ذهنم مي‌گفت حواست باشه دوباره گند نزني. رسيدم به مثال درس و پاي تخته نوشتم آن مرد کار مي‌کند و شروع کردم.
-آن، همه جا اشاره به دور داره. سرش اختلاف نظر نيست. مرد هم همينطور. مرد به هر زبوني معني مرد رو مي‌ده. وقتي مي‌گيم مرد کسي به يه ..
به مغزم فشار آوردم. خط قرمزها رو رد کردم و ناخودآگاهم رسيد به پدر مهربان و بي‌هيچ دليلي با اعتماد به نفس کامل گفتم :
-کسي به يه موز فکر نمي‌کنه.
لازم به توضيح نيست که کلاس از خنده منفجر شد. خودم هم خنديدم. چند دقيقه‌اي کلاس رو تعطيل کردم و از يکي از بچه‌ها خواستم برام يه ليوان چايي بياره. اين بهترين کاري بود که مي‌تونستم بکنم.

اين پست در تاريخ 2007/12/18 نوشته شده است