‏نمایش پست‌ها با برچسب انديشه ‌هاي امروز. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب انديشه ‌هاي امروز. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ مرداد ۱۹, سه‌شنبه

اوباما، دموکراسی، آگاهی عمومی

من اولین بار لابه لای نوشته های داستایوفسکی بود که به مثبت و موثر بودن دموکراسی شک کردم. پیش از آن مثل اکثر جوان‌هایی که کمی تا قسمتی به جامعه روشنفکری ایران متمایلند حتی جرات این را هم نداشتم که به شکل حکومت دیگری غیر از یک حکومت دموکراتیک فکر کنم. حتی تا مدت‌ها هم نمی توانستم هضم کنم چطور نویسنده‌ای به خودش جرات می‌دهد بپرسد آیا قوانین نوشته شده، لازم الاجرا برای تمامی افراد جامعه است؟ آیا آنهایی که به واسطه توان ذهنی خود قدرت تشخیص خوب و بد از هم دارند را می توانند خود وضع کننده قانون و مجری قانون باشند و بعد از آن یک سوال جسورانه‌تر، آیا اداره یک جامعه به دست اکثریت جامعه مطمئن تر از اداره آن به دست اقلیت نخبه است؟
پیشرفت چشم گیر هند در سال های اخیر و نتایج نه چندان جالب انتخابات در کشورهایی مثل فرانسه که سبقه طولانی در دموکراسی دارند سبب شد بیش از پیش به این مسئله فکر کنم که این دموکراسی محبوب ما جایی پایش می لنگد. یک ماه پیش در حالیکه خودم را آماده می کردم تا برای بچه های پایه اول دبیرستان سیر تحول اندیشه در یونان باستان را بگویم به نکته جالبی برخوردم که تا حدودی پاسخ پرسش من بود. دموکراسیی که آتنی ها اجرایش کردند یک پیش شرط اساسی داشت. طبق نظر آتني‌ها دموکراسی فقط در شرایطی می توانست بهترین نوع حکومت باشد که سطح آگاهی‌های عمومی به اندازه کافی بالا باشد. این نکته ظریف از دید آتنی ها پنهان نمانده بود که اکثریت جامعه وقت و نیروی خود را صرف تهیه مایحتاج اولیه می‌کند و افرادی که شانس، فرصت و توان دانا شدن را پیدا می‌کنند در اقلیتند. بنابراین تشخیص خوب از بد توسط بخش عمده ای از جامعه ممکن است به سختی انجام شود و یا حتی به مخاطره بیفتد. نکته دومی هم وجود داشت؛ مردمی که گرفتار نوعی از فقرند راحت تر از دیگران به دليل فقرشان تطمیع می‌شوند. فکر می‌کنم آتنی‌ها در پانصد سال قبل از میلاد مسیح در شرایط خوب اقتصادي به‌سر مي‌بردند. بنابراین توانشان را متوجه مشکل اول کردند. سیل سوفسطائیان که راهی آتن شدند با آموزش فن سخن وری، حق خواهی، آموزش شرایط و منطق گفتگو و بالاخره ریاضیات سطح آگاهی عمومی را بالا بردند.
بعد از خواندن شرایط دموکراسي يوناني این سوال به ذهنم رسید که آگاهی های عمومی در شرایط فعلی چه تعریف می شود. زمانی فن سخنوری دانایی بود. زمانی یادگیری علم فیزیک و شیمی آگاهی محسوب می‌شد. در دنیای امروز که روابط اقتصادی و اجتماعی و مناسبات قدرت به شدت پیچیده شده چه چیز آگاهی عمومی محسوب می‌شود. چطور می شود در شرایطِ انتخاب، بهترین گزینه را برگزید بدون آنکه ماهیت رسانه‌های امروز را شناخت و نحوه تاثیر گذاری آن ها را دانست، بدون آنکه فهمید چرخه اقتصاد چگونه می‌گردد، سرمایه گذاری یعنی چه و مناسبات جدید جهانی چگونه است. ما هنوز در مدارسمان برای "باسواد" کردن بچه ها به آنها یاد می دهیم نور چگونه می شکند، انتگرال سه گانه چطور حل می شود یا دوره حاملگی فیل چقدر است. با اینکه در ارزش این بخش از دانش بشری هیچ شکی ندارم اما شک دارم آنچه ما در دنیای امروز به عنوان آگاهی عمومی نیازمند آنیم همین ها باشد. به این معنی شاید در سال های اخیر مردم در همه جای دنیا هر روز متخصص تر، مدرسه رفته تر، آکادمیک‌تر شده اند اما در عین حال بی سواد تر هم شده‌اند و انتخابات عرصه‌ای است که این بی سوادی خودش را با تمام توان نشان می دهد.
مبارزه انتخاباتی مک‌کین و اوباما از این زاویه برای من بسیار جالب بود. رقابت تنگاتنگ دو کاندیدا و در نهایت برنده شدن اوباما از ديد من می‌تواند دو تعبیر داشته باشد. نگاه خوشبینانه اینست که تغییری در جهان ما انسان‌ها در حال آغاز شدن است. حضور دوباره جوانان در انتخابات آمریکا شاید نشان این باشد که جامعه جديد متوجه این بی سوادی شده است و شاید باید منتظر تحولی در آموزش عمومی باشیم. تحولی که در نظام آموزشی جایی برای مفاهیم مهم امروز باز کند. مفاهیمی مانند جهانی شدن، رسانه، اقتصاد جدید و اصلاً تعريف انسان و مناسبات انساني امروز. نگاه بدبینانه اینست که انتخاب اوباما را تحت تاثیر هیجانی بدانیم که فضای عمومی به خصوص رسانه ها ایجاد کردند. بی سوادی مردم و وابستگی شان به رسانه به عنوان سرگرم کننده‌ترین، صادق‌ترین و وفادارترین دوستشان زمینه "یک" انتخاب را فراهم می‌کند بی آنکه این انتخاب در واقع یک انتخابات دموکراتيک باشد. رفتار آينده مردم آمريکا در مقابل بخشي از وعده‌هاي اوباما که احتمالا به اين زودي‌ها مجال محقق شدن پيدا نخواهد کرد، نشان خواهد داد کدام نگاه درست خواهد بود. اگر مردم علي‌رغم محقق نشدن پاره‌اي از خواسته‌هايشان پشت ريس‌جمهورشان ايستادند، معنيش مي‌تواند اين باشد که جامعه آمريکا توانسته سطح آگاهي عموميش را آنقدر ارتقا دهد که مردم متوجه عملي بودن يا نبودن يک خواسته بشوند هرچند در تبليغات انتخابي شعار مهمي باشد و اگر غم‌نامه‌ها نوشته شد و اعتراض‌ها از ميان همان‌ها که در پيروزي اوباما اشک ريختند برخاست، نشان از آنست که کار، کار رسانه‌هاي تبليغاتي بوده وگرنه مردم همان مردمند که جامعه امروزشان را در حدود جامعه حرفه‌اي‌شان که برايشان امرار معاش مي‌کند مي‌شناسند و بس.

اين نوشته در تاريخ 2008/11/15 نوشته شده است.

چرا‌هاي مهم بچه‌ها

سر کلاس نقد ادبي يکي از بچه‌ها پرسيد: خانوم نويسنده دقيقا در مورد چي مي‌نويسه؟ سوال سختي بود. ده دقيقه بيشتر تا انتهاي زنگ نمونده بود و از اونجا که آخرين جلسه کلاس‌هاي تابستوني بود مي‌خواستم جواب بسته شده قابل قبولي به شاگردم بدم. گفتم: نويسنده دنيايي رو که مي‌بينه مي‌نويسه. اين دنيا مي‌تونه يه دوره‌اي از تاريخ باشه. يه شهر باشه. يه رابطه دو نفره باشه يا حتي مي‌تونه دنياي دروني يه آدم باشه. يکي ديگه از بچه‌ها حرفم رو قطع کرد: خوب اين به چه درد مي‌خوره؟ ما که خودمون چشم داريم مي‌بينيم. گفتم: دقيقا نکته همينجاست. نويسنده معمولا چيزهايي رو مي‌تونه ببينه که ديگران نمي‌بينن. نويسنده، خوب مي‌تونه ببينه. نويسنده وقتي چيزي رو مي‌بينه، کنکاشش مي‌کنه. به عبارتي نويسنده افق ديد بازتري داره. قيافه‌ها همه بهت‌زده بود. واسه اينکه قضيه ملموس بشه گفتم: بذارين يه مثال بزنم. اگه شما راه بيفتين و سفر کنين، مي‌بينين بين توريست‌ها يه گروه جوون کم سن وسال هم هست. دختر و پسر‌هاي جووني که راه مي‌افتن تا دنيا رو ببينن. اين جماعت معمولا مي‌خواد ببينه بقيه دنيا چه‌جوري به زندگي نگاه مي‌کنه. آدم‌هاي شکم‌سيري هم نيستن. اين‌جوري نيست که از بس پولدار و مرفه‌ن به فکر اين کارها ميفتن. اتفاقا اين گروه معمولا خيلي سبک و کم‌خرج سفر مي‌کنن. خيلي از اوقات پول مورد نياز يا غذاي مورد نيازشون رو در طول سفر و با کارهاي کوچيک مثل ظرف شستن، تميز کردن يه کافه يا ساز زدن در ميارن. بچه‌ها زدن زير خنده. چند نفر اه و پيف کردن. يکي با تعجب پرسيد: خوب چرا پول نمي‌برن؟ گفتم: واسه اينکه پول شانس ديدن و تجربه کردن رو ازشون مي‌گيره. نمي‌ذاره با مردم حرف بزنن، باهاشون ارتباط برقرار کنن. خيلي‌هاشون بين مردم کشور ميزبان دوست پيدا مي‌کنن. يکي پرسيد: دوست اين‌جوري به چه درد مي‌خوره؟ گفتم داشتن دوست‌هايي که خيلي با آدم متفاوتن افق ديد رو باز مي‌کنه. شما مي‌تونين تو موارد کوچيک و ريز ببينين چطور آدم‌ها مي‌تونن متفاوت از هم فکر کنن و در عين حال هر کدومشون جاي خودشون درست فکر کنن. اين مسئله کمک مي‌کنه ما بهتر همديگر رو تحمل کنيم. درضمن اينکه داشتن دوست معمولا آدم‌ها رو خوشحال مي‌کنه. مي‌خواستم بگم خوشبخت هم مي‌کنه. احساس امنيت هم ايجاد مي‌کنه. احساس هم‌دردي هم ايجاد مي‌‌کنه. اما قيافه‌ها بدجور بهت‌زده بود. يکي گفت: يعني پول هتلشونم نمي‌برن؟ گفتم اينا معمولا يه جاهايي مي‌خوابن مثل مهمون‌خونه‌ها و چون مطمئن بودم هيچکس مهمون‌‌خونه نديده گفتم: يه اتاق با چند تا تخت که دست‌شويي و حمومش با اتاق‌هاي ديگه مشترکه. از امکانات رفاهي هم خبري نيست. تقريبا فقط يه جاي خوابه. يکي ديگه از بچه‌ها با همون حالت متعجب پرسيد: يعني نمي‌رن هتل؟ گفتم نه. دو سه نفر به هم نگاه کردن و با تعجب گفتن: پس اصلا واسه چي مي‌رن سفر؟
زنگ خورد و من جواب درستي به سوال بچه‌ها ندادم. در طول اين هفته با خودم فکر مي‌کردم بايد از قبل جوابي براي يه چنين سوال‌هايي آماده کنم که موقع جواب دادن سر از ناکجا‌آباد در نيارم. اما وقتي سوال‌هاي مشابهي که قبلا هم از من پرسيده شده بود کنار هم گذاشتم به اين نتيجه رسيدم که اغلب سوال‌ها جواب مشابهي دارن. قضيه اينه که بعضي‌ها لذت فکر کردن و باز کردن افق ديدشون رو کشف مي‌کنن؛ با نوشتن يا نقاشي کردن يا سفر کردن، ... بعضي‌ها متوجه مي‌شن که باز شدن افق ديد و نگاه کردن به جهان خارج از چارچوب‌هاي مرسوم نه تنها لذت فردي به همراه داره بلکه در دراز مدت کيفيت زندگي جمعي رو هم بهبود مي‌بخشه. اما مسئله اينجاست که با چه ابزاري مي‌شه به بچه‌ها نشون داد بهتر ديدن جهان در نهايت زندگي رو لذت‌بخش‌تر مي‌کنه.
فکر کردم بايد به بچه‌ها نشون داد آدم‌هايي از اين دست چه خصوصياتي دارن. آدم‌هايي که لذت زندگي رو مي‌شه در چشم‌هاشون ديد؛ در اميدواريشون، در هدفمند بودنشون، در غرولند نکردن‌هاشون، در رضايت خاطرشون، در سبکي بي‌پايانشون و در عشقي که در کلامشون جاريه. به نظرم راه‌حلي خوبي اومد براي اينکه فرق آدمي رو که در چارچوب‌هاي ثابتي گير افتاده رو با آدمي که به دنبال شناخت بهتر زندگيه نشون بدم. فقط يک مشکل کوچيک براي خودم مونده. دور و برم آدم‌هايي که بشه با انگشت نشون داد و گفت من از اين آدم حرف مي زنم به طرز دردآوري کميابه.

اين نوشته در تاريخ 2008/09/02 نوشته شده است.

ماجرای کتاب خانم جزایری دوما در مدرسه ما

کتاب عطر سنبل، عطر کاج يکي از کتاب‌هايي بود که من براي کلاس نوشتار خلاق انتخاب کرده بودم. از اونجا که کتاب کم حجم نبود تو کلاس به خوندن يکي از داستان‌ها اکتفا کرديم و مطالعه باقي کتاب به بچه‌ها محول شد. من براي اینکه مطمئن بشم بچه‌ها کتاب رو کامل مي‌خونن از مدرسه خواستم کتاب رو خودش خریداری کنه و در اختیار بچه ها قرار بده تا جای بهانه برای کسی باقی نمونه. سر کلاس هم چند بار تذکر دادم که يکي از سوالات امتحان آخر ترم قطعا از کتاب جزايري دوما انتخاب خواهد شد. فرآيند خريد کتاب کمي طول کشيد و بعضي از بچه‌ها خودشون کتاب رو خريدن و لاجرم تعدادي از کتاب‌ها روي ميز دفتردار مدرسه باد کرد.
از جريان خريد کتاب مدتي گذشت. ناظم هر بار چشمش به من میفتاد غر و لندش شروع می¬شد که نمی¬دونه با کتاب¬های باقیمونده چه کنه. من هم که راه حلي به ذهنم نمي¬رسيد هر بار شونه‌هام رو بالا مي¬نداختم و بحث رو عوض مي‌کردم. روز امتحان طبق معمول پله‌ها رو دو تا يکي بالا مي‌رفتم تا به موقع سر جلسه امتحان حاضر بشم که خانم الف، دفتردار مدرسه جلوم رو گرفت. برگه‌هاي امتحاني من دستش بود و همانطور که به سوال مربوط به کتاب عطر سنبل، عطر کاج اشاره مي‌کرد گفت: "خانم چپ‌کوک عجب سوال جالب دادین. منم کتاب رو خوندم. يعني راستش رو ميز بود، حوصله‌م هم سر رفته بود، برداشتم کتاب رو ورق زدم. ديدم اِ اين خانوم فيروزه آبادانيه. آخه ما هم آباداني هستيم. ديگه کتاب رو تا آخرش خوندم. چقدرم خنده‌دار بود."
با خانم الف تا سالن امتحان رفتيم. خانم الف گاهي روي برگه‌هاي بچه‌ها خم مي‌شد و جواب سوال مربوط به شخصيت فيروزه رو مي‌خوند. يکي از بندهاي سوال اين بود که با توجه به داستان‌هاي مجموعه بچه‌ها تصويري از فيزيک ظاهری و روحيه شخصيت فيروزه ارائه کنن. بعد از امتحان همونطور که برگه کلاس¬های مختلف رو دسته¬بندی می¬کردم از خانم الف پرسیدم: "شما زیاد کتاب می خونین؟" خانم الف همونطور که یکی از برگه ها رو ورق می زد گفت: "نه خیلی. ولی این یکی خیلی بامزه بود. این نوشته¬های فیروزه خانم هم واسه ما ماجرا شده. مامان و بابای من پدر و مادر این خانم جزایری رو می¬شناختن. دیگه وقتی موضوع کتاب رو براشون گفتم جفتی نشستن خوندنش. مامانم گیر داده بود که این فیروزه خیلی دروغگوه. باباش خیلی¬م خوب انگلیسی حرف می¬زده. بابامم گیر داده بود به مامانم که تو که انگلیسی بلد نیستی. اون بابا یه چیزی بلغور می¬کرده تو هم فکر می کردی انگلیسیه."
يک ماه پيش که براي رسيدگي به تنها برگه اعتراضي يکي از شاگردام به مدرسه رفتم مشاور برنامه‌ريز دبيرستان، خانم ب، روي پله‌ها ايستاده بود. کمي خوش و بش کرديم و از گروني و گرما و صف‌هاي طولاني بنزين حرف زديم. خواستم خداحافظي کنم که خانم ب گفت: "راستي خانم چپ‌کوک من اين کتاب عطر سنبل رو خوندم. چقدر جالب راجع به فرهنگ ما نوشته. نمي‌شه يه چند تا کتاب اينجوري معرفي کنيد که هم داستان باشه هم به شناخت فرهنگ خودمون کمک کنه. فکر کردم اصلا يه درسي بذاريم براي بچه‌ها، از اين چيزها ياد بگيرن يه کم خودشون رو بشناسن."
راستش باورم نمي‌شد تلنبار شدن چند تا کتاب روي ميز ناظم، معلم‌ها رو هم درگير کتاب کنه. به خانم ب قول دادم سري به کتاب‌فروشي‌ها بزنم و ببينم آيا کتابي که به شکل داستاني باشه و حرفي از خودمون بزنه که کمي شعورمون رو بالا ببره! پيدا مي‌شه يا نه.
قضيه رو پاک فراموش کرده بودم تا ديروز که ناظم مدرسه زنگ زد. گفت مدرسه می¬خواد برای سال آینده یه کم روی کتاب¬خونی کارکنه تا بچه¬ها بیشتر به کتاب خوندن علاقه¬مند بشن. از من خواست خودم رو برای یه برنامه دو ساعته توی آبان آماده کنم تا برای بچه¬ها در مورد کتاب خوندن حرف بزنم. البته نه اونجوری که تلویزیون توی برنامه کودک حرف می¬زنه و یه مشت جمله کلیشه¬ای که مادربزرگ منم حفظه غرغره می¬کنه. همونطور که ناظم حرف می¬زد روی تقویم سال بعد تحصیلی برنامه کتابخونی رو علامت زدم. خواستم خداحافظی کنم که ناظم گفت: "راستی خانم چپ¬کوک یه چیزی بپرسم. این دختر خواهر من کتاب عطر سنبل رو خونده، خوشش اومده. واسه تولدش بردم. دو هفته ست بهش قول دادم بپرسم کتاب این مدلی بازم هست یا نه. ولی انقده گرفتارم هی یادم می ره بهتون زنگ بزنم."
به ناظم مدرسه قول دادم سری به کتاب فروشی¬ها بزنم و ببینم آیا کتابی پیدا می¬شه که مثل کتاب عطر سنبل جذاب باشه و حرفی در مورد خودمون بزنه و شخصیت¬هاش اسمهای عجیب و غریب نداشته باشن و از جنس خودمون باشن. از جنس چپ کوک یا از جنس خانم ناظم و دفتردار و مشاور مدرسه.

اين نوشته در تاريخ 2008/08/30 نوشته شده است.

۱۳۸۹ تیر ۲۱, دوشنبه

نامه يک ‌کوک‌بالا به يک چپ‌کوک

چپ‌کوک عزيز بنده پست آخر شما را خواندم. نظرات دوستان را هم خواندم و به اين نتيجه رسيدم که همانطور که آقاي ناصر فکوهي عزيز به عنوان يک روشنفکر نتوانسته بر شما شهروند عزيز تاثير بگذارد. شما شهروند عزيز هم نتوانسته‌ايد با پست‌تان بر ديگر شهروندان عزيز تاثير بگذاريد. چرا ؟ دليل اولش مي‌تواند اين باشد که پست شما هم به اندازه ‌مقالات روشنفکري موجود تخمي‌ست و شما اصلا نتوانستيد اين دغدغه را در ذهن ديگر شهروندان عزيز ايجاد کنيد که خلايق! وقت آن رسيده که دوباره روشنفکر را تعريف کنيم و بگوئيم چه انتظاري از روشنفکر داريم. اصولا قرار است اين قشر عزيز چه غلطي بکند. چه‌طور نان بخورد. چه‌طور فکر کند. فکرش را چطور بيان کند که امثال شما چپ‌کوک عزيز خرفهم شويد. دليل دومش مي‌تواند اين باشد که اصولا دغدغه شما در باب ضرورت فکر کردن بر مبناي اطلاعات داخلي و موجود، دغدغه ديگر گروه‌هاي شهروند وبلاگ‌خوان نيست و ديگران به تخمشان هم نيست که اصلا بايد يا نبايد قشر روشنفکر داشته باشيم. اين به تخم نبودن هم سه دليل مي‌تواند داشته باشد يا شما برج عاج نشينيد و حرف مفت مي‌نزنيد. يا شهروندان عزيز برج عاج نشينند و نمي‌شنوند. يا هيچکداممان را در برج‌ها راه نمي‌دهند و همگي پاي برج‌ها خماريم و حاليمان نيست.
چپ‌کوک عزيز حتما اين لطيفه را شنيده‌ايد که نقل مي‌کنند يکي از هم‌وطنانمان عازم فرانسه بود و زبان نمي‌دانست. دوستان توصيه کردند ابتداي هر کلمه يک لِ بياورد و خودش را خلاص کند. دوست عزيز ما از هواپيما پياده شد و گفت: لِ تاکسي. تاکسي ايستاد. گفت: لِ رستوران. تاکسي جلوي يک رستوران شيک ترمز کرد. دوست عزيز ما منوي غذا را ديد. چيزي سر در نياورد. گفت: لِ چلو‌کباب. چلوکباب زعفراني حاضر شد. دوست عزيز ما سير خورد. آروغي زد. يک‌بري نشست. بادي به غبغب انداخت و به گارسون گفت: عجب زبون تخمي مسخره‌اي داريد. گارسون صورتحساب را روي ميز گذاشت و گفت: دوست عزيز اگر من ايراني اينجا نبودم به شما لِ‌گوز هم نمي‌دادند. حالا حکايت ماست. بنده هم فکر مي‌کنم اگر همين چهارتا کتاب ترجمه هگل و لاکان و فوکو و دريدا را از قشر روشنفکر فعلي ما بگيرند انديشه که هيچ، لِ‌گوز هم نمي‌تواند توليد کند.
اين گونه است که چاره‌اي جز اين نداريم که روشنفکر را دوباره تعريف کنيم. روشنفکري که حرف ديگران را نشخوار نکند. اول بلد باشد فکر کند و دوم بتواند با دستمايه موجود چيزي براي خودمان بسازد.
امضاء : کوکِ ‌بالا


اين پست در تاريخ 2008/07/20 نوشته شده است.

روشنفکر حذف مي‌شود چون "مي‌تواند" حذف بشود

سايت هفتان در تاريخ 22 تيرماه به مقاله‌اي از ناصر فکوهي در روزنامه کارگزاران با عنوان "روشنفکران: جادوگران عصر جديد" ارجاع داده است. قاعدتا مقاله‌اي با اين عنوان بايد سوالاتي از اين دست را پاسخ بدهد که چگونه يا چرا روشنفکران جادوگران عصر جديد هستند؟ چه تاثيري در عصر جديد دارند که مي‌توان واژه جادوگر را به آنها نسبت داد؟ چه جايگاهي در مناسبات سياسي- فرهنگي يا اقتصادي جامعه دارند؟ چه جايگاهي در شبکه اطلاعاتي دارند؟ اينکه روشنفکران جادوگران عصر جديدند مختص غرب است يا مختص جامعه کنوني ما يا حتي جهان‌شمول است؟
مقاله هيچ ربطي به اين سوال‌ها ندارد. پاراگراف اول اشاره‌اي کوتاه و نامربوط به روشنفکرستيزي در دوره‌هاي تاريخي‌ دارد، سوزاندن متهمان توسط دستگاه تفتيش عقايد، کشتار مسيحيان اوليه در روم باستان و ناگهان کتاب‌سوزي در آلمان نازي. پاراگراف دوم اين نکته را ذکر مي‌کند که اصولا کم پيش مي‌آيد در دوره‌اي از تاريخ همه آدم‌ها يک فکر و يک عقيده داشته باشند و اصولا تفاوت در انديشه امري طبيعيست. بلافاصله نويسنده اين سوال را مطرح مي‌کند که چرا طي صد سال گذشته روشنفکران ايراني "به نوعي مرغ عزا و عروسي" بوده‌اند؟ نويسنده در چند جمله که معني چندان واضحي هم ندارد مي‌گويد: "جامعه از يک سو روشنفکران را آدم‌هايي جدا از مردم، بي‌ريشه، بي‌تاثير، پناه گرفته در برج عاج، بي‌درد، کافه نشين، اخيراً بي‌سواد، بي‌خبر از همه چيز، بيکار… معرفي مي‌کند ولي از طرف ديگر تمايل دارد هر بار که جشني برپا مي‌کند يا به عزايي مي‌نشيند اين روشنفکران را هم به زور سر ميز غذا، البته در ميان سفره و در قالب مرغي قرباني و بريان شده بنشاند و شادي‌اش را با له کردن و تکه‌تکه کردن و خوردن آنها تکميل کند يا غم و نوميدي خود را با خوراندن آنها به عزاداراني که بر سر سفره نشسته‌اند فرونشاند و با به فراموشي سپردن زخم‌زبان‌هاي تند و تيز آنها، رشته کلام را به شيرين سخناني بسپارد که در جشن‌ها براي شادي بيشتر صاحبخانه دعا مي‌کنند و در عزا براي شادي روح ارواح او"‼
در پاراگراف سوم نويسنده که سخت از بدبختي روشنفکران به دردآمده نوک پيکان اتهامش را طرف هر کس غير از روشنفکران مي‌گيرد و مي‌گويد: "به راستي چرا چنين نفرت بيهوده و ابلهانه‌اي از روشنفکران وجود دارد." در ادامه خودش پاسخ مي‌دهد. مي‌گويد زيرا آنها که دشمن روشنفکران هستند نمي‌فهمند دوره استعمار و پسا استعمار به پايان رسيده‼ زيرا روشنفکران هميشه بر خلاف جريان آب شنا کرده‌اند و تفاوتشان از بقيه، ديگران را ترسانده. زيرا روشنفکر در مقابل ساده‌پنداري‌ها و تقليل واقعيت کوتاه نمي‌آيد! و محکم ايستاده. در پاراگراف آخر هم نويسنده که سخت منقلب شده گويي بر سرنوشت تلخ خود گريه مي‌کند و مي‌گويد روشنفکر هميشه تنها بوده و هميشه درد کشيده.
روشنفکر سرمايه‌اش انديشه‌است و ابزار بيانش کلام و در دنياي امروز تصوير. من شهروند انتظار دارم انديشه‌اي منسجم، داراي منطق و پيش‌برنده از متخصص فکر ببينم. انتظار دارم روشنفکر به عنوان کسي که کارش فکر کردن است دنياي انديشه را کمي جلوتر از من ببيند و به زبان من بيان کند. انتظار دارم روشنفکر به شهروند عامي کمک کند اتفاقات و رويدادهاي اطرافش را بهتر درک کند و از زاويه‌اي ديگر ببيند. انتظار دارم روشنفکر به عنوان کسي که ابزار عملش را خوب مي‌شناسد چنان از واژه و تصوير استفاده کند که مرا به بيشتر فکرکردن ترغيب کند نه گرفتار سردرگمي و ابهام بي‌محتوا کند. مقاله بالا که اتفاقا نمونه‌اي‌ست از مقالات روشنفکري امروز –که تازه براي عامه مردم و در روزنامه کثيرالانتشار چاپ شده- کداميک از پارامترهاي بالا را دارد؟ مجموعه مقالات روشنفکري يا اصرار دارد تصوير فنا شده و قرباني شده از روشنفکر ارائه دهد. تصويري که در آن جامعه نمک‌نشناسي‌ست که نمي‌فهمد چگونه روشنفکر براي او فنا شده. يا چنان مي‌نويسد و به تصوير مي‌کشد که حتي در جامعه نخبه هم توان برقراري ارتباط ندارد. البته روشنفکر امروز ما مي‌تواند ديدگاهي مشخصي اختيار کند و بگويد من روشنفکر براي قشر فرهيخته و نخبه توليد انديشه مي‌کنم و تفسير و ساده‌سازي و عامه‌فهمي انديشه‌هايم را به منتقد مي‌سپارم تا اين انديشه‌هاي پيچيده به کمک راهنمايي و تفسير براي مردم قابل هضم شود. روشنفکر امروز ما در ذهن مخاطبش را قشري محدود و نخبه اختيار مي‌کند و براي او داستان و مقاله مي‌نويسد و نقاشي مي‌کند اما در مقابل جامعه داد و فغان سرمي‌دهد که چرا براي ما و درد ما ارزشي قائل نيستند. مقاله آقاي ناصر فکوهي نه من شهروند را تکان مي‌دهد، نه به فکر وادار مي‌کند، نه سوالي در ذهنم ايجاد مي‌کند، نه حتي در پاسخ به سوالاتي که خود طرح مي‌کند جوابي مي‌دهد که در خور يک متخصص فکر باشد. چنين مقاله‌اي به راحتي "مي‌تواند" از زندگي من گذر کند و تاثيري نگذارد و به راحتي سبب مي‌شود من شهروند روشنفکر را غيرخودي بدانم. کسي که از دنياي ديگر و به زبان ديگر و مهمتر از همه براي مخاطبيني ديگر حرف مي‌زند.


اين پست در تاريخ 2008/07/18 نوشته شده است

وبلاگ به مثابه يك كالاي فرهنگي

در طول نزديک به يک سالي که از وبلاگ نويسي من گذشته بارها از اينکه حجم مطالب وبلاگيم از حجم داستان‌هايي که براي مکتوب شدن نوشته‌ام بيشتر شده، دلخور شده‌ام. گاهي فکر کرده‌ام شايد وبلاگ نويسي بهانه‌اي‌ست براي يک نويسنده تنبل که کار جدي‌اش را به تاخير بيندازد. گاهي دوستان نازنيني برايم ايميل فرستاده‌اند و پيشنهاد کرده‌اند به فکر نوشتن در يک مجله يا تهيه يک کتاب باشم؛ کاري که کمي جدي‌تر به نظر مي‌رسد. گاهي هم دوستاني با تعجب به حجم نوشته‌هاي وبلاگم اشاره‌ کرده‌اند و گفته‌اند: "واقعا اين همه اينجا وقت مي‌گذاري؟ که چي بشه؟" برخورد با وبلاگ‌نويسي روي ديگري هم دارد. چند روز پيش يکي از دوستان وبلاگ‌خوانم اعتراف کرد که کار احمقانه وبلاگ‌خواني را کنار گذاشته و دارد سعي مي‌کند به دنياي واقعي بازگردد؛ همانطور که يک معتاد بازمي‌گردد. دوستي مي‌گفت از اينکه هر روز سري به نوشته‌هاي بي‌سرو ته‌ي بزند که دائم همديگر را نقض مي‌کنند و دست آخر به آدم نمي‌گويند چه چيز درست است و چه چيز غلط، خسته شده. ديگري هم مي‌گفت وبلاگ‌ها براي خودشان طول عمري دارند و بعد از مدتي به چرند گويي مي‌افتند.
به نظر مي‌آيد وبلاگ‌نويسي و وبلاگ خواني هر دو تبي گذرا هستند. نه وبلاگ نويس چندان جدي‌ست و نه وبلاگ‌خوان. چرا ؟
يکي از جواب‌ها مي‌تواند اين باشد که وبلاگ هنوز تبديل به يک کالاي فرهنگي نشده. کالا چيزي است که بتواند چرخه اقتصادي ايجاد کند. توليد شود. فروخته شود. در جريان خريد و فروش ايجاد پول کند. براي بالا رفتن ميزان سود کيفيتش را بهبود بخشد. وارد عرصه رقابت با محصولات ديگر شود. تبليغات را جدي بگيرد و خودش را در معرض فروش بگذارد. ذائقه روز را شناسايي کند و در چارچوبي که براي خود تعريف مي‌کند چنان حرکت کند که بتواند مورد پسند خريدار قرار بگيرد. کالا براي آنکه کالا شود نياز به سرمايه‌گذاري بر روي خود دارد. زمان، پول، انديشه، ايده نو، جرات ريسک، بخشي از سرمايه‌هاي اوليه‌اي‌ست که بايد به جريان بيفتد تا توليد کننده کالا بتواند انتظار فروش کالايش را داشته باشد. کالاي فرهنگي علاوه بر خصوصياتي که ذکر شد بايد بتواند انديشه روز را شناسايي کند. نقاط ضعف و قوت فرهنگ يک جامعه را ببيند. ابزار بيان انديشه‌اش را خوب بشناسد و چنان آن را به‌کار گيرد که انديشه بي‌سر و صدا درون دنياي خريدار بخزد. آنجا بنشيند و آرام آرام به فراخور محيطش رشد کند. کالاي فرهنگي بايد بتواند عطش بيشتر خواستن (نمي‌گويم بيشتر دانستن) را افزايش دهد و خريدار را دوباره به بازار فروش کالا بکشاند. به اين ترتيب انديشه اوليه با کالاهاي بعدي مي‌تواند تغذيه شود تا رشد فرهنگي معنا بيابد.
وبلاگ هنوز براي کاربرانش در ايران يک فضاي سرگرمي بدون تعهد و بدون هزينه است. نه نويسنده خودش را در مقابل آنچه مي‌نويسد مسئول مي‌داند زيرا وبلاگ را بيشتر يک دفترچه يادداشت شخصي ميبيند تا کالاي فرهنگي و نه خواننده، آنچه دريافت مي‌کند را جدي مي‌گيرد زيرا نه بهايي بابتش ميپردازد و نه دريافت‌هايش را جايي بکار مي‌گيرد که صحت و سقمش اهميت پيدا کند. خواننده‌اي که براي دريافت اطلاعات بهايي نپرداخته (يا فکر مي‌کند که نپرداخته) کمتر نويسنده را بابت محتواي مطالبش زير سوال مي‌برد يا به‌چالش مي‌کشد. منتقد چون وبلاگ را کالا نمي‌بيند به نقد مطالب وبلاگ نمي‌پردازد. زيرا منتقد به نحوي يک بازارياب فرهنگي‌ست و قاعدتا براي جنسي که کالا نيست بازاريابي نمي‌کند. وبلاگ‌ها چون همديگر را رقيب نمي‌بينند وارد عرصه رقابت نمي‌شوند و گفتگويي ميانشان درنمي‌گيرد. وبلاگ‌نويس‌ها چون نوشته‌هايشان را جدي نمي‌گيرند و نمي‌دانند تا چه حد مطالبشان مي‌تواند مسير تفکر در جامعه را تغيير دهد در مقابل عقايد مخالف يا متفاوت واکنش نشان نمي‌دهند. به اين ترتيب نويسنده در دنياي محدود خودش آنقدر دست و پا مي‌زند تا خسته شود. خواننده سردرگم مدتي بين انديشه‌هاي پريشان مي‌گردد و دست آخر بي‌حوصله از پرسه زدن‌هاي بي‌محتوا به دنياي واقعي بازمي‌گردد و طلاي انديشه لابه‌لاي نوشته‌هاي پراکنده، شناسايي نشده باقي مي‌ماند.
اما چطور وبلاگ‌ها ميتوانند درآمدزايي کنند؟ ناشران يکي از گروه‌هايي هستند که مي‌توانند چرخه اقتصادي وبلاگ‌ها را به تحرک درآورند. بسياري از نوشته‌هاي وبلاگي کتاب‌هاي مصور خوبي مي‌شوند. خاطرات قابليت تبديل شدن به داستان‌هاي جذاب کودکان را دارند. طنز جايگاه خوبي در ميان وبلاگ‌ها پيدا کرده. دستاوردهاي فردي کتاب‌هاي آموزشي خوبي مي‌شود. کتاب‌هايي که مي‌تواند مبناي آموزش شهروند بودن در مدارس ما باشد. روزنوشت‌ها مي‌تواند سنگ بناي يک مکتب فکري جديد باشد. براي ناشران، وبلاگ‌ها فضاي بي‌هزينه‌اي است براي آنکه آنها خود، نويسندگان و طراحانشان را انتخاب کنند. در کنار ناشران عوامل ديگري هم وجود دارد که مي‌تواند وبلاگ‌ها را براي صاحبانش منبع درآمد کند. در کشوري که در مدت صد سال دو انقلاب و يک جنگ را پشت سر گذاشته، زندگي غالب روستاييش به زندگي غالب شهري مبدل شده و مباني فکريش به سرعت در حال تغيير است حتي روزنوشت‌ها هم ارزش جمع‌آوري شدن و تحليل شدن دارد. ‌وبلاگ‌ها منبع خوبي براي محققين در دانشگاه‌ها و مراکز تحقيقاتي‌ست. کافي‌ست سازوکاري تعريف کنيم که حق استفاده از مطالب وبلاگ‌ها به صورت اسناد اطلاعاتي براي نويسنده وبلاگ محفوظ بماند و پرداخت شود. ورود وبلاگ‌ها به مراکز آموزشي اعم از مدارس و دانشگا‌ه‌‌ها مي‌تواند اعتباري به وبلاگ‌ها بدهد. چرا فقط لوليتاخواني در تهران شکل بگيرد. بعضي از وبلاگ‌ها آنقدر مايه انديشه دارند که زمينه وبلاگ‌خواني دسته‌جمعي شوند. اعتباري که به واسطه همين خوانش گروهي ايجاد مي‌شود خود ثروت به دنبال خواهد آورد.
اين‌ چند مورد فقط نمونه‌هايي بود از پتانسيل وبلاگ‌ها. وبلاگ‌ها جاي تامل بيشتري در فضاي امروز ايران دارند. کارکرد وبلاگ‌ها مي‌تواند جدي‌تر از چيزي باشد که ما فکر مي‌کنيم.

اين پست در تاريخ 2008/06/11 نوشته شده است

۱۳۸۹ خرداد ۲۶, چهارشنبه

بازنگري وبلاگ‌ نويسي در سالي كه گذشت

پنجم فروردين دقيقا ده ماه از وبلاگ‌نويسي من مي‌گذره. در اين مدت سعي کردم مطالبي رو به صفحه وبلاگم منتقل کنم که اطلاعاتي رو در اختيار خواننده وبلاگ بگذاره. چه در داستان‌هايي که نوشتم و چه در بخش انديشه‌ها، خط فکري خاصي رو دنبال کردم. من معتقدم بخش عمده مشکلات جامعه امروزي ما ناشي از ضعف شعور اجتماعي ماست. البته اين به معني رد فرضيه‌هاي موجود مثل فرضيه دست نابکار انگليسي‌هاي ملعون، توهم توطئه و غيره نيست.
اصل اول در رشد شعور اجتماعي اينه که بتونيم با هم بطور مستند حرف بزنيم. حرف‌هايي که سر و ته داشته باشه و هر کس بتونه از قالب بحث، حرفي و انديشه‌اي بيرون بکشه. اين اصل اول دو نتيجه قطعي در پي داره. اول اينکه ما رو از فضاي ادبيات شفاهي بيرون مي‌کشه. ما ملتي هستيم که بر اساس ادبيات شفاهي زندگي مي‌کنيم. ادبيات شفاهي اغلب احساس گراست. ادله به دنبال نداره و هيچ‌کس احساس نياز نمي‌کنه که براي حرفش دليلي بياره. از اونجا که حرف‌ها ثبت نمي‌شه به راحتي قابل انکار يا فراموشيه. بنابراين ما اغلب متوجه نمي‌شيم که حرف‌هاي ضد و نقيض مي‌زنيم و حتي باورهاي ضد و نقيض داريم. دوم اينکه به انديشه‌هاي پنهاني که روح جمعي رو تسخير کرده پرو بال مي‌ده و اون رو از دنياي ذهني بيرون مي‌کشه. اغلب ما وقتي حرف‌هاي ديگران رو مي‌شنويم حيرت مي‌کنيم که چطور ديگران هم دقيقا به همون چيزي فکر مي‌کنن که ما فکر مي‌کنيم. خيلي از اوقات اين افکار در دنياي فردي پوچ، خنده‌دار يا واهي به نظر ميان. اما آدميزاد موجود عجيبيه. کثرت براش مشروعيت ايجاد مي‌‌کنه. وقتي همون انديشه‌هاي پوچ رو از ديگران مي‌شنويم به فکر ميفتيم و همين فکر کردن به احتمال زياد به رشد شعور اجتماعي ما منجر مي‌شه.
حدود يک سال پيش که من به فکر وبلاگ‌نويسي افتادم معتقد بودم فضاي وبلاگ‌هاي شخصي براي برآورده شدن اصل اول بسيار مناسبه. اما در طول اين مدت به نظرم اومده وبلاگ‌هاي شخصي در ايجاد يک فضاي گفتگوي مستند اما صميمي عقيم موندن. بسياري از وبلاگ‌ها بعد از مدتي تبديل به يک دفتر يادداشت روزانه شخصي مي‌شن. البته "وبلاگ شخصي" قطعا يک فضاي شخصيه اما سوال من اينه که چقدر شخصي؟ يادمون باشه که خواننده "نمي‌تونه" وارد يک متن کاملا شخصي بشه. چون در متن جايي براي مخاطب وجود نداره. گروهي از وبلاگ‌ها هم گرفتار جذب مخاطب در بخش نظرخواهي‌ها مي‌شن. احساس نياز به داشتن مخاطب سبب شده گروهي از وبلاگ‌نويس‌هاي شخصي به رجزخواني بيفتن. جالبه که تعداد زيادي از نظرات وبلاگ‌ها هيچ حرفي براي گفتن نداره. جمله‌هايي که ترکيبي از کلماتي با بار احساسي مثبت هستند اما معني خاصي ندارن. ترکيب اين دو مسئله سبب شده فضاي وبلاگ‌هاي شخصي بيشتر شبيه تاکسي‌هاي سطح شهر بشه. چند لحظه‌اي سوار مي‌شيم، حرفي مي‌زنيم و بعد پياده مي‌شيم. حرف‌‌هاي کوتاه، گاهي بي‌معني، گاهي اندوهبار و گاهي سرگرم‌کننده. در نهايت فضاي وبلاگ‌هاي ايراني رو مي‌شه به دو دسته شاخص تقسيم کرد. وبلاگ‌هاي خبري و وبلاگ‌هاي سرگرم‌کننده. که البته هيچ‌کدومشون زمينه گفتگو رو فراهم نمي‌کنن.
بي‌شک هيچ‌کدوم از چيزهايي که گفتم نقطه ضعف وبلاگ‌ها محسوب نمي‌شه. من جواب اين سوال که چرا وبلاگ‌هاي شخصي در ايجاد گفتگو عقيم موندن رو با دو فرضيه پاسخ مي‌دم. اول اينکه شايد من تعريف درستي از فضاي وبلاگي ندارم. شايد شخصي شدن وبلاگ‌ها جزء گريزناپذير اين فضا باشه. شايد مجازي بودن اين فضا امکان گفتگوي موثر رو فراهم نمي‌کنه و شايد بايد در اين فضا تعريف ديگه‌اي از گفتگو و مخاطب داشت. دوم اينکه شايد فضاي مجازي وبلاگ‌ها پتانسيل گفتگو رو داشته باشه اما ما نمي‌دونيم چطور در يک فضاي نوشتاري غير رسمي با هم حرف بزنيم. فضايي که مستندتر و مستدل‌تر از فضاي ادبيات شفاهيه اما به اندازه فضاي نوشتاري روزنامه و کتاب و مقاله، چارچوب‌دار نيست.
اين پست رو نوشتم تا همه رو دعوت کنم اين دو فرضيه رو به بحث وبلاگي بگذاريم. شايد راهي براي گفتگو پيدا کنيم يا بازتعريف مناسبي از فضاي وبلاگي به دست بياريم.

اين نوشته در تاريخ 2008/03/25 نوشته شده است.

راهپيمايي بيست و دوم بهمن

اين نوشته در تاريخ 2008/03/16 نوشته شده است