‏نمایش پست‌ها با برچسب داستان‌هاي شهر من. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب داستان‌هاي شهر من. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ مرداد ۱۹, سه‌شنبه

روشنفكر

در کلاس نوشتار خلاق رسم بر اينه که هر نوشته توسط راي عمومي درجه‌اي بين يک تا پنج دريافت مي‌کنه. پنج مختص به يک کار عاليه که قراره فقط يک بار در سال نصيب کسي بشه. بنابراين در مورد اکثر کارها درجه پنج خيلي زود از دور خارج مي‌شه. درجه دادن هم براي خودش آدابي داره. پس از خونده شدن متن، بچه‌ها در مورد نقاط ضعف و قوت نوشته حرف مي‌زنن. بعد، از چند نفر از بچه‌ها مي‌خوام تا با ذکر دليل درجه پيشنهادي‌شون رو اعلام کنن. نويسنده انتهاي کار هميشه فرصت دفاع از نوشته‌ش رو داره. به اين ترتيب ما تمرين گوش دادن، انتقاد کردن، انتقاد شنيدن و مهم‌تر از همه تحليل کردن مي‌کنيم. امسال يک معيار مهم هم به معيارهاي سنجش يک نوشته خوب اضافه کردم؛ نوشته‌هاي خوب اغلب حرفي براي گفتن دارن. نقدي، ايده‌اي، عقيده‌اي يا نگاهي ذهن نويسنده رو اشغال کرده که نويسنده دست به نوشتن مي‌زنه. معيار "حرفي براي گفتن" خيلي زودتر از زماني که پيش‌بيني مي‌کردم جاي خودش رو بين بچه‌ها باز کرد.
معمولا بعد از خونده شدن چهار-پنج نوشته هيجان کلاس رو مي‌گيره و هر کسي فرياد مي‌زنه شايد بتونه نوبت خوندن نوشته‌ش رو بگيره. آخر زنگ بود که مهسا دستش رو بالا برد و ميون سر و صداي بقيه فرياد کشيد: "خانوم من بخونم، من بخونم." قبل از اينکه فرصت کنم جوابي بدم مهسا هيکل گرد و گوشتي‌ش رو از ميون صندلي‌ها و جفت‌پا گرفتن و مقنعه کشيدن بچه ها جلو کشيد و کنار ميز من ايستاد. قرار بود بچه‌ها راجع به سوپرمارکت محله‌شون بنويسن. نوشته مهسا نوشته ساده کوتاهي بود؛ مجموعه سه گفتگوي کوتاه بين مهسا خانوم با آقا خسرو سوپر مارکتي، علي‌آقا ميوه‌فروش و آقا محسن قصاب. مهسا خانوم که عجله داره وارد سوپر مارکت مي‌شه و مي‌گه: آقا خسرو بي‌زحمت سه تاکنسرو ذرت، چهار تا کنسرو نخود فرنگي، سه تا بسته ميگو، چهار تا کرانچيپس، پنج تا اسمارتيس، دو تا پاستيل، هفت تا شيرين عسل نارگيلي، ده تا نستله، دو تا نون تست جوي آفتابگردون، دو تا بستني کاله بذارين پشت ماشين. مهسا خانوم مغازه آقا محسن هم که مي‌ره معطل نمي‌کنه: آقا محسن عجله دارم، دو کيلو ماهيچه گوساله، ده تا مرغ پاک کرده، هفت کيلو شنيتسل، پنج کيلو چنجه زعفروني، دو تا زبون، هفت تا تيکه استيکي کلفت بذارين پشت ماشينم! نوشته مهسا که تموم شد اولين دست بالا رفت: خانوم هيچي واسه گفتن نداشت. خوب همه همينجوري خريد مي‌کنن. گفتم: مطمئنين همه همين‌جوري خريد مي‌کنن. مثلا اون خانومي که خودش خونه غذا درست مي‌کنه قاعدتا جاي کنسرو و شکلات، روغن و رب‌گوجه و ماکاروني مي‌خره و جاي کباب چنجه و جوجه بيشتر راسته گوسفندي و رون گوساله مي‌گيره. بچه‌ها حرفم رو تائيد کردن. از اون‌جايي که در مدرسه نبايد به روح شاد بچه‌ها خللي وارد بشه خيلي با احتياط اضافه کردم که در‌ضمن آدم‌ها همه انقدر پولدار نيستن که بتونن هفت کيلو جوجه و چند کيلو چنجه رو يه جا بخرن. فوقش دو تا مرغ و دو کيلو گوشت گوساله مي‌خرن. خواستم بحث رو جمع کنم که طرلان با تعجب گفت: "پس شنيسل کي مي‌خوردن؟" شيوا مهلت جواب دادن نداد: "حالا چرا يه جا نمي‌خرن. راحت‌تره که؟" خواستم قضيه رو زيرسبيلي رد کنم که پريسا گفت: "حتما زنگ مي‌زنن واسه‌شون ميارن. مي‌دوني چقدر باره؟" ديگه نمي‌شد گذشت. خيلي خلاصه توضيح دادم که قشر متوسط چطور زندگي مي‌کنه. چي‌نمي‌خوره، کجا و چطور خريد مي‌کنه، چي مي‌پوشه. سعي کردم يه مدل کلاس بالا‌تر زندگي خودم رو براشون بگم که احساساتشون هم جريحه‌دار نشه. زنگ خورد و من کلاس رو با عجله ترک کردم تا به مدرسه بعدي برسم. داشتم پله‌ها رو دو تا يکي سمت در خروجي مي‌رفتم که سوگل دويد جلو: "خانوم ببخشيد من يه سوال بپرسم؟" گفتم: "بپرس" گفت: "ناراحت نمي‌شين؟" گفتم: "نه" گفت: "شما روشنفکرين؟" يه جوري اين حرف رو زد انگار من اهل يه فرقه عجيب و غريبم. اين‌بار من بودم که بهت‌زده نگاهش مي‌کردم. گفتم: "يعني چي روشنفکرم؟" گفت: "آخه بابام مي‌گه هر کي از آدم فقيرها حرف بزنه روشنفکره."
مثل اين بود که از بالاي يه برج افتاده باشم پايين. احساس عجيبي داشتم. احساس مواجه شدن با عمق يه فاجعه يا يه گناه. انگار تازه يکي روشنم کرده بود که بدبخت تو هم فقيري، هم روشنفکر، مي‌فهمي؟ سوگل با چشمهاي ريزش زل زده بود به دهن من. لبخندي زدم و گوشش رو يواش کشيدم و گفتم: "نمي‌دونم. تا به حال کسي بهم از اين حرفا نزده بود. راجع بهش فکر مي‌کنم." موندم هفته ديگه جواب سوگل رو چي‌بدم.


اين نوشته در تاريخ 2008/11/30 نوشته شده است.

جنگ بعد از جنگ

اينکه موضوع جنگ را براي کلاس نوشتار خلاق انتخاب کردم دو دليل مهم داشت. اول اينکه مي‌خواستم بچه‌ها داستان‌نويسي بر پايه اطلاعات تاريخي را ياد بگيرند و ببينند نويسنده فقط قرار نيست کنج اتاقش بنشيند، سيگار بکشد، روابط چند وجهي فضايي داشته باشد، جوگير شود و در نهايت چيزي بنويسد. نويسنده در بسياري از موارد بايد تاريخ و مردمش را خيلي خوب بشناسد. دوم اينکه در اين چند سال کمتر پيش آمد حرفي از جنگ زده شود و من هراس و نگراني را در نگاه بچه‌ها ببينم. اگر جنگ تا يک دهه قبل براي نوجوان‌ها هيجان‌انگيز و پرماجرا بود حالا نقطه قوت ديگري هم پيدا کرده، به لطف شبکه‌هاي ماهواره‌اي و به خصوص صداي آمريکا تازگي‌ها جنگ نه تنها با خودش آزادي و دمکراسي مي‌آورد، بلکه تنها راه حل مشکلات هم هست!! من که هنوز بعضي شبها با کابوس حمله عراقي‌ها بيدار مي‌شود و هيچ‌وقت يادم نمي‌رود که روي ديوارهاي ترکش‌خورده خرمشهر عراقي‌ها جابه‌جا نوشته بودند " جِعنا لِنبقاء (آمده‌ايم که بمانيم)" نمي‌توانم با تمايل اين جنگ‌‌طلب‌هاي کوچک امروز کنار بيايم که بابت هر چيز کوچکي بغض بزرگي دارند. هميشه معترضند بي‌آنکه بدانند دقيقا به چه چيز معترضند و براي حل مشکلاتشان به راحتي گزينه جنگ را انتخاب مي‌کنند. در طول يک ماه دو داستان و يک فيلم از جنگ مرور کرديم. کمي در مورد حاشيه جنگ و اثرات جنگ حرف زديم و بعد قرار شد بچه‌ها سراغ خانواده‌هايشان بروند. خاطراتشان را از جنگ بشنوند و در نهايت داستاني بر پايه خاطره‌ها بنويسند. از آنجا که فکر مي‌کردم بچه‌ها لابه‌لاي يک عالم خاطره دست و پايشان را گم کنند تاکيد کردم که به يکي دو خاطره بسنده کنند و سعي کنند به جاي درگير شدن در ماجراهاي طولاني حاشيه‌هاي همان يک ماجراي منتخب را خوب ببينند. مثلا سراغ آلبوم عکس‌هاي آن دوره بروند و ببينند مردم چه مي‌پوشيدند يا خانه‌ها و خيابان‌ها چه شکلي داشت. تمام طول هفته نگران بودم زياده‌روي کرده‌باشم و شادي دوران نوجواني را با تصوير جنگ و ابعاد آن خراب کرده باشم اما نتيجه شگفت انگيز بود. بخش عمده‌اي از بچه‌ها نتوانسته بودند سکوت پدر و مادرها بشکنند. هديه نوشته بود: " از روز يکشنبه شروع به زنگ زدن به خاله و دايي و اقوام دور و نزديک کردم و از همه خواستم تا خاطره‌اي از جنگ برايم تعريف کنند. بلافاصله همه عصباني مي شدند و توي ذوقم مي‌زدن که بعد از اين همه مدت زنگ زدم تا اون روزهاي سخت و عذاب‌آور را به يادشان بياورم. بعد هم با لحن بدي عذرخواهي مي‌کردند و مي‌گفتند: عزيزم اونقدر اون روزها سخت بود که ما سعي کريم همه خاطره‌هاش رو از يادببريم." اما تصور آنهايي هم که چيزي از جنگ نوشته بودند جالب بود. سِويم نوشته بود: "مادرم درست سه سال بود که پدرم را نديده بود. من آن زمان شش ساله بودم. مادرم بيست و چهارساعته موبايلش را نگاه مي‌کرد به اميد اينکه پدر جواب sms‌هاي او را داده باشد. هميشه برايم سوال بود که آيا پدر انقدر وقت داشت که جواب sms هايي مانند زندگي گل يا پوچ است، با تو گل بي تو پوچ است را بدهد؟" مائده نوشته بود: "همه سر سفره بوديم که آژير خطر را کشيدن .. هر کسي چيزي از سر سفره برداشت و بابا هميشه هندوانه برمي‌داشت. رفتيم توي زيرزمين. جا کم بود و ما هم شش نفر بوديم و مجبور بوديم خودمان را يه طوري بچپانيم. داداش از همه چاق‌تر بود و جاي بيشتري مي‌گرفت. ما مشغول درست کردن جاهامان بوديم که ناگهان صداي ترکيدن يک خانه کل محل را گرفت. بابا کمي جابه جا شد و براي بار سوم هندوانه‌اش را هورت کشيد. از آن هورت کشيدن‌ها که کل هيکل آدم خيس مي‌شود و گفت: بالام نه بتر شاگل دا دي. معلوم ديير هانچي او يازيچ الدي؟‌ (چه صداي وحشتناکي، معلوم نيست کدوم خانه و خانواده‌اي بيچاره شد؟) البته من از حرف‌هايش چيزي سر در نياوردم آخر دهنش پر بود."!!
اينکه نوجوان‌هاي سيزده، چهارده‌ساله تصويري از جنگ نداشته باشند چيز عجيبي نيست. اما عجيب اينست که نوجوانان کشوري تصويرشان از جنگ مخدوش است که هشت‌سال جنگ نه چندان دور را پشت سر گذاشته اند و اغلب به قضاوت گفت‌وگو‌هاي پراکنده‌شان پاي حرف‌هاي کساني مي‌نشينند که دعوت به جنگ مي‌کنند و هيچ نمي‌فهمم چطور مادر و پدري که حاضر نيست جنگ را به ياد بياورد پاي ماهواره مي‌نشيند. دختر و پسر نوجوانش را هم مي‌نشاند و شايد خيلي از اوقات سرش را به علامت تاييد جنگ تکان مي‌دهد. شايد لازم است گاهي از جنگي که گذشت، همانطور که بود، همانطور خشن و ويران‌کننده براي نسل بعد حرف بزنيم تا به هر بهانه کوچکي راه‌حل جنگ را به ميان نکشند.

اين نوشته در تاريخ 2008/11/04 نوشته شده است.

۱۳۸۹ خرداد ۲۶, چهارشنبه

جايي براي ما

تمام مدتي که داشتم درس مي‌دادم بهناز يه آينه کوچيک کف دستش گرفته بود و هي خودش رو توش نگاه مي‌کرد. نزديکش که مي‌شدم کف دستش رو برمي‌گردوند سمت کتاب و چند قدمي که دور مي‌شدم دوباره توي تصوير خودش غرق مي‌شد. نمي‌شه اين موضوع رو انکار کرد که وقتي دختري براي بار اول دست به صورتش مي‌بره و پشت لب يا ابرويي تميز مي‌کنه (حتي اگه محسوس هم نباشه) انقدر چهره جديدش براي خودش هيجان‌انگيزه که دلش مي‌خواد تمام ديوارهاي دنيا آينه بشن تا اون بتونه خودش رو توشون ببينه و احساس کنه به جمع ديدني‌هاي جهان پيوسته؛ ديده شدن توسط مردها و صدالبته تحسين شدن. بيست دقيقه‌اي از ماجرا گذشت و من براي حفظ تمرکز خودم و بغل دستي‌هاش مجبور شدم بي‌سر و صدا آينه رو ازش بگيرم و آروم لاي کتابم بذارم. بهناز تا به صدا دراومدن زنگ تفريح سرش رو از روي کتاب بلند نکرد. بعد از زنگ خودم سراغش رفتم و همونطور که آينه رو روي ميزش مي‌ذاشتم گفتم: خوشگل شدي ولي اينجا جاش نيست.
زنگ دوم اصلا نفهميدم چطور گذشت. کار زياد داشتم. تا براي بچه‌ها توضيح دادم که چه فکري براي تکميل کلاس‌هاي نوشتار خلاق کردم و ايده‌هام رو با اونها در ميون گذاشتم زنگ خورد. از در که بيرون اومدم راهروي مدرسه حسابي شلوغ بود. بچه‌هاي دوره‌هاي مختلف کادو به دست جلوي دفتر ايستاده بودن تا از معلم‌هاي مورد علاقه‌شون تشکر کنن. من بدجوري گرسنه بودم و به زور داشتم راهي براي خودم باز مي‌کردم که آذيتا از لاي جمعيت خودش رو به من رسوند.
-‌خانوم چپ‌کوک يه سوال داشتم.
براي اينکه بهتر بشنوم سرم رو جلو بردم و گفتم: بگو.
آذيتا کمي پابه‌پا شد : خانوم من يه کتابي اين هفته خوندم که توش نوشته بود تو آمريکا سالاي 1920 يه جمع سي نفره که کارتل‌هاي نفتي رو داشتن واسه همه دنيا برنامه‌ريزي کردن. نوشته بود همه اتفاقايي که توي دنيا از اون به بعد افتاده کار همين آدماست. حتي اتفاقا‌يي که توي ايران افتاده. اين درسته؟
بچه‌هاي پشت سرم يکي از معلم ها رو صدا مي‌کردن. چند نفر توي راهرو مي‌دويدن. چند نفر از سر و کول هم بالا مي‌رفتن. خودم رو به زور بين فشار بچه‌ها ثابت نگه داشتم و گفتم: ممکنه يه مقدارش درست باشه. آذيتا حرفم رو سريع قطع کرد: اگه اينجوريه پس مردم چکارن؟ نمي‌دونستم چي جواب بدم. يعني اصلا جوابش رو بلد نبودم. واسه در رفتن از زير بحث گفتم: چرا اين سوال رو سر کلاس تاريخ نمي پرسي؟ آذيتا گفت: آخه اونجا، جاش نيست.
قبل از اينکه وارد دفتر بشم ذهنم حسابي درگير قضيه شد. مي‌خواستم سر صحبت رو با معلم تاريخ باز کنم و ازش بپرسم اگه آذيتا سر کلاسش اين سوال رو پرسيده بود، چي جواب مي‌داد. اما در دفتر رو که باز کردم براي يه لحظه همه چيز از ذهنم پريد و ناخودآگاه به ريسه معلم‌هايي که دورتادور ميز وسط اتاق نشسته بودن نيشم باز شد. خانوم الف که شصت سالگي رو پشت سر گذاشته ملافه دو نفره‌اي رو که به بهانه هفته معلم هديه گرفته بود روي ميز باز کرده بود و مي‌گفت: والا اون زمان که ما دو نفر بوديم ملافه يه نفره ميوردن حالا که يه نفره شديم ملافه دو نفره ميارن. خانوم جيم گفت: خانوم اينا نشونه‌ست. من همون جلوي در گفتم: اينکه غصه نداره همين الان پسش بدين يه نامه هم ضميمه‌ش کنين که آقا اصل مطلب رو يادتون رفته لاي ملافه بذارين. دفتر منفجر شد. خانوم ب هول زده از جاش پريد و در رو پشت سرم بست و من رو کشيد طرف ميز: بابا چپ‌کوک جان همه مدرسه شنيدن چي گفتي. خانوم جيم ابروهاش رو تو هم کشيد و با خنده گفت: وا بشنون. داريم مي‌خنديم يه خورده. خانون ب لقمه‌اي نون و پنير دهنش گذاشت: بابا مدرسه جاي اين حرفا نيست آخه. خواستم حرف بزنم که خانوم جيم پيش‌دستي کرد: انگشتش رو تا بند اول فرو کرد تو کيک روي ميز و با لذت تمام توي دهنش گذاشت: خانوم جون کي مي‌گه جاش نيست. اصلا کي تعيين مي‌کنه جاش کجاست. خواستم داد بزنم و بگم: منم داشتم به همين قضيه فکر مي‌کردم که زنگ خورد.
از مدرسه تا خونه رو تخته گاز اومدم. ساعت چهار بعد از ظهر، اون سر شهر کلاس داشتم. هول هولکي ناهار خوردم و راه افتادم طرف کلاس. تو راه با خودم فکر مي‌کردم کاش آينه بهناز رو نگرفته بودم. لابد لذت نگاه کردن به ابروي تميز شده از لذت شنيدن سفرنامه سايکس جالب‌تره. وقتي رسيدم سر کلاس استاد بيرون در ايستاده بود و مسئول ثبت‌نام کلاس‌ها پشت تريبون حرف مي‌زد: دوستان من اصلا دوست ندارم اين حرفا رو بزنم اما چاره‌اي نيست. تابستون داره نزديک مي‌شه. شلوار کوتاه، پاي بدون جوراب، روسري شل و اين چيزها، ديگه خودتون بهتر مي‌دونين؛ اينجا جاش نيست. کلاس دو ساعته بعد از ظهر مثل باد تموم شد. من قدم زنان از کلاس بيرون اومدم و مست چيزهايي که تازه ياد گرفته بودم سلانه سلانه خيابون وليعصر رو به سمت ميدون وليعصر سرازير شدم. داشتم به سوال آذيتا فکر مي‌کردم و انگشت کيکي خانوم جيم و جاي پاي بدون جوراب که چشمم افتاد به دست‌نوشته‌هايي که با ماژيک روي برد تبليغاتي ايستگاه اتوبوس نوشته شده بود. يک طرف اتاقک انتظار ايستگاه اتوبوس نوشته شده بود: دايي ساليانه سيصد ميليون تومن پول مي‌گيره. روي وجه دوم نوشته شده بود: مردم وقتي انقلاب مي‌کنن که بنزين گران را پشت ترافيک هدر بدهند و بدحجاب شوند! و البته جالب‌ترين مطلب روي وجه سوم بود: آقاي شهردار ما براي نشستن به نيمکت احتياج داريم. چوبي يا فلزي فرقي نمي‌کند.
من ذوق ‌زده دفتر و مدادم رو از کيفم درآوردم و مشغول نوشتن مطالب روي ايستگاه شدم. زن و مرد ميانسالي که توي ايستگاه منتظر اتوبوس بودن نگاه تعجب‌آوري به من انداختن. من با همون لبخند هيجان زده‌م به نوشته‌هاي روي ديوار ايستگاه اشاره کردم. مرد انگار تازه متوجه نوشته‌ها شده باشه عينکش رو بيرون آورد و با دقت نوشته روي ديوارک رو خوند. زن با اخم سري از روي تاسف تکون داد و با صداي بلند، طوري که من راحت بشنوم به مرد گفت: اين جووناي امروز هيچي نمي فهمن. ايستگاه اتوبوس که جاي نوشتن شعار نيست.

اين نوشته در تاريخ 2008/05/07 نوشته شده است.

من مست و تو ديوانه، ما را كه برد خانه

تصور مي‌کردم اگر درست لحظه زايمان خانم کارمه چاکن، وزير جنگ-‌دفاع دولت ساپاترو تروريست‌هاي از خدا بي‌خبر باسکي ناگهان از کوههاي پي‌رِنه سرازير شوند چه اتفاقي مي‌افتد؟
معان اول وزير بدون توجه به صحنه‌اي که مواجه مي‌شود، در اتاق زايمان را باز مي‌کند و در حاليکه خانم چاکن لب استخر زايمان نشسته و سر بچه در حال پديدار شدنست فرياد مي‌زند: تروريست‌ها حمله کردن سينيوريتا!! خانم چاکن تحت تاثير شوک، فرياد گوش‌خراشي مي‌کشد. بچه به يک حرکت بيرون مي‌افتد. معاون جزئيات حمله به خط مرزي را به تفضيل توضيح مي‌دهد و خانم چاکن در حالي‌که به شدت عرق کرده، بي‌حال مي‌گويد: بايد بريم سراغ سارکوزي پدرسوخته، بايد متحد بشيم.
صداي غش‌غش خنده دختر و پسري که کنارم نشسته بودند صحنه تصوراتم را خنده‌دارتر کرد. پسر دستش را دور گردن دختر انداخته بود و در حاليکه به بلوز روي پايش اشاره مي‌کرد گفت: قبول کن سليقه‌ت جواده. آخه رو رنگ بنفش حاشيه قهوه‌اي مي‌زنن. دختر چنان از ته دل مي‌خنديد انگار نمي‌شد حرفي خنده‌دارتر از اين زد. روي صندلي کمي ليز خورده بود تا بهتر در آغوش پسر قرار بگيرد.
-‌خره عوضش مارکه‌ست. تو درک نمي‌کني مارکه بودن يعني چي.
به خنده آنها خنديدم. هيبت مشکي لاغر اندامي که روي صندلي جلوي تاکسي نشسته بود حتي با تکان‌هاي تاکسي هم حرکت نمي‌کرد. راديو روشن بود و مجري با افتخاري که در صدايش موج مي‌زد فرياد مي‌کشيد: دوستان، آيا مي‌دانيد اگر قاره اروپا، آسيا و آفريقا به هم بچسبند ايران (روي کلمه ايران تاکيد کرد) در مرکز اين سه قاره (حرف ر سه قاره را با تشديد مضاعف تلفظ کرد) قرار مي‌گيرد. آقاي شصت‌چي پس ذهنم گفت: به‌به، به‌به. مجله شهروند امروز را ورق زدم. به عکس دوست دختر جديد پوتين نگاه کردم و فکر کردم برلوسکوني مادر مرده دلش هم نخواهد مجبور است براي کم ‌نياوردن از ديگر هم‌مسلکانش هم شده مدلي براي خودش دست و پا کند. پسر روي کيف چرمي ضرب ملايمي گرفته بود که رنگ و بوي ريتم والس عاشقانه‌اي داشت. چشمانم را بستم و براي لحظه‌اي احساس کردم دنيا با تمام ديوانگيش جاي سرگرم‌کننده‌اي است. اما پيش از آنکه روياي شيرين دلداده‌هاي فارغ و دولت‌مردان جذاب قرن بيست و يک مرا به وجد بياورد راننده با تمام قوا پايش را روي ترمز گذاشت و روي بلندترين نقطه پل سيدخندان ايستاد.
-نکن. بهت مي‌گم نکن.
ضربان قلبم در ثانيه‌اي مضاعف شد. دستگيره روي در را چنان محکم چسبيده بودم انگار تنها نجات‌بخش جاويد است. وحشت‌زده نگاهي به دور برم کردم. از تصادف خبري نبود. به غير از صف ماشيني که بلافاصله پشتمان تشکيل شده بود، دو لاين ديگر روي پل ترافيک روان و بي‌مشکلي داشت. پسر نگاهي به دور و بر انداخت و صاف نشست. راننده با دو دست فرمان را محکم چسبيده بود و بدون آنکه به سمت عقب برگردد سرش را تکان مي‌داد:
-‌بهت مي‌گم نکن.
نگاهي به آينه راننده کردم. پيشاني‌اش عرق کرده و چند تار موي نازک روي سرش آشفته به سقف ماشين چسبيده بود. پسر توي آينه نگاه کرد: ببخشيد با منيد؟
-‌مگه بهت نمي‌گم نکن. يک ساعته دارم تو آينه نگات مي‌کنم. اينجا مگه چيزه.
دختر روسريش را درست کرد. موهاي بلوطي لختش از اطراف روسري سبز بيرون زده بود. پسر بهت‌زده مرا نگاه کرد و دوباره به سمت راننده برگشت: ببخشيد. چکار نکنم؟
راننده محکم روي فرمان کوبيد و همانطور رو به آينه گفت:
-کثافت، خجالت بکش. لاشي. مگه ماشين من جاي اين کاراست. هي داره مي‌ماله.
راننده صدايش را بالا برد. پسر محکم به پشتي صندلي چسبيد و وحشت‌زده توي آينه را نگاه کرد:
-‌قربان ببخشيد. من کاري نکردم. دختر عمومه.
و بلافاصله طرف من برگشت: خانوم به خدا دختر عمومه. نامزدمه.
من که هنوز شوکه بودم با صداي گرفته گفتم: آقا به من چه ربطي داره. هرکي مي‌خواد باشه.
راننده توي آينه نگاهم کرد. عضله‌هاي گونه‌هايش مي‌پريد. احساس ‌کردم هر لحظه ممکن است حمله کند. براي دو سه ثانيه سکوت برقرار شد. فکر کردم همه چيز تمام شده. پسر سرش را پائين انداخت و نفس عميقي کشيد. خواستم دستگيره را رها کنم که راننده يک دفعه با تمام توانش فرياد کشيد:
-‌لااااااشيييي. بيا پائين نشونت بدم. مگه ماشين من ج‌.نده‌خونست.
پسر وحشت‌زده از جايش پريد. دختر براي لحظه‌اي به آينه راننده نگاه کرد و ناگهان بغضش ترکيد: آقا درست صحبت کن. امير پياده شو. پسر محکم دست دختر را گرفت و سر جايش نشاند. هيبت روي صندلي جلو تکان نمي‌خورد. راننده با صداي بلند فرياد کشيد: مگه نمي‌گم بيا پائين. مگه اينجا ج‌.نده‌خوست. ج‌.نده مياري تو ماشين من؟ ج‌.نده تو شهر مي‌گردوني؟ لاشي ديوث. پسر سعي مي‌کرد خونسرد باشد: آقاي محترم مگه من به شما بي‌احترامي کردم که شما اينجوري حرف مي‌زنيد. راننده ول کن نبود: نه؛ بيا پائين نشونت بدم. از اون خانوم کنار دستت خجالت بکش. ضربان قلبم تندتر شد: آقا من مشکلي با اين دو تا جوون ندارم. نمي‌تونيد خنده دو تا آدم رو ببينين. حتما بايد بزنن تو سر خودشون گريه کنن. بوق ماشين‌هاي پشت سر بلند شده بود. دو لاين کناري هم ترافيک شده بود و همه ايستاده بودند دعواي چهارنفره ما را تماشا مي‌کردند. بالاخره راننده ماشين پشت سر پياده شد و جلو آمد: آقا راه رو بند آوردي. چرا حرکت نمي‌کني. راننده انگار منتظر همين تلنگر بود. به يک ضرب از ماشين پياده شد و يقه مرد را گرفت: اينجا ج‌نده خونسسسسسسسست. ج‌نده خونسسسست. هي مي‌ماله. هي مي‌مالهههههه.
مرد با رنگ پريده سعي کرد خودش را خلاص کند: آقا ول کن به من چه. من مي‌گم چرا راه نمي‌ري. پسر پياده شد تا دو نفر را از هم جدا کند: آقاي محترم ببخشيد. بيا سوار شو بريم. دست به يقه شدن راننده بقيه مردم را هم جمع کرد. راننده فقط داد مي‌کشيد. پسر کم‌کم داشت از کوره در مي‌رفت: آقا درست حرف بزن. من به کار شما چکار داشتم. دختر سرش را از داخل ماشين بيرون آورده بود و در حاليکه به پهناي صورت اشک مي‌ريخت داد مي‌زد: به چه جراتي فحش مي‌دي مرتيکه ديوونه رواني. من پياده شده بودم و سعي مي‌کردم از شرف و حيثيت دو مسافر کنار دستم دفاع کنم: آقا به شما چه. راننده‌اي راهت رو برو. راننده به توجه به تمام بگومگوها دو دستي توي سرش مي‌کوبيد و با ريتم مراسم سينه زني توي سر خودش مي‌زد: واي از آن روز که بگندد نمک. واي واي. پل شلوغ شده بود. هيبت سياه هم بالاخره پياده شده بود و ميان شلوغي دائم مي‌گفت: حاج آقا غلط کردن شما ببخش. پسر سرش را از پنجره تو کرده بود و به دختر تشر مي‌زد: پياده نمي‌شي. کاري نکردي که پياده شي. دختر گريه مي‌کرد: تو رو خدا امير. بيا بريم. بغض گلويم را گرفته بود. نمي‌دانم چرا. دق و دليم را سر هيبت سياه‌پوش خالي کردم: خانوم چي‌چي‌ رو غلط کردن. کاري نکردن که. هر کسي چيزي مي‌گفت. مردم با صلوات راننده را سوار کردند. راننده دهنش کف کرده بود و مي‌لرزيد. من وسط نشستم. پسر هم سوار شد. چنان مي‌لرزيد که نتوانست در را محکم ببندد. پائين پل هيبت سياه پوش پياده شد. راننده بلند بلند نفس مي‌کشيد. بقيه پول را که پس داد، زن سرش را از پنجره تو آورد: آقا کم برداشتين. سيصد تومن مي‌شه. راننده دنده را محکم در مشتش فشرد: بقيه زياد برمي‌دارن خانوم. اون دنيا بايد جواب پس بدم. ياد مجله‌ام افتادم. نگاهي دور و بر کردم. زير پا افتاده بود. برلوسکوني با قيافه‌ مسخره‌اي به من مي‌خنديد.

اين نوشته در تاريخ 2008/05/01 نوشته شده است.

بيست روز بعد

 به خودم گفتم بيا و امسال يه حرکت انقلابي کن. جاي اون آرايشگاه شلوغ برو سراغ همين آرايشگاه ميدون هروي. اصلا کي گفته فقط ولگا مي‌تونه ابروت رو برداره. تازه چشمت هم به دو جين شکم تخت و صورت بي‌چروک و دماغ‌ عملي نميفته که باز اعتماد به نفست رو از دست بدي. از در که رفتم تو لبخند رضايت روي لب‌هام نشست. به غير از دو نفر که موهاشون فويل پيچي شده بود مشتري ديگه‌اي به چشم نمي‌خورد. موسيقي ملايمي پخش مي‌شد و بوي دلپذير قهوه ترک فضا رو پر کرده بود. نفس عميقي کشيدم و با حسي از تحسين و تبريک به دختري که با موهاي ريزبافت مدل آفريقايي پشت ميز دخل نشسته بود گفتم: مي‌خواستم ابروهام رو بردارم.
دختر، با عشوه تمام گاز کوچيکي به ساندويچش زد و همونطور که ليوان آب پرتقالش رو برمي‌داشت سر تا پام رو برانداز کرد. معلوم بود از ديدن مشتري عقب‌افتاد‌ه‌اي که نه موهاش هاي‌لايت داره و نه ابروهاش تتو شده‌ست چندان خوشحال نيست. براي اينکه نشون بدم خيلي هم با کيف‌پول خالي به آرايشگاه نيومدم دستي به موهام کشيدم و گفتم: شايد موهام رو هم کوتاه کنم. دختر سينه‌هاي درشتش رو که به سختي تو تاپ نارنجي يه وجبي جا شده بود تکوني داد و چنان عربده‌اي کشيد که رگ گردنش بيرون زد: زهره، مشتري داري. زن صد کيلويي سي و دو سه ساله‌اي تو چارچوب اتاق انتهاي سالن ظاهر شد و مثل نفر قبلي سر تا پام رو برانداز کرد. دست پيش رو گرفتم و گفتم: مي‌خواستم ابروهام رو مرتب کنم. زهره با دهن پر از چيپس از اتاق بيرون اومد و پشت يکي از صندلي‌ها نشست. منم مثل بچه مدرسه‌اي‌هاي خجالتي کيفم رو زير بغلم زدم و روي صندلي دراز کشيدم. به نظرم زهره واسه ابرو برداشتن زيادي زمخت بود. نخ بند رو با چند تا حرکت نخراشيده اضافي دور گردنش بست و پيش از اينکه من فرصت کنم بهش بگم مدل ابروم رو دست نزنه، اولين دونه مو رو با بي‌رحمي تمام از زير ابروم برداشت. واسه اينکه از جام نپرم لوله آلومينيومي زير صندلي رو محکم فشار دادم، چشمام رو بستم و به خودم گفتم: يا شانس و يا اقبال.
دو سه دقيقه اول به نظرم ميومد موچين درست روي صورتم حرکت مي‌کنه. پيرزني که روي صندلي کنار دستي‌م نشسته بود يه ريز از دوست دخترِ پسرش حرف مي‌زد. معلوم بود بدجوري با هم کارد و پنيرن چون چپ‌ و راست از زن پسرش تعريف مي‌کرد و مي‌گفت دختره، پاک پسرش رو هوايي کرده و هيچ بعيد نيست پسره زنه رو طلاق بده. بوي قهوه دوباره بلند شده بود. از حرفايي که بين اون و صندوق‌دار رد و بدل مي‌شد فهميدم همين چند دقيقه پيش فال قهوه گرفتن که سر درد و دلش باز شده. صداي سوهان ناخن يکي دو دقيقه‌اي بود که بلند شده بود. چنان نگران ابروهام بودم که حتي نمي‌تونستم چشمام رو باز کنم. تمام وجودم شده بود تصوير يه جفت ابروي تابه‌تا. کم‌کم ضربان قلبم بالا رفت. موچين انقدر گوشت زير ابروم رو گاز گرفته بود که ديگه تشخيص نمي‌دادم به کجا مي‌خوره. مي‌ترسيدم از جام بلند شم، ببينم مثل عروس‌هاي ژاپني جاي ابرو فقط دو تا نوار صاف، بالاي چشمام دارم. صداي سوهان ناخن روي اعصابم رفته بود. دلم مي‌خواست بلند شم و بزنم تو گوش پيرزنه. به خودم گفتم: نترس. چشماي لعنتيت رو باز کن ببين زنيکه داره چه غلطي مي‌کنه. بدبخت آدم انقدر کم جربزه. تو که همه جا گرد و خاک به پا مي‌کني چرا جلوي اينا کم مياري؟ توانم رو جمع کردم چشمام رو به هم فشار دادم. گلوم رو صاف کردم. خواستم بلند بشم که يکي محکم زد رو شونه راستم: خانومم مي‌خواين بعد از ابرو صورتتون رو واکس بزنم. خواستم چشمام رو باز کنم که زهره شصتش رو روي چشمم فشار ‌داد. با تمام وجود افتاده بود به جون اون چند تا کرک بالاي پلکم. صدام در نمي‌اومد. با بدبختي همون يه چشم آزادم رو باز کردم و چرخوندم طرف زني که کنار دستم روي زمين چمباتمه زده بود: مگه صورتم واکس مي زنن؟ زهره چنان به من نگاه کرد انگار همين الان از يکي از قبايل وحشي فرار کردم.
-‌منظورش اپيلاسيون‌هاي جديد صورته.
زن بلافاصله شروع کرد به توضيح دادن: "البته فقط اپيلاسيون نيست. اول صورتتون رو با جلبک‌هاي چسبنده تميز مي‌کنم بعد از برداشتن موهاي زائد، با لجن‌‌هاي مخصوص اقيانوس‌آرام ماساژ مي‌دم." داشتم با دهن باز به توضيحات زن گوش مي‌کردم که دختر صندوق‌دار با سيني قهوه بالاي سرم ايستاد: "واستون قهوه بذارم؟" بدجوري هوس قهوه کرده بودم اما نمي‌دونستم خوردنش منوط به فال گرفتنه يا نه؟ واکسي لبخند مهربانانه‌اي زد و انگشتاي گوشتيش رو روي صورتم کشيد: "واي چرا نخورن. اين يلدا جون انقده خوب فال مي‌گيره." و بدون اينکه منتظر جواب من بشه رو به يلدا گفت: "بذار واسشون. اپيلاسيون صورتم دارن." نيم‌خيز شدم که بگم نه نمي‌خورم، واکسم نمي‌خوام که چشمم افتاد به تصوير شي‌ عجيب و غريبي که تو آينه روبه‌روم افتاده بود.
اول فکر کردم اشتباه ديدم اما بعد ديدم خطاي ديدي در کار نيست روي صندلي پشت سر من يه باسن گوشتي جوگندمي بدون دنبه اضافه چماله شده بود و زني داشت يه پري دريايي بدترکيب روي کف.ل چپش نقاشي مي‌کرد. بدجوري تعجب کرده بودم. نمي‌فهميدم چطور ممکنه آدمي جلوي چند نفر غريبه شلوارش رو بکشه پايين و اون طوري روي صندلي چمباتمه بزنه. مي‌تونستن برن اتاق عقبي. کار ابروم که تموم شد هنوز تتوي پري دريايي ادامه داشت. تو تمام اين مدت سعي مي‌کردم حدس بزنم اين کف.ل متعلق به چه جور چهره‌اي مي‌تونه باشه. راستش حرف‌هايي که مي‌زد سبب مي‌شد من هر بار حدسم رو عوض کنم و براي خودم يه چهره جديد بسازم. صاحب با.سن مبارک چنان از طرز نگهداري انواع تتو در نقاط مختلف بدن مي‌گفت که نه تنها تعجب‌برانگيز که از جهاتي حتي تحسين برانگيز بود. وقتي زهره دست از کار کشيد به تنها چيزي که فکر نکردم ابروهاي تابه‌تا شدم بود. از صندلي پايين پريدم و زل زدم توي آينه تا صورت با.سني که عاشق تتوي نقاط مختلف بدن بود رو ببينم.
 پام رو که توي کلاس گذاشتم با شور و حرارت گفتم:"بچه‌ها براي مجله سوم مطلب بيارين." حتي يک هزارم هيجان من در کلاس ديده نمي‌شد. يکي خميازه کشيد. يکي سرش رو روي ميز گذاشت. يکي نچ‌نچ کرد و بقيه عين اسب نگام کردن. چه مي‌شد کرد. شونه‌هام رو بالا انداختم و ولو شدم روي صندليم: "شماها چتونه؟ چرا عين هروئيني‌هاي آخر خطين؟ "
يکي گفت حوصله نداريم. گفتم باشه بريم حياط وسطي بازي کنيم. يکي گفت اَاَ کي مي‌خواد اون وسط بدوه. گفتم دزد و پليس بازي کنيم. يکي گفت اَاَ کي حال داره چشمک بزنه. گفتم بريم بوفه بستني بخوريم. يکي گفت من رژيمم. گفتم پس چه غلطي کنيم؟ يکي گفت دلم مي‌خواد داد بکشم. يکي گفت کاش يه جا بود حرفامون رو مي‌زديم. گفتم راست مي‌گين شما بچه پولدارا خيلي تو زندگي بهتون فشار مياد بايد خودتون رو تخليه کنين.
همه چيز از همون‌جا شروع شد. قرار شد بچه‌ها براي مدرسه يه اتاق تخليه بسازن که توش خودشون رو خالي کنن. بحث کردن. به اين نتيجه رسيدن که بهتره درست مثل يه اتاق توالت ايراني درستش کنن. از همين‌ها که توي آپارتمان‌هاي جديد مي سازن و اندازه اتاق قبره. اتاقک توالت رو با يونوليت درست کردن. ديوارهاش رو مقوا چسبوندن تا هر کي، هر چي دلش خواست روش بنويسه. يه جفت دم پايي پلاستيکي و يه آفتابه هم گذاشتن دم درش. کف اتاق رو هم يه توالت ايراني نقاشي کردن و دورش رو با چسب کاشي و موزائيک شکسته‌هاي مغازه سر کوچه فرش کردن. جاي درش لنگ آويزون کردن، با يه چراغ چشمک زن که مشخص مي‌کرد چقدر مي‌توني توش بموني و داد بزني. قرار شد بهاي هر دو دقيقه تخليه دويست تومن باشه. شعار اتاقک هم اين شد: هر غلطي دلت مي‌خواد توش بکن. به شرطي که اومدي بيرون غر و لند در کار نباشه. اسمش رو هم گذاشتيم اتاق تخليه روان.
اولين جلسه بعد از عيد وارد دفتر مدرسه که شدم احساس کردم اتفاقي افتاده. ناظم يه جوري نگاهم مي‌کرد انگار يه چشم اضافه دارم. دبير شيمي زير لب با دبير عربي پچ‌پچ مي‌کرد. دبير ادبيات بدجوري عصبي بود و دائم يه تيکه کاغذ رو تا مي‌زد و دوباره تاش رو باز مي‌کرد. مي‌دونستم بالاخره بابت دستشويي بچه‌ها ازم توضيح مي‌خوان. اما نگران چيزي نبودم. اگر کار، مشکلي داشت مدير قبل از عيد احظارم مي‌کرد. تصميم گرفته بودم ذهنم رو مشغول نکنم و هر گونه توضيح رو به مدير واگذار کنم. نيم ساعتي از زنگ اول باقي مونده بود که ناظم در کلاس رو زد: خانم چپ‌کوک مدير کارتون داره. فرصتم کمتر از اون بود که بتونم به چيزي فکر کنم. توي راه‌پله ناظم سري از روي تاسف تکون داد و گفت: آخه فکر خلاقانه‌تر از اين نبود؟ دستشويي ساختنم شد کار؟ ديدين تو ديواراش چي نوشتن. روي آفتابه‌ش هم ورداشتن يه تيکه رنگ قهوه‌اي زدن. اجازه ندادم ناظم ادامه بده. با لبخند گفتم خانم فلاني بالاخره مستراح بايد طبيعي جلوه کنه ديگه. ناظم قرمز شد و همونطور که سر راه‌پله از من جدا مي‌شد گفت: بله. حالا برو جواب پدر و مادرهاشونم بده.
مدير به صندليش تکيه داده بود و با دقت به حرف‌هاي ارباب‌رجوعش گوش مي‌کرد. در زدم و همونجا تو چارچوب در ايستادم. صندلي ارباب رجوع‌ها روبه‌روي مدير و راستاي دست چپ من بود. مخصوصا داخل نرفتم که با دو نفري که نشسته بودن چشم تو چشم نشم. به تجربه ياد گرفته بودم قبل از شروع دفاعم شخصيت شناسي نکنم. معمولا اينطوري دفاعياتم موفق‌تر از آب درمي‌اومد. مدير از جاش بلند شد و با احترام زياد معرفيم کرد و قبل از اونکه من چيزي بگم رفت سر اصل مطلب. يکي به نعل مي‌زد و يکي به ميخ. سخنراني غرايي کرد که احترام خيلي مهمه و خلاقيت هم خيلي مهمه و بچه‌ها بايد در چارچوب اخلاقيات مورد نظر خانواده‌هاي محترم درس بخونند در ضمني که در همون چارچوب‌ها بايد نوآوري هم بشه اما نشکنه … منتظر بودم مدير حرفش تموم بشه تا از فعاليت بچه‌ها دفاع کنم. مردي که روي صندلي روبهروي مدير نشسته بود دائم وسط حرف مدير مي‌پريد و از لزوم آشنايي دبيران با کلاس اجتماعي‼ شاگردان اين مدرسه حرف مي‌زد. مدير هم دائم اطمينان مي‌داد که کار من تاثير منفي بر تربيت خانوادگي بچه‌ها نداره. داشتم خودم را آماده مي‌کردم که بعد از تمام شدن حرف‌هاي مدير از کارم دفاع کنم. مدير به محض تموم شدن حرفاش از من پرسيد مي‌خوام راجع به کارم توضيحي بدم که رفع سوء تفاهم کنه؟ من بلافاصله از چارچوب در جدا شدم و براي حفظ قدرت همون صندليم رو همون طرفي گذاشتم که مدير نشسته بود. سينه‌م رو صاف کردم و سرم رو بلند کردم ده دقيقه تمام حرف زدم. متاسفانه اصلا به ياد نميارم اون ده دقيقه چي گفتم، چون تمام مدت دلم مي‌خواست در چارچوب اخلاقيات کلاس اجتماعي از پدر عزيز بپرسم آيا از طرح پري کوچک دريايي کف.ل چپِ نازنينْ همسرش که بدجوري به من لبخند مي‌زد لذت برده يا نه.

اين نوشته در تاريخ 2008/04/12 نوشته شده است.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۶, دوشنبه

گزارشي از دوشنبه‌اي که گذشت

من و خانم مدير با هم وارد دفتر دبيران شديم؛ من سلانه سلانه و خوش‌خوشک و خانم مدير هيجان زده و نفس زنان. بقيه معلم‌ها سرپا ايستاده بودن. صداي خانم الف از راهروي دفتردارها ميومد:
-سينا جان پسرم اصلا از اتاقت تکون نخور. وايستا همونجا درست رو بخون تا مامان جوني برسه. زنگم زدن نمي‌خواد اف‌اف رو برداري.
وضعيت دفتر دبيران عادي نبود. به محضي که خانم مدير هيکل گرد گوشتيش رو روي صندلي ولو کرد بقيه معلم‌ها شروع کردن:
-چي شد خانم مدير؟
-الان بچه پزشک قانونيه؟
-دفنش که نکردن‌؟
من بي‌خبر از همه جا ليوان چايم رو برداشتم و کنار خانم ب که کم و بيش غمگين به نظر مي‌رسيد نشستم:
-اتفاقي افتاده ؟
خانم ب بهت زده نگاهم کرد:
-خبر نداري، خواهرزاده خانم فلاني رو کشتن. دختر دوازده ساله. اونم تو خونه خودش.
رو کردم به مدير:
-خونه خودش؟ باباش کشته؟
مدير با دست‌هاي گوشتالو گوشه روسريش را درست کرد:
-وا چپ‌کوک جان مگه پدر، بچه‌ش رو مي‌کشه. خونه‌شون حسينيه بوده. ظهر عاشورا جسد دختر رو زير تخت پيدا مي‌کنن.
خانم ج گفت: حالا فهميدين ماجرا چي بوده ؟
مدير بادي به غبغب انداخت:
-ظاهرا سر نماز ظهر يکي پشت سر پدر دختره گفته چنون به عذات مي‌شونم که هميشه خونت حسينيه باشه.
خانم دال گفت:
-عجب شمرهايي پيدا مي‌شن حالا اين همه وقت. يکي نيست بگه نامسلمون ظهر عاشورا.
خانم ب چشم غره‌اي به خانم دال رفت :
-عجب حرفي مي زنيد. قتل قتله ديگه ظهر عاشورا و شب عاشورا مگه داره.
خانم ج سرش را روي ميز دولا کرد و آروم گفت:
-تجاوزم کردن بهش‌؟
خانم مدير که از اين سوال هوشمندانه بدش نيومده بود لبخندي زد و گفت : نمي‌دونم والا بايد وايستيم خانم فلاني بياد ببينيم تجاوزي هم شده يا نه. عجب دوره و زمونه‌اي شده اون از شب تاسوعا که تا صبح تن و بندنمون لرزيد اينم از امروز.
خانم دال قبل از اينکه کلام مدير منعقد بشه هيجان زده پرسيد:
-اوا چرا خانم مدير؟
مدير قر تند و فرزي به کمر گوشتيش داد و ليواني چاي برداشت :
-بابا شب تاسوعا من داشتم مي‌رفتم روضه که ديدم اين سرايداره زنگ زد گريه، که خواهرزادم تصادف کرده، بايد برم شهر ري. بهش گفتم باشه بيا دم در خونه پول از من بگير خودت رو برسون. آخر شب بود گفتم يه زنگ بزنم ببينم چي شد. تلفن کردم خونه خواهره. گفتم دخترت چطوره. گفت خانوم کاش تو تصادف قيمه قيمه شده بود، دزديدنش.
خانم دال و ب با هم گفتن: دزديدن؟
مدير حبه‌اي قند برداشت:
-آره نگو يه خواستگار داشته، اينا هي جوابش مي‌کردن. دختره روز قبل واسه کمک تو خرج دادن يکي از همسايه‌ها رفته بوده اونجا. پسره هم ديده شلوغه دختره رو دزديه. حالا هم زنگ زده گفته نگرش مي‌دارم تا واسم عقدش کنين.
گفتم: مگه مي‌شه. بالاخره اينا بايد شناسنامه ببرن. عاقد ببرن. خوب پليس مي‌گيرتش پدرشم درمياره.
خانم ب گفت: خانم شما مثل اينکه اينجا زندگي نمي‌کني. دختري که ببخشيد يه شب خونه يارو مونده خوب بايد عقدش کنن ديگه. چاره‌اي نيست. ديگه طرف کرده تو بوق و کرنا. کي مياد اون دختر و بگيره.
خواستم حرف بزنم که خانم الف هراسون توي دفتر اومد و روي اولين صندلي نشست:
-واي دلم داره مثل سير و سرکه مي‌جوشه. سينا خونه تنهاست. نيان سراغش.
گفتم : بابا خانم الف بچه شما که پسره ديگه.
خانم الف حرفم رو قطع کرد: پسرا که بدترن. همين ماه گذشته تو اون برف و يخ‌بندون به دو تا از پسربچه‌هاي مدرسه تجاوز شده. روزنامه رو مگه نمي‌خونيد شما؟
خانم دال گفت: اين مردم ايمانشونم از دست دادن. پريروز تو ميدون آرژانتين با شيشه نوشابه زدن تو سر دوست پسر من، موبايلش رو گرفتن. بيست تا بخيه خورده سرش.
خانم ب آماده مي‌شد حرفي بزنه که زنگ خورد. دو زنگ تفريح بعدي بحث پيرامون تجاوز ادامه پيدا کرد. به خونه که رسيدم اشتهاي خوردن هيچ‌ چي نداشتم. ترجيح دادم دوش آب گرمي بگيرم و کمي بخوابم. قبل از اونکه وارد حموم بشم زبونه پشت در رو انداختم. زنجير اطمينان رو بستم و پنجره‌ها رو کنترل کردم. نيم ساعتي زير دوش آب گرم ايستادم و خودم رو به دست صداي شرشر آب سپردم. بيرون که اومدم هنوز حالم به جا نبود. فکر کردم ديدن يکي از کارتون‌هاي جديد والت ديسني حالم رو بهتر مي‌کنه. تلويزيون رو روشن کردم اما قبل از اونکه شاسي ويدئو رو فشار بدم چشمم به جسد کفن پيچ شده زني افتاد که توي قبر خوابيده بود و فقط گردي صورتش معلوم بود. يه مار زهري هم روي صورتش مي‌چرخيد. چنان صحنه منزجر کننده‌اي بود که حتي نمي‌تونستم کانال عوض کنم. جلوي تلويزون خشکم زده بود. هنرپيشه زن به هنرپيشه مرد مي‌گفت: پسرم خواهرت تو زندگيش سخن‌چيني مي‌کرد. حالا که شب اول قبره داره تقاصش رو پس مي‌ده. نمي‌دونم چطور از فاصله دو متري تلويزيون شيرجه زدم و به جاي عوض کردن کانال يا خاموش کردن تلويزيون، يا حتي بستن چشمام، دوشاخه رو از پريز کشيدم. جايي خونده بودم آدم‌ها وقتي شوکه مي‌شن يا ذهنشون در معرض بمباران چيزي نامطبوع قرار مي‌گيره سيستم رفتار منطقي‌شون مختل مي‌شه. الان با خودم فکر مي‌کنم بعيد نيست دفعه ديگه مغزم فرمان شکستن تلويزيون رو بده، يا شکستن شيشه خونه، يا فحش دادن به عابري که داره خوش‌خوشک از زير پنجره اتاقم رد مي‌شه. هيچ بعيد نيست.

اين پست در تاريخ 2008/01/22 نوشته شده است.

نسل بعد؟!

- يا حضرت عباس، چرا اينجوري شدي محمد؟
محمد يه کلاه قرمز مارک گپ سرش گذاشته بود. کلاه تي‌شرت اسپرت آبي نفتي رو هم کشيده بود روش. يه کاپشن پفي سورمه‌اي خوشرنگ هم روي تي‌شرتش پوشيده بود که هماهنگي خوبي با شلوار جين ساب‌خورده و نيم‌بوت‌هاي اسپرت چرمي داشت.
-رپرم عمه.
البته من عمه محمد نيستم. اما از اونجايي که نسبت فاميليمون انقدر دور نيست که خانم چپ‌کوک خونده بشم و در فرهنگمون هم عادت نداريم همديگه رو به نام کوچيک صدا کنيم-به خصوص وقتي پاي هجده سال اختلاف سني در ميون باشه- محمد من رو عمه صدا مي‌کنه.
محمد کوله پشتي قرمز-سورمه‌ايش رو روي صندلي انداخت و همونطور که آوازي از کامران-هومن زمزمه مي‌کرد پلي‌کپي‌هايش را روي ميز گذاشت. قرار بود اشکال‌هاي فيزيکش رو برطرف کنم. البته تقريبا توي تمام مسئله‌هاي دو فصل کتابش اشکال داشت. اين بود که از اول شروع کردم. مفاهيم رو براش توضيح دادم و رفتم سر حل مسئله. ده-دوازده تا مسئله اول رو از پلي‌کپي‌هاي خودم حل کردم. توي شش سالي که فيزيک درس مي‌دادم به اين نتيجه رسيده بودم که مشکل عمده بچه‌ها ترس از صورت مسئله‌ست. اغلب مسئله‌ها صورت‌هاي خشک و غيرملموسي دارن. اين امر سبب مي‌شه بچه‌ها فکر کنن قراره با مسئله‌هاي عجيب و غريب دست و پنجه نرم کنن. من براي چند تا پايه‌اي که تو اين شش سال درس دادم يه سري مسئله طرح کرده بودم که هم صورت بامزه‌اي داشت و هم بچه‌ها کم و بيش با مورد مسئله، توي زندگي روزمره‌شون برخورد مي‌کردن.
بعد از يک سال دوري از تدريس فيزيک، حل مسئله حسابي سر کيفم آورده بود. مسئله‌هاي خودم که تموم شد نگاهي به پلي‌کپي‌هاي محمد کردم و گفتم: حالا بريم سر مسئله‌هاي خفن آقاتون !! قول مي‌دم مثل آب خوردن حلشون کني.
خودم روي صندلي راحتي لم دادم . ليوان چايم رو هم جلوم گذاشتم و صورت مسئله اول رو بلند خوندم. به سه دقيقه نکشيد که محمد مسئله رو حل کرد و با خوشحالي گفت: دمت گرم عمه. عمه اين سريال حلقه سبز رو مي‌بيني. گفتم: نه، ترسناکه. يعني ترسناکم نيست حال به هم زنه. من ترجيح مي‌دم يه چيزي ببينم حالم جا بياد. محمد مدادش رو بين دو انگشت چرخوند: پس اخبار ببين عمه. ديدين ديشب بمب‌گذاريه رو. يارو زانوش له شده بود، دو طرف پاش مونده بود. خيلي باحال بود. ليوان چايي رو روي ميز گذاشتم و صدام رو بالا بردم: محمد حالم و بهم زدي. تو هم خوراکت جنازه ديدنه‌ها. محمد خنديد: چکار کنم عمه. خوب اخبار نشون مي‌ده.
-حالا حتما بايد بشيني جنازه‌هاش رو هم ببيني.
محمد دوباره خنديد: عمه ترسويي‌ها.
سرگرمه‌هام رو توي هم کشيدم و گفتم: بسه خوشمزگي. مسئله بعدي: علي با سرعت 90 کيلومتر بر ساعت در حال رانندگي‌ است که در فاصله 40 متري خود شارون، شارون؟؟!
مکث کردم. ابروهام رو بالا دادم و با تعجب گفتم: شارون وسط مسئله فيزيک چکار مي‌کنه. اما بعد فکر کردم بالاخره شارون هم يه اسمه مثل بقيه اسم‌ها و بقيه مسئله رو خوندم:
شارون را وسط جاده مشاهده مي‌کند. اگر زمان واکنش علي 48/0 ثانيه باشد و حداکثر شتاب اتومبيل هنگام ترمز گرفتن 6/7 متر بر ثانيه باشد آيا ماشين قبل از برخورد متوقف مي‌شود؟
به عادت هميشگي‌م بلافاصله بعد از تموم شدن مسئله گفتم: خوب اول بگو مسئله چي مي‌گه؟
محمد سرش رو مثل رپرها کمي تکون داد و گفت: ميگه مي‌خوايم بزنيم شارون رو بکشيم. با نود تا بزنيم بهش کار تمومه يا نه؟
دهنم باز مونده بود. انگار تازه متوجه شدم صورت مسئله چي داره مي‌گه. خواستم يه تشري به محمد بزنم که ديدم بي‌ربط هم نمي‌گه. حرف مسئله کم و بيش همينه. صورت مسئله بعدي رو که خوندم ديگه کارم از تعجب هم گذشت. صورت مسئله اين بود:
- سنگي از پنجره‌اي در فلسطين توسط علي با سرعت 12 متر بر ثانيه به سمت شارون پرتاب مي‌شود. اگر ارتفاع پنجره 36 متر باشد و 25/1 ثانيه بعد سنگ بصورت قائم بر سر او فرود آيد شارون چقدر بالاتر از سطح زمين است و سرعت سنگ در اين لحظه چقدر است؟
به محمد گفتم: ببينم هيچکي نمي‌گه چرا اين مسئله‌ها انقدر خشونت‌آميزه؟
محمد تقريبا حرفم رو نفهميد: يعني چي؟
-يعني اينکه سر کلاس فيزيک که جاي طرح اين مسئله‌ها نيست.
محمد بلافاصله گفت: خوب اسرائيلي‌ها رو بايد کشت ديگه.
گفتم: در اين شکي نيست که در حق فلسطينيها ظلم شده. اونها هم بايد حقشون رو بگيرن. ولي سر کلاس فيزيک قرار نيست شما مسئله نحوه کشتن کسي رو حل کنين. حالا هر کسي مي‌خواد باشه. اين کار خشونت‌آميزه.
محمد نگاه عاقل اندر سفيهي به من کرد و شانه‌هايش را بالا انداخت: حالا حلش کنم عمه؟
مسئله‌ها که تموم شد احساس مي‌کردم درس اونطور که بايد براي محمد جا نيفتاده. بهش نيم ساعتي فرصت دادم توي خونه پرسه بزنه تا من فرصت کنم چند تا مسئله جديد طرح کنم. محمد هم يک‌راست سراغ همسرم رفت: عمو کي بريم گيم‌نت؟ گفتم: اوهوي قرار بود منم بيام. محمد کلاه قرمزش رو تا روي ابروهاش پايين کشيد: عمه گيم‌نت جاي زن‌ها نيست. شما هم که از بزن بکش بدت مياد.
محمد و عمو توي اتاق دارت بازي مي‌کردن. من صداشون رو از بيرون اتاق مي‌شنيدم.
-محمد بازي باحال چه خبر؟
-هيچي عمو. عمو بريم کانتر بازي کنيم. کانتر بازي کردي عمو.
-نه
-عمو مي‌ريم با بچه‌ها بازي مي‌کنيم. مي‌شيم دزد. بمب‌گذاري مي‌کنيم. حال اين پليسا رو مي‌گيريم.
-هر روز بازي مي‌کني؟
من صداي محمد رو نصفه نيمه مي‌شنيدم. بعد از يک سال ذهنم به تکاپو افتاده بود. خيلي زور زدم دو تا مسئله خلاقانه منطبق بر کنوانسيون حقوق کودک طرح کنم اما ظاهرا بد جوگير شده بودم.
سوال اول:
- علي شارون را از طبقه پانزدهم يک برج به پائين پرت مي‌کند. آيا شارون مي‌تواند با بالا کشيدن موهايش از افتادن خودش جلوگيري کند؟
سوال دوم:
- علي مي‌خواهد با صرف کمترين مقدار انرژي ممکن با ضربه تبر سر شارون را از بدنش جدا کند. آيا جسمي که زير گردن شارون قرار مي‌گيرد در مقدار مصرف انرژي تاثيري دارد. اگر به فرض علي به 350 کيلوژول انرژي در شرايط معمول گردن زني نياز داشته باشد آيا براي قطع گردن شارون روي آب هم همين مقدار انرژي لازم دارد؟
سوال سوم:
علي مي‌خواهد شارون را زنده زنده بسوزاند. اگر انرژي لازم براي سوزاندن يک گرم راسته گاوي 8/6 ژول باشد
الف) با توجه به اينکه شارون دست‌کمي از يک گوساله هشتاد کيلويي ندارد حساب کنيد حداقل چند کيلو ژول انرژي براي زنده زنده سوزاندن شارون لازم است؟
ب) حساب کنيد علي براي انجام اين کار به چند کيلوگرم ذغال احتياج دارد. (انرژي زغال 6/33 کيلوژول برگرم است)؟
ج) مي‌دانيد اگر گلوله‌اي به بدن شارون اصابت کند و از بدنش خارج نشود تمام انرژي جنبشي گلوله به گرما تبديل مي‌شود. اگر اسلحه علي گلوله‌هايي با سرعت 150 کيلومتر بر ساعت به سمت شارون شليک کند با فرض اينکه اتلاف انرژي گلوله‌ها ناچيز باشد و شارون به يک صفحه ضد گلوله بسته شده باشد که اجازه عبور گلوله‌ها را از بدنش ندهد حساب کنيد علي به چند گلوله احتياج دارد؟
د) اگر علي يک مسلسل داشته باشد که در هر دقيقه 850 گلوله شليک کند چقدر طول مي‌کشد تا شارون بر اثر گرماي حاصل از اصابت گلوله‌ها خاکستر شود؟

اين داستان در تايخ 2008/01/13 نوشته شده است.

بحث‌هايي به شدت زنانه

خانم شمسايي زن باشعوريه. فکر مي‌کنم جزو زنان خوشبخت هم به حساب مياد. در پنجاه سالگي سالم و سرحاله. يک شوهر عاشق بي‌قرار و دو فرزند تحصيل‌کرده موفق داره که هر دو چند ساليه به کانادا مهاجرت کردن. خانم شمسايي شيفته اون وجه از روح وحشي منه که سرشار از زندگيه؛ به راحتي چهارده‌ساله و شصت ساله مي‌شه. بازيگوش و سرکشه و به فقط در زمان حال زندگي مي‌کنه، موجودي بدون گذشته و بدون آينده. (متاسفانه هيچ وقت فرصت نشده تا من وجه نيستي وجودم رو نشون خانم شمسايي بدم. وجه شور مرگ که ناگزير با شور زندگي زاده مي‌شه. تناقض شگفت انگيزي که من بهش مي‌گم پارادوکس دوست داشتني خلقت.) چيزي که خانم شمسايي در مورد من نمي‌فهمه اينه که چطور زني به سرزندگي من حاضر به "زايش" يک زندگي ديگه نيست. خانم شمسايي هر وقت فرصتي پيدا کنه در جمع معلم‌ها بحث بچه‌دار شدن من رو پيش مي‌کشه و با اندوهي عميق مي‌گه: "دختر و پسر منم مثل تو‌ ان . اونا هم بچه نمي‌خوان. شما چرا اينجوري هستين. چرا انقدر ناشکرين."
در طول پنج سالي که از ازدواج من گذشته بارها مجبور شدم به اين سوال جواب بدم. بارها زن‌ها در شيدايي وصف‌ناپذيري از حس شگفت انگيز مادر شدن حرف زدند و بارها تاکيد کردن که من بي هيچ ترديدي خودم رو از بزرگترين لذت زندگيم محروم کردم.
در طول اين پنج سال مواجه شدن با مادراني که وقتي روبه‌روي معلمي مي‌ايستن تمام وجودشون دو تا گوش مي‌شه که بشنون اون چيزي که خلق کردن بهترينه، من رو به اين باور رسونده که بي‌شک زن‌هايي که مادر شدن رو تجربه کردن حرف درستي مي‌زنن. اما دغدغه من در طول همين زمان اين بوده که چه چيزي زايش يک موجود جديد رو تبديل به بزرگترين لذت زندگي مي‌کنه. به چيزهاي زيادي فکر کردم. با زن‌هاي زيادي در مورد حس مادريشون حرف زدم و در سي و دو سالگي پارادوکس شگفت انگيز ديگري از خلقت رو کشف کردم. به نظر مي‌رسه بخشي از حس خوشبختي به ميزان سرسپردگي ما به چيزي يا کسي برمي‌گرده. به اينکه چقدر روحي "خودش رو به تمامي بر چيزي مي‌افکنه"*. در مادر بودن اين سرسپردگي گريز ناپذيره. زني، تمام وجودش رو صرف مراقبت از يک توده سلولي بي‌شکل و روح مي‌کنه تا تبديل به موجود کاملي بشه، تا تبديل به کودکي بشه، تبديل به نوجواني بشه و اين مراقبت همچنان ادامه پيدا مي‌کنه. در رنج اين مراقبت دائمي، در اين گم شدن در "چيزي ديگر" نوعي احساس نشئگي وجود داره و بخشي از احساس خوشبختي در نشئگي ناشي از اين سرسپردگي، فدا شدن و فنا شدن خوابيده. اين نشئگي مي‌تونه نشئگي ناشي از هر نوع سرسپردگي باشه. سرسپردگي نويسنده‌اي به داستانش، سرسپردگي موسيقيداني به نت‌هاييي که پشت سر هم مي‌گذاره، سرسپردگي يک فيزيکدان به حل مسئله کوچکي از جهان هستي، سرسپردگي کارخونه‌داري به آجر آجر کارخونه‌اي که طي سالها ساخته. سرسپردگي عشق‌هاي رمانتيکي که امروز ديگه براي ما معني نداره، عشق‌هايي که آدم‌ها حاضر بودن به خاطرش بميرن، کوه بکنن يا يک کشور رو به آتيش بکشن.
من بعيد مي‌دونم بتونم با خانم شمسايي در مورد اين نشئگي حرف بزنم. شک دارم کسي که تجربه‌ اين سرسپردگي رو در حيطه‌هاي غير غريزي نداشته چيزي از اين کشف بفهمه. البته ترسم بابت دو نکته ديگه هم هست. نکته اول اينکه شايد اگر زني که سي سال زندگيش رو پاي بچه‌هاش گذاشته بفهمه راه ديگه‌اي هم براي رسيدن به لذتي که اون تجربه کرده وجود داشته حسابي سرخورده بشه. مادرها مسير طاقت‌فرسايي رو پشت سر گذاشتن، شايد نبايد اين دلخوشي رو از اون‌ها گرفت که تجربه‌شون ناب، يگانه و مخصوص خود اونهاست. چيزي خارج از دسترس مردها و زنهايي که مسيري غير از مادر شدن رو انتخاب مي‌کنن. نکته دومي هم هست؛ براي امثال خانم شمسايي که هنوز دنيا رو سياه سفيد مي‌بينن حرف زدن از پارادوکس‌ها کار مشکليه. فکر کنم کار سختي باشه که بگم حس خوشبختي همونقدر با نشئگي سرسپردگي سراغ آدم مياد که با نشئگي آزادي و بي‌قيدوبندي. فقط مزه اين خوشبختي‌ها با هم فرق مي‌کنه و خوشبختانه يا بدبختانه نسل امروز حريص‌تر از اونه که فقط به يک طعم رضايت بده.
* بخشي از شعر مارگوت بيگل

اين پست در تاريخ 2008/1/2 نوشته شده است.

چه کسي سانسور مي‌کند؟

يکي از مزيت‌هاي کلاس‌هاي خلاقيت اينه که من بيشتر شنونده‌م تا گوينده. شنونده حرف‌هاي بچه‌ها، معلم‌ها، والدين و مديران مدارس. گاهي لابه‌لاي اين حرف‌ها نکاتي هست که نمي‌شه به‌سادگي از اونها گذشت.
توي کلاس نوشتار خلاق رسم بر اينه که نويسنده خودش امتياز نهايي رو به کاري که خلق کرده مي‌ده. نوشته خونده مي‌شه. بچه‌ها نظرشون رو مي‌گن و بر اساس نظري که اعلام مي‌کنن امتيازي بين يک تا پنج به اثر خلق شده مي‌دن. آخرين سخنران هميشه خود نويسنده‌ست. از کارش دفاع مي‌کنه و در نهايت برآيندي از امتيازها به خودش مي‌ده که البته در هيچ‌کجا ثبت نمي‌شه. چند هفته پيش نگار داستان صفر ترشيده‌اي رو خوند که به دليل صفر بودنش هيچ‌کس به خواستگاريش نمي‌اومد تا اينکه صد ميليون باهوشي به قصد پيوستن به جمع ميلياردها از صفر ترشيده خواستگاري مي‌کنه. مديحه اولين نفري بود که براي نقد نوشته نگار دستش رو بالا برد. راستش اين عجيب‌ترين اتفاقي بود که مي‌تونست توي اون کلاس بيفته. مديحه اغلب ساکته. از سنش بزرگ‌تره. فوق‌العاده مودبه و حساسيت ادبي بسيار ظريفي داره. اگر چه خوب نمي‌نويسه اما من برق نويسندگي رو در نگاهش مي‌بينم. مديحه شمرده و با تاني نقدش رو شروع کرد: به نظر من داستانش جالب بود. يه نکته توش داشت. صفر‌ها هميشه بي‌ارزش نيستن. اما اشکالش اين بود که توي داستان گفته بود ترشيده.
من متوجه منظور مديحه نشدم : خوب چه اشکالي داره. مگه ترشيده غلطه ؟
-نه اما زشته. زن‌ها نبايد به خودشون توهين کنن.
نگار گفت: خوب پس جاي ترشيده چي‌ بگيم. بالاخره يه سري از دخترا همينجورين ديگه. فقط منتظر شوهرن.
بچه‌ها آروم آروم وارد گفتگو شدند. بحث بالا گرفت و در نهايت گروهي به جمع موافق‌ها و گروهي به جمع مخالف‌هاي نظر مديحه پيوستن. من از مديحه و طرفدارانش خواستم لغت يا عبارتي پيشنهاد کنن که بشه اون رو دقيقا جاي واژه ترشيده گذاشت و حس يه دختر منتظر شوهر رو به خوبي منتقل کنه.
نتيجه بحث کلاس جالب بود. هيچ کلمه جايگزين مناسبي پيدا نشد. گروه مخالف مديحه اعلام کردن که اصولا استفاده از اين جور لغات خيلي هم خوبه. چون نوشته رو باحال مي‌کنه و سبب مي‌شه خواننده بهتر بفهمتش. گروه موافق مديحه اعلام کردن اصولا بهتره ما يه جوري بنويسيم که احتياجي به اين جور کلمه‌ها پيدا نکنيم!!!
ماجراي دوم دقيقا يک هفته بعد اتفاق افتاد. شماره اول مجله کلاس تفکر خلاق چاپ شد. توي مجله يه نوشته با موضوع معرفي خواننده راک جوان وجود داشت که مطمئن بودم صداي مدير مدرسه رو درمياره. همين اتفاق هم افتاد. کلاسم تموم شده بود و داشتم چهارنعل به سمت در مدرسه مي‌رفتم که مدير صدام کرد:
-خانم چپ‌کوک بيايد دفتر من.
مدير طبق معمول اکثر مدير‌هايي که کارگا‌ههاي مديريت رو گذروندن دو جمله کليشه‌اي جهت تشکر از زحمات بي‌شائبه‌م تحويلم داد و بلافاصله سراغ اصل مطلب رفت:
-خانم چپ‌کوک شما اصلا اين مجله رو خوندين. گفتم: بله. بيشتر از يه بار هم خوندم.
مدير ادامه داد: توي مجله شما يه کلمه‌هايي بود که واقعا در شاّن مدرسه ما نيست. يعني اصلا در شان يه محيط فرهنگي نيست.
انتظار اين يکي رو نداشتم. توي ذهنم دنبال کلمه‌هاي بد گشتم و البته چيزي پيدا نکردم. گفتم: چه کلمه‌اي مثلا؟
مدير مجله رو ورق زد: ببينيد اين کلمه پاتوق چيه شما نوشتين. زشته واقعا. جاي پاتوق معرفي کردن دو تا جاي فرهنگي معرفي کنيد.
گفتم: منظورتون اينه که بچه‌ها پاتوق‌هاي فرهنگي رو معرفي کنن؟ قاعدتا بچه‌ها به اونجا هم مي‌رسن. هدف اين بخش مجله آشنا شدن بچه‌ها با مفهوم محله‌ست. طبيعيه که اونها اول دنبال پاتوق‌هايي برن که براشون جذاب‌تره.
مدير حرفم رو قطع کرد: اصلا چرا پاتوق. بنويسيد محل. نمي‌دونم يه چيز ديگه بنويسيد. ما بايد جوابگوي پدر و مادرها باشيم. الان ديگه چند سال پيش نيست. الان همه پدر و مادر‌ها اخلاقگرا شدن. دوست دارن بچه‌هاشون اخلاقيات رو رعايت کنن. ديگه گذشت اون دوره‌اي که مي‌گفتن به بچه‌هامون آزادي بدين.
-ولي اين مطالب رو دقيقا بچه‌هاي همين والدين جمع کردن. من فقط ازشون خواستم مجله يه بخشي در مورد محله‌اي که زندگي مي‌کنن داشته باشه. يه نشونه‌اي که محله‌شون رو از بقيه جاها جدا کنه.
مدير گفت: اين خيلي خوبه. ولي اون جاها پاتوق نباشه !!!
من تا اينجاي قضيه به مسئله سانسور بطور جدي فکر نکرده بودم. حرف مديحه رو پاي خوش‌فکري مديحه گذاشتم. پاي تلاش بي‌صداي بخشي از زن‌هاي نسل امروز ايران براي پيدا کردن جايگاه اجتماعيشون. حرف‌هاي مدير مدرسه رو هم پاي مدير مدرسه بودنش گذاشتم و پاي تعلقش به فرهنگ مادرم و مادربزرگم. پاي ترس اين نسل‌ها از کافه، چت، فيلم پورنو اما وقتي دوشنبه پيش نقد بچه‌هاي نوشتار خلاق رو در مورد مجله کلاس تفکر خلاقي خوندم فکر کردم قضيه اين فرهنگ و اون فرهنگ نيست. قضيه اينه که ما به راحتي به خودمون اجازه سانسور واقعيت‌هاي موجود رو مي‌ديم. به راحتي.
در بين 12 گروه منقد دو گروه اينطور نوشته بود:
"مجله‌تون خيلي باحاله.. اي ول که خواننده راک معرفي کردين .. هيپ‌هاپ يادتون نره .. واي واي نوشتين پاتوق... پاتوق جاي کاراي بده ..پاتوق جاي دختراي بده.."
"بسيار مجله‌‌تان خوب است اما کلمه‌هاي بي‌تربيتي دارد. زيرا نوشتيد پاتوق. بهتر بود جاش بنويسين کافي‌شاپ خانوادگي" !!!!!!
*پاتوغ: پا+توغ : پاي عَلَم. جايي که درفش را نصب کنند. محل گرد آمدن. محل اجتماع لوطيان در بعضي از شهر‌هاي ايران. روز عاشورا دسته‌هاي بعضي از محلات ممتاز توغ را حرکت دهند. زير و اطراف توغ را پاتوغ گويند. (فرهنگ محمد معين)

اين پست در تاريخ 2007/12/25 نوشته شده است

کمي شوخي، کمي جدي، نوشته‌اي از سر دلتنگي

گرداندن هر کلاس تفکر خلاق معادل دو کلاس فيزيک پيش‌دانشگاهي از من انرژي مي‌گيره. من به تک‌تک سلول‌هاي خاکستري مغزم احتياج دارم تا در حاليکه که سعي مي‌کنم در جمع شونزده، هفده دانش‌آموز امروزي؛ بچه‌هاي دنياي اينترنت، سريال الياس و چارخونه، چت، کافه، موبايل، بلوتوس، پول و موسيقي‌هاي زيرزميني مثال‌هاي خلاقانه بزنم، به تمام خط قرمزها هم وفادار باشم. خط قرمزهاي قانون اساسي، خط قرمز‌هاي عرف اجتماعي، خط قرمزهاي فرهنگ عمومي نسل قبل، خط قرمزهاي ارزش‌هاي اخلاقي نسل قبل و قبل‌تر، خط قرمزهاي ناسيوناليستي، خط قرمزهاي آموزش و پرورش، خط قرمزهاي فرهنگ طبقه اجتماعيي که به اونها درس مي‌دهم و بالاخره خط قرمزهاي ويژه مدير مدرسه. گاهي اشتراک اين مجموعه‌هاي خط قرمزدار تهي مي‌شه و من درست مثل خري که توي باتلاق گير کرده مجبورم سر کلاس دست و پا بزنم.
درس ديروز کلاس نوشتار خلاق نقد يه نوشته بود. براي توضيح اينکه نقد اصولا چيه بايد کمي راجع به زبان هنر و زبان علم و چيستي اين دو حيطه حرف مي‌زدم تا به بچه‌ها بگم چطور نقد با زبان هنر و براساس منطق رياضي( نگاه علمي) صورت مي‌گيره. سر کلاس‌ متوجه شدم بچه‌ها فرق سه کلمه کشف، اختراع و خلق رو نمي‌دونند. کار سخت‌تر شد. من سعي مي‌کردم مثال بزنم تا به اونها بفهمونم ذهن يک خالق هنري، يک کاشف و يک مخترع چه تفاوت‌هايي در عملکرد داره. از يه طرف به قيافه‌هاي بهت زده بچه‌ها نگاه مي‌کردم و فکر مي‌کردم اين بحث بيش از اندازه براشون سنگينه و از طرفي فکر مي‌کردم اونها تو سيستم احمقانه آموزش و پرورش ما فقط يه سال ديگه فرصت دارن تا تعيين رشته کنن و چاره‌اي جز دونستن تفاوت اين حيطه‌ها ندارن. زنگ تفريح اول که خورد نفس راحتي کشيدم و مثل کسي که دور اول راند مسابقه مشت‌زني رو بدون کسب امتياز، اما بدون باخت پشت سر گذاشته از کلاس بيرون اومدم. مقنعه‌ام کج شده بود و صدام در نمي‌اومد. خودم را کشون کشون به دفتر مدرسه رسوندم. خواستم روي صندلي ولو بشم که خانم الف پرسيد:
-خانم چپ‌کوک شما بعد از ازدواجتون به اين فکر کردين که شوهرتون رو از دست مادرش در بيارين؟
من سعي کردم ذهنم را مرتب کنم. از ذهنم گذشت که سر کلاس بعد اين مثال رو بزنم: آن مرد کار مي‌کند. و فرق معني اين جمله رو از ديد هنر و علم توضيح بدم. لبخند کش‌داري تحويل خانم الف دادم و گفتم:
-راستش من اصولا فکر مي‌کنم هيچ‌کس نمي‌تونه، آدم ديگه‌اي رو مال خودش کنه.
خانم ب از گوشه چشم نگاهي به من انداخت:
-ولي من خيلي ديدم دخترا اين کارو مي‌کنم.
خانم الف ادامه داد:
-شما بيخود نگران پسرتون هستيد. دختر بيچاره بايد صبح يه لنگه پا به بچه‌ش شير بده. بدو بدو بذارتش مهد. اونم چه مهدي. بره سر کارش تا شب واسه يه لقمه نون. بايد يه کم جووناي امروز و درکشون کنيم. واقعا بدبختن حيوونکيا.
فکر کردم بدبختم. و بلافاصله فکر کردم اگه مثال آن مرد عاشق شد رو بزنم مشکلي پيش مياد يا نه و رو به خانم ب گفتم: من نمي‌دونم چرا هميشه زن‌ها فکر مي‌کنن عروس، پسرشون رو از چنگشون درمياره. چرا فکر نمي‌کنن داماد، دخترشون رو از چنگشون درمياره ؟ شما دختر دارين ؟
خانم ب گفت :
-واسه اينه که مردا به اين چيزا فکر نمي‌کنن.
خانم الف ابروهاش رو بالا داد:
-راست مي‌گين واقعا غير از کار کردن و خوردن و خوابيدن به چيز ديگه اصلا نمي‌تونن فکر کنن. ميان مثل يه تيکه گوشت ميشينن پشت ميز مي‌خورن پا ميشن مي رن. نمي‌گن زن بدبخت کي خريد، کي پخت، کي شست. زن براشون يه کلفته با ببخشيد اين و مي‌گم تختخواب.
زنگ خورد. ذهنم عين بازار سمسارا بود. يکي ته وجودم مي‌گفتم آدميزاد عجب موجود بدبختيه. يکي مي‌گفت آن مرد عاشق شد قابل دفاعه. مي‌شه از خط قرمزا کشيدش بيرون. يکي مي‌گفت تو چه اصراري داري بحث نقد رو تو مطالبت بگنجوني اونم واسه يه مشت بچه پولدار. پاي تخته وايستادم و شروع کردم. رسيدم به جمله آن مرد کار مي‌کند. گفتم:
-آن، همه جا اشاره به دور داره. سرش اختلاف نظر نيست. مرد هم همينطور. مرد به هر زبوني معني مرد رو مي‌ده.
خواستم بگم وقتي مي‌گيم مرد، کسي يه زن يا يه دو جنسي رو تصور نمي‌کنه که آژير خط قرمز مغزم بلند شد. حرف جنسيتي ممنوع. تو يه چشم به هم زدن يه سلول خاکستري بازيگوش رفت سراغ آخرين اطلاعات و قبل از اينکه حرف از فيلتر ذهن من بگذره گفتم:
-وقتي مي‌گيم مرد کسي به ميمون فکر نمي‌کنه.
از قياس خودم وا رفتم. حرف خانم الف کار خودش رو کرده بود.
زنگ تفريح دوم که خورد تصميم گرفتم توي دفتر نرم. بايد ذهنم رو متمرکز مي‌کردم. مثال من اگه از در کلاس بيرون مي‌رفت بايد به هفت جد و آباد همه مردها توضيح مي‌دادم چرا چنين قياس احمقانه‌اي کردم. خواستم بخزم تو آبدارخونه که ناظم صدام کرد:
-خانم چپ‌کوک يکي از والدين باهاتون کار داره. تو دفتر پائين نشستن. آقان.
مي‌خواستم سرم رو بکوبم به ديوار. دو طبقه و حياط مدرسه رو بايد مي‌رفتم پايين. اونم تو برف واسه اينکه طرف آقا بود و نمي‌تونست وارد ساختمون مدرسه بشه. رفتم پايين و روبه‌روش نشستم. مرد محترمي بود. نيم ساعت راجع به اينکه دلش مي‌خواد دخترش يه "مرد" باشه. مثل يه "مرد" از حقوقش دفاع کنه، مثل يه "مرد" فکر کنه و مثل يه "مرد" کار کنه حرف زد و دست آخر از من پرسيد توصيه‌م بهش چيه ؟ سوال سختي بود چون من هيچوقت مثل يه مرد نبودم. کمي با هم حرف زديم و سعي کردم بهش حالي کنم اشکالي هم نداره اگه دخترش مثل يه زن از حقش دفاع کنه يا مثل يه زن خوش‌فکر باشه. راستش حالم از اين همه بحث جنسيتي داشت بهم مي‌خورد. وقتي سر کلاس برگشتم ده دقيقه از زنگ کلاس گذشته بود. من يه ليوان چايي هم نخورده بودم. زور زدم انرژيم رو جمع کنم و درس رو شروع کردم. يکي پس ذهنم مي‌گفت حواست باشه دوباره گند نزني. رسيدم به مثال درس و پاي تخته نوشتم آن مرد کار مي‌کند و شروع کردم.
-آن، همه جا اشاره به دور داره. سرش اختلاف نظر نيست. مرد هم همينطور. مرد به هر زبوني معني مرد رو مي‌ده. وقتي مي‌گيم مرد کسي به يه ..
به مغزم فشار آوردم. خط قرمزها رو رد کردم و ناخودآگاهم رسيد به پدر مهربان و بي‌هيچ دليلي با اعتماد به نفس کامل گفتم :
-کسي به يه موز فکر نمي‌کنه.
لازم به توضيح نيست که کلاس از خنده منفجر شد. خودم هم خنديدم. چند دقيقه‌اي کلاس رو تعطيل کردم و از يکي از بچه‌ها خواستم برام يه ليوان چايي بياره. اين بهترين کاري بود که مي‌تونستم بکنم.

اين پست در تاريخ 2007/12/18 نوشته شده است

۱۳۸۸ اسفند ۲۱, جمعه

اين يک دفاعيه نيست

همه داشتن با هم حرف مي‌زدن. خانم الف روبه‌روي من نشسته بود. خانم الف دبير رياضيه. شيوه تدريسش حرف نداره. پنجاه رو پشت سر گذاشته. عينک کلفتي به چشم مي‌زنه با اين حال نگاهش چنان عميق و دردمنده که من به خوبي حسش مي‌کنم. دختر و پسر خانم الف هر دو به کانادا مهاجرت کردن. ازدواج هم کردن اما هيچکدوم بچه ندارن .اين مسئله دغدغه ذهني خانم الفه. هر چند غرورش و شعورش اجازه دخالت در فلسفه زندگي نسل سي ساله‌هاي دربه‌در ايراني رو بهش نمي‌ده. من براي خانم الف احترام زيادي قائلم. خانم ب درست کنار خانم الف نشسته. به سبک مسلمون‌هاي خارج از ايران روسريش رو زير شقيقه‌ش سنجاق مي‌کنه. آدم شاد و دلزنده‌ايه. دو تا دختر داره که هر دو در دانشگاه شريف و در مقطع دکتري درس مي‌خونن. خانم ب بارها آمريکا رفته. خانم ب هر دوشنبه به بهانه‌اي به اين دو افتخار بزرگ زندگيش اشاره مي‌کنه. دغدغه خانم ب پيدا کردن دو فروند شوهر تحصيل‌کرده پول‌دار باکلاس آمريکا رفته متدينه. خانم جيم سمت راست من نشسته. تابستون‌ها براي ديدن پسرش به کانادا مي‌ره. روسري سرش مي‌کنه و لباس‌هاي نوي خارجي مي‌پوشه. اوايل به نظرم خيلي مسن ميومد تا اينکه متوجه شدم يه دختر جوون دم بخت داره. دغدغه خانم جيم هم مشابه خانم ب‌ست. خانم دال کمي دورتر از بقيه نشسته. انسان متدينيه که درستکاريش اون رو حسابي تو زندگي عقب انداخته. دخترش چند ساليه به فرانسه رفته و پسرش که پارتي نداره دربه‌در دنبال يه لقمه نون حلال فرم درخواست همکاري شرکت‌هاي مهندسي مکانيک رو پر مي‌کنه. خانم دال ايمان قويي داره و چون بيش از حد آدم خوبيه و نمي‌دونه چه کسي رو بابت دين گريزي فرزندانش و شاگردانش ملامت کنه و نمي دونه چرا بايد عليرغم رعايت تمام دستورات الهي در پنجاه سالگي آواره دبيرستان‌هاي غيرانتفاعي شمال شهر باشه، بي اينکه به نتيجه مشخصي رسيده باشه در نااميدي ويرانگري دست و پا مي‌زنه. من براي خانم دال هم احترام فوق‌العاده‌اي قائلم .مطمئنم اگراعتقادات و باورهاي خانم دال اجازه خودکشي مي‌داد بي‌شک خانم دال لحظه‌اي در اين کار ترديد نمي‌کرد.
خانم ب رو به خانم جيم گفت :
-دخترم مي‌گه مامان اين پسرا درس که مي‌خونن انگار احمق مي‌شن. خانم سلام کردن‌م بلد نيستن. آدم چطوري دخترش رو بده دستشون. ديگه اينا جواب سلام نمي‌دن مگه مسئوليت زندگي سرشون مي‌شه؟
خانم جيم گفت : شعور و مسئوليت که هيچي، پسراي امروز قيافه هم ندارن.
خانم ب پريد تو حرف خانم جيم : از بس درس مي‌خونن. زير چشماشون اندازه يه بند انگشت فرو رفته‌ست. همشونم که قوز دارن. به خصوص اونا که دکترا مي‌خونن.
خانم دال گفت : مال اينا نيست زيبايي درون از بين رفته. اين بچه‌هاي امروز همه توخالين.
خانم الف با تعجب به ديگران نگاه کرد‌: قيافه‌هاشونم آخه عجيب و غريب درست مي‌کنن. با اون موهاي سيخ سيخ و نمي‌دونم ريش کج و کوله معلومه آدم چه شکلي مي‌شه.
من که هنوز طعم ديدار دو روز پيش زير زبونم مونده بود گفتم :
-ولي من چند روز پيش يه پسري تو کارواش ديدم. واي خداي من. اصلا بايد اين آدم رو مي‌ذاشتي پشت شيشه نگاهش مي‌کردي. خيلي کم پيش مياد من احساس کنم مردي خوشگله اما اين يه چيز عجيبي بود تو زيبايي؛ تناسباتش ، حتي هماهنگي رنگ پوستش با رنگ مو و چشمش، شاهکار بود اين آدم. من که از بس محوش شده بودم، رفتم جلو بهش گفتم ببخشيد شما انقدر قشنگيد که آدم نمي‌تونه نگاهتون نکنه. تا ماشينامون رو بشورن نيم ساعتي با هم حرف زديم.
خواستم حرفم رو ادامه بدم که خانم ب محکم زد رو پاش.
-خاک به سرم. شوهرت نبود نه ؟
-نه.
-بهشم که نگفتي ؟
-چرا. همون موقع زنگ زد.
خانم جيم و ب با هم گفتن:
-خوب ؟
من بهت زده نگاهشون کردم.
-خوب ؟ هيچي ديگه. خيلي لذت بردم.
خانم ب حرفم رو قطع کرد. دستش رو زير لب پائينش مشت کرد و گفت :
-يعني شوهرت هيچي نگفت؟
سرم رو به علامت منفي تکون دادم.
-چرا بايد چيزي بگه. مگه چکار کردم؟
خانم ب رو به خانم الف گفت :
-عجب بابا. من نمي‌دونم چرا بچه‌هاي امروز اين همه بي‌رگ و ريشه‌ن. مرداي ما هرچي بودن لااقل غيرت رو داشتن.
گفتم : خوب مثلا بايد چکار مي‌کرد ؟
خانم ب گفت: نمي‌دونم. به هر حال مرد که نبايد واسته زنش هرکي رو خواست..
خانم الف پريد تو حرف خانم ب : من و شوهرمم اگه زن و مرد خوشگلي ببينيم به هم نشون مي‌ديديم.
خانم دال گفت : گناه داره خانم. بايد اگه مرد خوشگلي رو نگاه مي‌کنيد رضايت همسرتون رو بگيريد. حالا شما سني ازتون گذشته ولي ايشون جونن.
گفتم : ببخشيد. رضايت بابت چي ؟
-بابت نگاه کردن.
- اينجوري که بايد بيست و چهار ساعته موبايل‌هامون روشن باشه. چون يا اون چشمش به يه آدم خوشگل ميفته يا من. تو اين شهر ده، دوازده ميليون آدم هست.
خانم الف گفت : اين حرفا يعني چي. هر چيز قشنگي ديدنيه. چه آدم باشه، چه درخت باشه چه يه فنجون.
خانم جيم که با تعجب من رو نگاه مي‌کرد گفت : خوب بعد اتفاقي بين‌تون نيفتاد؟
خنده‌م گرفته بود. چنان شور و اشتياقي تو نگاه خانم جيم موج مي‌زد که دلم نميو‌مد نا‌اميدش کنم. گفتم : مثلا چي ؟
خانم جيم سرخ شد.
-چه‌ميدونم. يه اتفاقي ديگه ؟
-مثلا ؟ خوب تو ذهنتون چيه؟ مثلا چه اتفاقي ؟
-مثلا، مثلا بگه اتفاقا شما هم خيلي خوشگليد.
-متاسفانه طرف هم مي‌خواست نمي‌تونست يه چنين خالي بزرگي ببنده.
-خوب براي اينکه راه رو باز کنه مي‌گم.
-راه چي‌رو ؟
خانم ب گفت : بيا. اينم جوون تحصيل‌کردمون. مردها مي‌گن ف تو بايد بري فرح‌زاد. نمي‌دوني راه چي‌رو ؟ پس راجع به چي حرف زدين؟
گفتم : ماشينش رو تازه خريده بود. پرسيدم چند خريده. چطوري قسط مي‌ده. اونم پرسيد من از ماشين دوگانه سوز راضيم يا نه. مي‌خواست ببره ماشينش رو دوگانه‌سوز کنه. از قيمت بنزين آزاد و اين جور چيزا هم حرف زديم.
دفتر يه دفعه ساکت شد. احساس کردم خانم ب مي‌خواد چيزي بگه اما زنگ کلاس خورد. همه با عجله از جاشون بلند شدن. من هميشه آخر از همه از دفتر بيرون مي‌رم. چون از همه کوچکترم. وقتي خواستم از در برم بيرون خانم دال صدام کرد :
-خانم فلاني تا حالا کسي به شما نگفته خيلي جذابيد؟
مقنعم رو صاف کردم و گفتم : تا اونجا که يادم مياد پدر خدابيارزم سعي مي‌کرد من روي پاي خودم وايستم چون فکر نمي‌کرد يه روز کسي سراغ من بياد.
خانم دال نگاه مهربوني به من انداخت: شما خيلي جذابيد. بدونيد اگه با مردي حرف بزنيد گناهتون از بقيه هم بيشتره. چون هم خودتون گناه کردين ، هم اون بيچاره رو به گناه کشوندين. متوجه نشدين اون پسر جذبتون شده باشه؟
-نه.
خانم دال شونه‌هاش رو بالا انداخت و گفت : به هر حال يه موقع که احساس کرديد شوهرتون خيلي بهتون نزديکه سعي کنين بفهمين بابت اين کار شما ناراحت شده يا نه . ممکنه از بس دوستتون داره چيزي بهتون نگفته باشه اما ته دلش راضي نباشه. اين بار گناهتون رو سنگين‌تر مي‌کنه.
ناظم داشت از پشت ميزش بهمون چشم غره مي‌رفت. گفتم : حتما اين کار رو مي‌کنم. از در دفتر بيرون اومدم. پاگرد طبقه اول رو که رد کردم ديدم خانم جيم کنار پله‌ها وايستاده. خواستم با يه لبخند رد بشم که خانم جيم اومد جلو :
-خانم فلاني من تلفنم رو بهت مي‌دم. اگه يه دفعه پسر خوبي جايي ديدي ولش نکن. حالا خودت شوهر کردي. ما که دختر دم بخت داريم.
تلفن خانم جيم رو چپوندم تو جيب شلوار جينم و راه افتادم سمت کلاسم.
متاسفانه خانم جيم با تمام درايتي که داشت متوجه نبود که شماره تلفن رو با مداد ننويسه. ماشين لباس‌شويي حسابي شلوار جين‌ها رو تميز کرده و اثري از شماره تلفن روي برگه نگذاشته. نسل سي‌ساله‌هاي امروز ايراني اينجورين. حتي دغدغه گشتن جيب‌هاي شلوارشون رو هم ندارن.

اين پست در تاريخ 2007/11/22 نوشته شده است.

مثلث کوچک خوشبختي

چهارشنبه گرفتار يکي از اون آنفولانزاهاي موذي شده بودم. اول فکر کردم مسموم شدم. بعد احساس کردم ميگرن قديميم با شدت هر چه تموم‌تر برگشته و دست آخر دچار چنان بدن‌دردي شدم که ترياکي‌هاي در حين ترک تجربه‌شون مي‌کنن. تب داشتم. چشمهام مي‌سوخت. صورتم ورم کرده بود و پوست تنم چنان خشک شده بود که فکر کردم عنقريب پوست مي‌ندازم. با تمام اين احوال از اون‌جا که به خودم قول داده بودم يک هفته مطابق "برنامه" زندگي کنم عزمم رو جزم کردم تا براي پيگيري وضعيت کارت سوخت ماشيني که دو ماه و نيم پيش خريديم به پست‌خونه برم.
در کمدم رو باز کردم و اولين روپوشي که به دستم خورد پوشيدم. زحمت شونه کردن موهام رو هم به خودم ندادم. يه روسري شالي سفيد چروک روي سرم انداختم. کتوني‌هايي که يکساله شسته نشده به پا کردم و راه افتادم.
اون لحظه خودم حدس مي‌زدم قيافه‌م دست کمي از شياطين و ارواح ملعوني که تازگي‌ها کار و کاسبي‌شون در سيماي ملي سکه شده نداره. به خودم گفتم: دختر يه روزم اينجوري حال کن. خودت باش. مسير خونه اداره پست رو بدون تراوش هيچ گونه فحش خواهر مادري طي کردم. حتي يه جا آقاي اتو کشيده کچلي بهم راه داد. جلوي اداره پست غوغا بود. دو بار دور اداره طواف کردم. بار اول فقط به تابلوها نگاه کردم. به شعاع دو کوچه همه جا تابلوي توقف مطلقا ممنوع نصب شده بود. بار دوم پيه جريمه شدن رو به تنم ماليدم اما دريغ از يه جاي پارک. خوشبختانه در دور سوم طواف متوجه جاي خالي پشت ماشين پليس شدم. با اعتماد به نفسي مثال زدني و قيافه‌اي حق به جانب پشت ماشين پليس پارک کردم. به محضي که چشم ستوان به من افتاد جادو شده باشه اخمهاش از هم باز شد و بدون اينکه دست به برگه جريمه ببره چند قدمي به من نزديک شد:
- زير تابلو پارک کردين .
- مي‌خواين ببرينش، ببرين. بنزين نداره. سه ماه کارت سوختم نيومده.
ستوان خنديد. نگاه محبت آميزي به ماشينم انداخت و گفت:
-زود برگرد پس. اين‌بار رو چون تويي جريمه نمي‌کنم.
سرم رو به علامت اطاعت تکون دادم و به سمت اداره پست رفتم. يه ماه قبل که براي گرفتن کارت ماشين اومده بودم سري هم به بخش کارت سوخت زده بودم. عين جهنم بود. پنجاه، شست نفر تو يه مربع دو متر در دو متر با هم حرف مي‌زدن، با هم داد مي‌زدن، با هم هل مي‌دادن و با هم فحش مي‌دادن. يک راست سراغ مقر مورد نظر رفتم اما از تابلوي کارت سوخت و جمعيت خبري نبود. به سمت در ورودي برگشتم و جلوي نگهبان وايستادم. يه نفر جلوي من داشت تند تند چيزي راجع به بسته گم‌شدش مي‌پرسيد. نگهبان که دائم سرش رو براي مرد تکون مي‌داد متوجه من شد. براي اينکه من رو بهتر ببينه کمي به بغل خم شد و بدون توجه به مرد فلک زده با لبخندي دوست داشتني پرسيد :
-کارت چيه ؟
-آقا واسه کارت سوخت کجا بايد برم؟
نگهبان رو به مرد گفت: آقا برو کنار اين خانم بياد جلو.
يه قدم جلو رفتم و به ميز نگهبان تکيه دادم.
-دنبال کارت سوختم اومدم.
نگهبان خودش رو جلو کشيد:
-درخواست دادي ؟
-ماشين صفره.
-آها به نام کيه ؟
-به نام خودم.
-آفرين. کارت ماشين همراهته.
-بله.
-باريکلا. برو سر کوچه، کافي نته بگو تو کامپيوتر ببينه کارتت کجاست. بعد بيا پيشم.
فکر مي‌کنم يه دفعه حالم بهتر شده بود. تو اين شهر لعنتي که همه طلبکارن تا اون لحظه همه برخورد خوبي داشتن. قدم زنان تا سر کوچه رفتم و دور و برم رو نگاه کردم اما از کافي‌نت خبري نبود. حتي اون سر کوچه هم رفتم. اين بود که دوباره برگشتم سراغ نگهبان مهربون.
-ببينيد اين کافي نت کجاست ؟
-نديديش ؟ همين دکه روزنامه فروشه ديگه. بگو من رو صفدر فرستاده. اسمشم ممده. بگو صفدر گفت ما رو را بنداز.
داشتم شاخ درمي‌آوردم. دوباره برگشتم سمت سر کوچه و زل زدم به دکه‌ کنار خيابون. در کناري دکه باز بود. يه دستگاه فتوکپي، يه کامپيوتر با مونيتور تخت، يه چارپايه و يه گاز پيک‌نيکي که روش تخم‌مرغ‌ها جليز و وليز مي‌کردن فقط بخشي از آت و آشغال‌هاي توي دکه بود. جلوي من دو نفر ديگه هم ايستاده بودن. وايستادم تو نوبت که خود ممد آقا گفت :
-خانم چي مي‌خواي ؟
دور و برم رو دوباره نگاه کردم.
-با منيد ؟
-بله
-اين خانم و آقا از من جلوترن.
با اين حال کارت ماشين رو طرف ممد آقا گرفتم.
-مي‌خوام ببينم کارت سوختم اومده يا نه. شما تو همون سايت اي‌پليس نگاه مي‌کنيد ؟
مرد کارت و گرفت و از اون تو داد زد:
-بيا تو خانم بشين اينجا.
فکر کردم حتما قيافه تب‌دارم بد جور داغونه. دو نفر جلويي در حاليکه چپ‌چپ نگاه مي‌کردن، راه باز کردن و من نشستم رو چارپايه. مرد سايت اي‌پليس رو بالا آورد. مي‌خواستم بگم آقا سرکاريه اين سايته. اما ناي حرف زدن نداشتم. يارو يه بند حرف مي‌زد. برام توضيح داد که کارتم الان شيرازه. خودمم خسته نکنم. چون دستم به هيچ جا بند نيست و اصلا ممکنه پستچي همين الان کارت رو آورده باشه دم در خونه و اصلا من چرا خونم رو واسه اين چيزا کثيف مي‌کنم. حيف من نيست !! دست آخر هم يه پرينت از همون صفحه سرکاريه سايت کارت سوخت تحويلم داد. پونصد تومن هم ازم گرفت و گفت :
-در ضمن هر کاري باشه ما در خدمتيم.
راه افتادم طرف ماشين. عجيب احساس خوبي داشتم. با اينکه کارت سوختم نيومده بود اما از اينکه همه با لبخند و روي باز جوابم رو داده بودن حسابي حال کرده بودم. به خودم گفتم بدبخت مملکت به اين خوبي کجا هي مي‌گي بريم. از بس خودت موج منفي مي‌فرستي ديگران پاچه‌ت رو مي‌گيرن. ببين امروز چقدر همه خوب بودن. همين طور که داشتم خود درماني مي‌کردم سوار ماشين شدم و نگاهي به آينه انداختم. مي‌خواستم خودم را در حالت رضايت خاطر از زندگي ببينم که متوجه شدم دکمه بالاي روپوشم بازه. يه مثلث به مساحت بيست و يک سانتي‌متر مربع روي سينه‌م هيچ پوششي نداشت. لخت. عين کف دست.

اين پست در تاريخ 2007/11/10 نوشته شده است.

۱۳۸۸ اسفند ۷, جمعه

زنده باد تلويزيون. زنده باد لافکاديو

جلسه سوم کلاس نوشتار خلاق بايد لافکاديوي شل سيلور استاين رو سر کلاس مي‌خوندم. در اولين نقطه تعليق، يعني قبل از ملاقات لافکاديو با رئيس سيرک داستان رو نگه مي‌داشتم و از بچه‌ها مي‌خواستم خصوصيات ديگه لافکاديو رو حدس بزنن. بعد داستان رو ادامه مي‌دادم تا نقطه تعليق اصلي داستان يعني جايي که لافکاديو بعد از يک شب اقامت در شهر آماده مي‌شه تا به سيرک فينچ فينگر بره و برنامه اجرا کنه و مشهور بشه.. همونطور که ريس سيرک بهش وعده داده بود.
بچه ها محو داستان شده بودن و بابت نگه داشتن داستان کمي غر زدن. بهشون گفتم : مي‌خوام شما از زبون عمو شلبي بگيد چه اتفاقاتي براي لافکاديو ميفته. کلاس چند دقيقه‌اي ساکت شد. نمي‌خواستم خودم اولين پيشنهاد رو بدم و ذهن بچه‌ها رو به سمت چيز خاصي هدايت کنم. اين بود که انقدر آسمون و ريسمون به هم بافتم تا بالاخره يکي زبون باز کرد و گفت : لافکاديو تو شهر مشهور مي‌شه. اما بعدش مي‌بينه دلش براي دوستاش تنگ شده . مي‌فهمه که پول خوشبختي نمياره و برمي‌گرده پيش دوستاش توي جنگل.
با اينکه چنين پايان‌بندي اخلاقي حالم رو بهم مي‌زد سعي کردم با تمام وجود خودم رو ذوق‌مرگ نشون بدم تا بقيه هم تشويق بشن حرف بزنن. خوشبختانه من تو هر چي ناموفق باشم فيلم بازي کردنم حرف نداره. چنان بال بال زدم و اولين جمله رو با هزار تشويق و آفرين پاي تخته نوشتم که يخ مغزها ترک خورد. بعد از يه ربع سيل جملات بود که از مغزها تراوش مي‌شد.
لافکاديو گرفتار شيطون مي‌شه!! ريس سيرک شيطونه که اومده سراغ لافکاديو !! لافکاديو يه بچه رو گروگان مي‌گيره و ..!! لافکاديو همه شيرها رو مياره به شهر تا آدم‌ها رو بخورن !! آدم‌ها به لافکاديو تيراندازي مي‌کنن !! لافکاديو سرطان مي‌گيره !!! لافکاديو معتاد مي‌شه !!!! و بالاخره از همه جالب‌تر که توي هر چهار کلاس من تکرار شد اينکه لافکاديو خودکشي مي‌کنه !!!!!
چرا ؟ تعجب کرده بودم. انگار من داشتم تو يکي از مدارس جهنم نوشتار خلاق درس مي‌دادم. چطور لافکاديويي که شاد و شنگوله، به خاطر امتحان کردن مزه يه باسلوق و نه شهرت و ثروت به شهر مياد، دوست داره روزي چند هزار بار با آسانسور بالا و پايين بره و شب‌ها با عمو شلبي دوغ غير الکلي!! بخوره دست به خودکشي يا ديگرکشي مي‌زنه.
مجبور شدم نيم ساعتي راجع به زندگي و خودمون و بقيه آدم‌ها سخنراني کنم تا بچه‌ها رو به سمت چارچوب‌هاي غيررسانه‌اي شاد!! هدايت کنم. بالاخره بعد از نيم ساعت تلاش مزبوحانه من، يکي گفت : لافکاديو خيلي پولدار مي‌شه. وقتي پير شد عاشق دختر ريس سيرک مي‌شه. براي اولين بار از شنيدن چنين پايان‌بندي بندتنبوني هنديي ذوق کردم. حداقل اين يکي کمي احساسات انساني با خودش داشت.
مجبور شديم نيم ساعت هم روي پايان بندي‌هاي عاشقانه آبکي تلويزيون مانور بديم تا به اولين پيشنهاد غير رسانه‌اي برسيم : لافکاديو اصلا به سيرک نمي‌ره. به يه قنادي مي‌ره و مسئول فروش باسلوق مي‌شه.
در اين فاصله کم و بيش از بچه‌ها مي‌خواستم خودشون رو جاي لافکاديو بذارن. مشکل بود بهشون بگم شخصيت‌هاي داستاني موجودات عجيب و غريبي نيستن، کسايي هستن مثل خود ما، با مشکلات مشابه و خواسته‌هاي مشابه. واقعيتش نه سينماي امروز ايران، نه داستان‌هاش و نه تلويزيون شخصيت‌ها و فضاهايي رو خلق نمي‌کنه که براي ما آشنا باشه.
به بچه‌ها يه هفته وقت دادم تا به ادامه ماجراي لافکاديو فکر کنن. البته با اين ديد که لافکاديو از خودمونه. نتيجه‌ش رو تو پست بعدي بخونيد.

اين پست در تاريخ 2007/10/25 نوشته شده است.

۱۳۸۸ بهمن ۵, دوشنبه

بانك

اولين واکنش هر شهروند تهراني به يک بانک خلوت با باجه‌هاي خالي يک نفس عميق همراه با احساس مسرت، خوشبختي و خوش‌شانسيست. من هم هنگام ورود به بانک مسکن دقيقا همين حال را داشتم. به غير از باجه اول که تعطيل بود و باجه دوم که دو ارباب رجوع داشت بقيه باجه‌ها خالي بود. با اعتماد به نفس از کنار باجه اول و دوم گذشتم، براي پسربچه سه-چهار ساله‌اي که ناخن پاهايش لاک قرمز تندي داشت و انگشت سبابه دست راستش را تا سر بند اول داخل دماغش فروکرده بود شکلکي درآوردم و قبض تلفن و برق را روي ميز باجه سوم گذاشتم. چند لحظه‌اي بي‌حرکت منتظر شدم تا صندوق‌دار سرش را بلند کند ولي اين اتفاق نيفتاد. ناچار سينه‌ام را صاف کردم و گفتم : ببخشيد آقا دو تا صندوق‌دار بدون آنکه حرفي بزند با سر به باجه دوم اشاره کرد. پسر بچه هنوز انگشتش را بيرون نياورده بود و با تعجب نگاهم مي‌کرد. با وجود آنکه تست‌هاي سنجش ضريب هوشي نشان مي‌دهد من آدم عقب افتاده‌اي نيستم سرم را به سمت باجه چهارم چرخاندم و قبض‌ها را جلوي نفر چهارم گذاشتم. خوشبختانه صندوق‌دار چهارم بلافاصله سرش را بلند کرد و گفت: خانوم فقط باجه دوم، مگه نمي‌بينيد بقيه تعطيله. عصباني شدم. قلبم به تپش افتاد. سرم داغ شد. دست‌هايم لرزيد. خواستم بگويم فقط باجه اول تابلوي تعطيل است را آويزان کرده که زني به همراه دختر بچه پنج-شش ساله‌اي وارد شد. فاصله من و ارباب رجوع جديد تا آخر صف باجه دوم به يک اندازه بود. اعتراض را فراموش کردم و خودم را با سرعتي باورنکردني پشت سر نفر قبلي رساندم و پيروزمندانه به ارباب رجوع جديد که سلانه سلانه به سمت باجه چهارم مي‌رفت گفتم : تعطيلن. همين يکي کار مي‌کنه.
خوش‌شانسي به اشاره‌اي مي‌تواند به يک بدشانسي بزرگ تبديل شود. ارباب رجوع اول يک کيسه بزرگ، دسته پول‌هاي هزارتوماني داشت به انضمام سي تراول چک صد هزارتوماني که بايد همه‌شان پشت نويسي مي‌شد، امضا مي‌شد، ليست همه‌شان با مشخصات شماره چک و بانک و شعبه، وارد قبض واريز مي‌شد ...هوا گرم بود. نگاه من و دو ارباب رجوع ديگر روي حرکت کند خودکار، پشت چک‌ها خشک شده بود. دلم مي‌خواست توي سر مردک مي‌زدم. خودکارش را مي‌گرفتم و تند تند مي‌نوشتم. از فکر اينکه بعد از اين همه کار احمقانه صندوق‌دار گوشه چک‌ها را پاره مي‌کند و بعد از سوراخ کردنشان آنها را باطل مي‌کند چنان اعصابم تحريک شده بود که مي‌توانستم مردک صندوق‌دار را با همان ماشين پانچ لعنتي بکشم.
خوشبختانه صداي رئيس شعبه مرا از اين حس ماليخوليايي بيرون کشيد: سه تا دستگاه دوخت جديد مي‌خوايم. آب سرد کن هم بايد عوض بشه. يه تابلوي آهني ساعت کار بانک براي روي در مي‌خوايم. صندوق‌دار باجه اول گفت: داريم يه دونه ولي به ساعت‌هاي الان نمي‌خوره. ريس گفت يه دونه ساعت کار جديد بده بنويسن. سربازي که تند و تند دستورات رئيس را مي نوشت با ترس گفت: اگه دوباره ساعت‌ها عوض بشه. دختر ارباب رجوع سوم که پشت سر من ايستاده بود تفنگش را به سمت رئيس شعبه گرفت و شليک کرد. صداي دالبي سه بعدي شليک ضدهوايي و مسلسل همراه با فرياد گوشخراش FIRE- FIRE مثل بمب در فضاي بانک ترکيد. زن به يک حرکت تفنگ را از دست دخترش گرفت: مي‌بخشيد آقاي رئيس. و بلافاصله پس گردني محکمي به دختر زد: آدم به آقاي رئيس شليک مي‌کنه؟ دختر بغض کرد اما نگاه غضبناک مادر اجازه آزادشدن جيغي که آماده انفجار بود را نداد. زني که پشت سرش ايستاده بودم پسرک را بغل کرد و روي ميز گذاشت: آقاي رئيس يه دونه از اين دستگاه‌ها که شماره مي‌ده هم بذاريد. پسر انگشت دماغييش را چند بار در هوا چرخاند و يک راست درون استمپ فرو کرد. زن جوان فرياد کشيد: واي کيان من از دست تو چکار کنم. رئيس نگاهي به کيان انداخت و يک قدمي جلو آمد: پسر تو چرا لاک زدي؟ زن دستي به سر پسرش کشيد و با عشوه گفت: آخه من دختر مي‌خواستم. آب دهان کيان شره کرد و باصداي بم خفيفي توي استمپ افتاد. زن وحشت زده استمپ را به سمت من هل داد و پشتش را به استمپ کرد. تو رو خدا يه باجه هم بذاريد واسه ما بچه‌دارها. نمي‌دونيد چقدر سخته به خدا. زني که بعد از من ايستاده بود آه سوزناکي کشيد : آره واقعا من که عاصي شدم. رئيس شعبه به سمت ميزش رفت: اين کارو بکنيم خانوم از فردا بايد يکي رو هم بذاريم دم در دلال‌هارو جمع کنه. زن پشت سر من گفت: وا ، دلال چي؟ رئيس شعبه سرش را از روي کاغذ‌ها بلند کرد. دلال شماره و بچه. ظاهرا قيافه من و دو مشتري کنار دستي آنقدر بهت‌زده بود که رئيس توضيح اضافي بدهد: تازگيا يه خانواده پيدا شده. صبح به صبح مي‌رن شعبه‌هاي پاسداران يه بيست سي تا شماره مي‌گيرن. هر کي مياد تو مي‌بينه بيست نفري جلوشه يه هزاري مي‌ده شماره جلوتر مي‌خره. حالا ما يه باجه هم واسه شما‌ها بذاريم از فردا اين کوليا ميان دم بانک پونصد تومنم مي‌گيرن بچه کرايه مي‌دن. مشتري سر صف تراول چک‌ها را دست صندوق‌دار داد و نگاهي به رئيس شعبه انداخت: مگه در روز چند تا شماره يارو مي‌تونه بفروشه. صندوق‌دار اول چايش را هورت کشيد: خانواده‌ن ديگه هر کدومشون جلوي يه بانک بيست‌تا هم بفروشه. چهار نفرشون مي‌کنه هشتاد تومن. الان چه‌کاري بکني که روزي هشتاد کاسب باشي.
کيان کف دستش را روي استمپ کشيد و با حرارت تمام به روسري سفيد مادرش کوبيد. زن با گوش‌خراش‌ترين صداي ممکن فرياد کشيد: کيااااااااااااااااااااااان. صندوق‌دار داد زد: آقا آقا حواست کجاست. امضاش کن. مرد بهت زده به صندوق‌دار نگاه کرد: يعني يارو ماهي دو-دو و نيم کاسبه ؟

اين پست در تاريخ 2007/07/05 نوشته شده است.

گزارش پنجم تيرماه

ساعت هشت صبح : به عليرضا قول دادم آدم باشم. براي زندگيم برنامه داشته باشم. وقت تلف نکنم و مثل احمق‌ها پاي سريال‌هاي تلويزيون نشينم. تا ساعت دوازده ماتحت مبارک رو هر جوري هست روي صندلي بند مي‌کنم. راس دوازده دفتر و کتاب رو جمع مي‌کنم و مي‌زنم بيرون. بايد يه چک به حساب بذارم. محاسبه مي‌کنم: "رفت و برگشت و معطلي بانک جمعا يک ساعت و نيم".
ساعت دوازده و نيم : بانک پارسيان شعبه بهشتي. برق نيست. نگهبان بانک دم در ايستاده و تخمه مي‌شکنه. "برو شعبه تختي. برق داره." راهي نيست. تا بانک پياده مي‌رم. خوشبختانه برق هست. شماره مي‌گيرم. پنجاه و هشت نفر جلوتر از من منتظر نوبتن.
ساعت دو و نيم : لعنت به تابستون. لعنت به بوي گند آشغال. لعنت به اين روپوش مسخره. لعنت به اين لچکي که دور کله‌م بستم . لعنت به شير که امروز گرون شده. ماست مي‌خرم. اونم بله؟ لعنت به ماست. خودم رو مي‌رسونم خونه. مي‌رسونم به حموم. مي‌رسونم به شير دوش و پرواز مي‌کنم. آه اي اسفنديار مغموم جان مادرت من و با خودت ببرررررررر.
ساعت سه و نيم : گلاب به روتون حالت تهوع. گرما زده شدم.
ساعت چهار و نيم : گلاب به روتون حالت تهوع ادامه داره.
ساعت شش : وضعيت به حالت عادي برمي‌گرده.
ساعت هفت : Every word I write about those events of 1964 is the product of struggle with silence…I know nothing of this silence except that it lies outside the reach of my intelligence, beyond words, that is why this silent must win………………………………………………………………………………..
ساعت هشت و نيم : بارون. تند و شتابزده. چشمام رو مي‌بندم . بو مي‌کشم. بوي بارون. بوي خاک. بوي رطوبت. لباسم از عرق خيسه . مي‌پرم لب پنجره و بازش مي‌کنم. جييييييييييييييغ بنفش يه تانکر که تو سرازيري گلبرگ خلاص کرده. داد چند نفر زير پنجره اتاقم: "مادر جنده مي‌بينه کفريم." و رژه پرصداي دونه‌هاي درشت بارون. دو نفر ظاهرا منتظر تاکسين. اولي داد مي‌کشه : مُسسسسس. بغليش ادامه مي‌ده : دَقييييم. يه ماشين ترمز مي‌زنه: مُسسسسسسسسسس.
ساعت نه : عليرضا بريم پياده روي؟ ماه پشت ابرها مي‌درخشه. لبه پفي ابري بالاي سرمون مهتابي شده. بو مي‌کشم. اکسيژن رو بو مي‌کشم. گاهي ماشيني قيژ کشان از شونزده متري مجيديه مي‌گذره. بو مي‌کشم. يه کاميون مي‌گذره. مثل همون نفت‌‌کش لعنتي؛ خلاص. عليرضا مي‌گه :"بارون با طعم تهرون". چشمام رو مي‌بندم. واي خوشبختي تو چقدر شبيه اکسيژني. شبيه دو تا اکسيژن تپلي چسبيده به‌هم با يه پيوند محکم دوگانه کووالانسي.
ساعت ده : ميز گرد حيدري با مسئولين سهميه بندي بنزين. مجله رو ورق مي‌زنم و به استدلال مسئول مربوطه گوش مي‌دم." ببينيد وقتي ترافيک نباشه اون اتوبوسي که مسيري رو يک ساعت و نيمه مي‌رفته نيم ساعته مي‌ره. بنابراين اصلا لازم نيست ما چيزي به ناوگانمون اضافه کنيم چون همين اتوبوس مي‌تونه تو يک ساعت و نيم سه بار بره و بياد. انگار ما ناوگانمون رو سه برابر کرديم. چون من اين تحليل رو از زبون توکلي هم شنيدم زياد بهت زده نمي‌شم اما مجله رو ميارم پايين که ببينم قيافه حيدري چه شکلي شده.
ساعت يازده : دارم با آني چت مي‌کنم. تلفن زنگ مي‌زنه. گلاره پشت خط.. صداي عليرضا رو از تو حال مي‌شنوم. چي شده؟ آتيش. الان شما چطورين. نياين بيرون. پليس اومده ؟ ماشينا رو کجا گذاشتين؟
ساعت يازده و نيم: رسالت تا کرمان بسته. دو سه هزار نفري جمع شدن تو خيابون. مردم سنگ پرت مي‌کنن. پليس سنگا رو جمع مي‌کنه و پرتشون ‌مي‌کنه طرف مردم. بايد در مصرف همه چيز صرفه‌جويي کرد؛ حتي سلاح سرد.
ساعت يک ربع به دوازده : در تلويزيون هيچ خبري نيست.
ساعت دوازده : پمپ بنزين رو دوبار آتيش زدن اما آتيش رو زود خاموش کردن. شيشه اتوبوس‌هاي شرکت واحد اولين هدف‌ ملس سنگ‌هاست.
ساعت دوازده و ربع : در سايت‌ها هيچ خبري نيست.
ساعت دوازده و نيم : گاز اشک آور، پليش ضد شورش، شعار، بانک جاي بديه. توش پول هست. پول مال پولدارهاست. بانک‌ها دومين هدف ملس سنگ‌هاست.
ساعت يک ربع به يک : در ماهواره خبري نيست. البته مطمئن نيستم چون اين يه قلم جنس رو نداريم. اما اصولا توش چيزي پيدا نمي‌شه.
ساعت يک بامداد: پليس مردم شهرک رسالت رو مي‌فرسته تو و در رو روشون مي‌بنده،گاز اشک‌آور، صف چندصد متري براي بنزين، مردم عصباني، شهروند جاي بديه. توش پر از جنسه. جنس رو پولدارها مي‌خرن. باز هم يه هدف ملس ديگه.
ساعت يک و نيم بامداد : پليس ضد شورش، مردم معترض، گالن‌هاي منتظر بنزين، دود، سيل تماشاچي‌هاي هيجان‌زده، فحش‌هاي بالاي هجده‌سال
ساعت يک ربع به دو : دوستان وقت لالاست برين خونه‌هاتون. جمعيت متفرق مي‌شه. پليس. خيابون‌ خالي. خيابون پر از شيشه خرده. پمپ بنزين داغون. بنزين کوپني. ببخشيد اصلا يادم رفت اين گزارش پنجم تيره نه ششم.

اين پست در تاريخ 2007/06/28 نوشته شده است.

ورود ممنوع

مرکز خريد صفر-شش در خيابان پاسداران ، کمي پايين‌تر از چهار راه پاسداران واقع شده. اين مرکز خريد يکي از مجموعه مرکز خريد‌هاي ارزان قيمتي‌ست که مي‌توانيد در آن از شير مرغ تا جان آدميزاد را با ارزان‌ترين قيمت و البته نازلترين کيفيت پيدا کنيد. اين مرکز يک در ورودي بزرگ به عرض حدود سه متر دارد. پياده‌روي خيابان توسط دو سري پلکان در چپ و راست و يک سطح شيب‌دار در وسط به محوطه مرکز خريد متصل مي ‌شود. بر خلاف اغلب مراکز خريدها ارتفاع پله‌ها کم است و سطح شيب‌دار، شيبي بسيار ملايم دارد. بالاي در ورودي تابلوي بزرگي قرار دارد که رويش نوشته شده "مرکز خريد صفر- شش" و در سمت چپ در ورودي پارچه بزرگي نصب شده که حکم بيل‌بورد تبليغاتي را دارد. اگر دست بر قضا شما متوجه تابلوي بزرگ ورودي و آن پارچه بدريخت آويزان نشويد خيل عظيم خريداراني که از دروازه مرکز خريد عبور مي‌کنند به شما نشان مي‌دهند در ورودي کجاست.
حدود پنجاه قدم پايين‌تر از در ورودي يک خروجي يا ورودي – نمي‌دانم-به عرض کمتر از يک‌متر نرده‌هاي مرکز خريد را شکافته. بالاي اين سوراخ تابلوي نسبتا بزرگ قرمز رنگي نصب شده که روي آن نوشته : ورود افراد متفرقه ممنوع. مسلما در مکان يابي تابلو دقت فراواني شده چون اگر شخصي با قد متوسط يک متر و شصت و پنج روبه‌روي سوراخ بايستد نوشته روي تابلو دقيقا در امتداد مردمک هاي چشمش قرار مي‌گيرد. با وجود چنين تابلويي که هم از علم روانشناسي در انتخاب رنگ آن استفاده شده و هم مکان‌يابي بسيار دقيقي دارد، متصدي امر براي محکم کاري يکي از آن پايه‌هاي چرخان فلزي که اتفاقا قفل هم هست و نمي‌چرخد را چنان در چارچوب تعبيه کرده که لبه‌هاي پره‌هاي فلزي چرخان کاملا بر ديواره چارچوب مماس مي‌شود و امکان هر نوع گريزي را منتفي مي کند.
اين همه را گفتم تا به اين پديده جالب اشاره کنم که بنده در مدت پانزده دقيقه انتظار در مقابل مرکز خريد شاهد تلاش مذبوحانه سه انسان فرهيخته براي ورود از محل ممنوعه بودم.
اين پست در تاريخ 2007/06/26 نوشته شده است.

گزارش يک هفته

داشتم روي طرح داستان کميک استريپ کار مي‌کردم که تلفن زنگ زد. نيشم تا بناگوش باز بود. به قسمت‌هاي خنده‌دار يکي از ماجراهاي داستان رسيده بودم و سلول‌هاي نازنين خاکستري مغزم با تمام قوا سيلي از شيطنت‌هاي بچگيم را به يادم مي‌آورد. اگر شرايط اضطراري نبود سراغ تلفن نمي‌رفتم. گوشي را برداشتم. عليرضا پشت خط گفت : خاله فوت کرده. ما داريم مي‌ريم بيمارستان. تو برو خونه مامان. با اينکه ده روز بود انتظار اين لحظه را مي‌کشيديم ناباورانه به صفحه مونيتور خيره شدم. ناباورانه حمام کردم. ناباورانه تا خانه پدري عليرضا رانندگي کردم و وقتي رسيدم ناباورانه گريه کردم.
بخش مراقبت‌هاي ويژه بيمارستان جم سه‌شنبه چهارنفر را راهي سرخانه کرد. روز خاک سپاري خانواده آن سه متوفي ديگر هم حضور داشتند. هوا گرم بود. جمعت زيادي جلوي در غسالخانه ازدحام کرده بودند. همه منتظر بودند. نمي‌دانم چرا ياد آن روزهايي افتادم که پشت در سفارت کانادا انتظار ويزايم را مي‌کشيدم. لحظه‌هايي که با تمام وجودت فکر مي‌کني من اينجا چه غلطي مي‌کنم. هر چند دقيقه‌ جنازه‌اي لا اله .. گويان از در غسالخانه بيرون مي‌آمد. جنازه‌اي ديگر لا اله.. گويان به سمت محل نماز ميت مي‌رفت . يکي ديگر مقر نماز را دور مي‌زد و به سمت نعش‌کش ها مي‌رفت. فضا پر بود از ريتم دردناک لا اله الا الله و جنازه‌ها که يک و نيم متر بالاتر از زمين روي دوش زنده‌ها در فضاي سوزان بهشت زهرا شناور بودند.
جنازه را که داخل قبر گذاشتند من هنوز ناباورانه به پاهاي مريض چند روز پيشمان نگاه مي‌کردم. بالاي سر گودال ايستادم و ناباورانه به همه آن چيزهايي که خوانده مي‌شد گوش دادم و لابه‌لايش به حرف‌هاي مريض چند روز پيشمان فکر کردم که جاي پايش را در آينده محکم کرده بود. مي‌خواست به خانه برگردد و يک عالمه کار بکند. مسافرت برود. سراغ مستاجرش برود. ورزش کند. دکتر پوست برود و کرم‌هاي ضد چروک بگيرد. گودال را که پر کردند انگار گورکن با همان بيلش توي سرم زده باشد ناگهان کشف کردم که شانس همه آن يک عالمه کار ناگهان از يک نفر گرفته شده. من با وحشتي که کمتر سراغم مي‌آيد يادم افتاد که دو مجموعه داستان نيمه کاره دارم و يک طرح کميک استريپ که دقيقا در نقطه اوجش رها شده و من به هيچ کس، حتي به عليرضا نگفتم اگر پرونده زندگي من بسته شد آن پرده اوج داستان را چطور بنويسد.
مراسم عزاداري با شکوه برگزار شد. شوهر مرحومه و خانواده مرحومه تمام تلاششان را کردند که مراسمي عالي برگزار کنند و هيچ‌کس نمي‌داند چرا در حاليکه ما کمتر زندگي‌هاي عالي داريم و کمتر به ساختن زندگي‌هاي با شکوه براي خودمان و ديگران فکر مي‌کنيم تا اين حد به مراسمي باشکوه بعد از مرگمان نيازمنديم. مردم چهار روز تمام براي تسلاي خاطر بازماندگان مهمانشان بودند بدون اينکه کلمه‌اي حرف براي گفتن داشته باشند. جز اينکه خرما بخورند تا فاتحه‌شان به متوفي برسد و من هم البته به عنوان يکي از بازماندگان تمام تلاشم را کردم تا سيني‌هاي پر از خرما را آماده پذيرايي دوستاني کنم که براي تسلايمان مي‌آمدند.

اين پست در تاريخ 2007/06/17 نوشته شده است

با من حرف بزن

بيمار ما در بخش مراقبت‌هاي ويژه يکي از بيمارستان‌هاي تهران بستري است. من يک روز در ميان به ملاقات بيمارمان مي‌روم. زمان ملاقات يک ساعت است . کنار تخت هر مريض هم بيشتر از دو نفر اجازه ايستادن ندارند. من تمام انرژيم را براي آن دو سه دقيقه‌اي که بايد در چشمان انساني در حال احتضار نگاه کنم، جمع مي‌کنم. به زور لبخند مي‌زنم و داخل مي‌شوم. يک راست سراغ تخت بيمار مي‌روم و بدون آنکه اجازه بدهم لبخند کش‌دار بي‌معنيم کمي جمع شود مي‌گويم :
- خوبي خاله
- الحمدالله
- خاله بهتريا .
خاله پلک مي‌زند.
- خوب اکسيژنتم که برداشتن. معلومه که بهتري.
خاله فقط پلک مي‌زند. معمولا با يکي از ملاقات کنندگان داخل مي‌شوم. ملاقات کننده با بغضي در گلو به خاله زل مي‌زند . انگار به تماشاي سربريدن گوسفند ايستاده باشد. همه غم‌هاي دنيا در چشمان ملاقات کننده جمع مي‌شود و با صدايي که به سختي در مي‌آيد مي‌گويد
- مليحه خانوم رنگ و روت بهتر شده.
من تعداد روزهايي را مي‌شمرم که بيمارمان غذا نخورده. و پيش خودم فکر مي‌کنم چطور ممکن است رنگ و روي خاله بعد از 19 روز گشنگي بهتر شده باشد. خاله به ملاقات کننده نگاه نمي‌کند. نگاه خالي از اميدش را به نقطه‌اي نامعلوم مي‌دوزد. من نوشته آويزان به تخت مريض را مي‌خوانم.
- خاله نوشته بهت ويتامين زدن. ضربان قلبت بهتر شده. ديگه فشارخونتم خوبه.
ملاقات کننده مي‌گويد
-آره ، اصلا معلومه. خيلي بهتر شده.
خاله پلک مي‌زند. من و ملاقات کننده دوروبرمان را نگاه مي‌کنيم. به تخت‌هاي ديگر. به مريض‌هايي که خيلي‌هاشان زنده از در اين اتاق بيرون نمي‌روند و بعد ناگهان سکوت را مي‌شکنيم.
- خوب مليحه خانوم با اجازه. اي‌شاالله زودتر خوب مي‌شي.
براي خاله دست تکان مي‌دهم. از در اتاق مراقبت‌هاي ويژه که بيرون مي‌آيم احساس مي‌کنم تمام عضلات صورتم يخ زده. خنده گاهي اوقات خشک مي‌شود . اين جمله را سالها پيش در کتابي خوانده بودم و چون نفهميده بودمش گوشه دفتر خاطراتم نوشتمش.
من دو هفته است که يک روز در ميان به ملاقات مريضمان مي‌روم و مريضمان هربار همين مزخرفاتي را که بالا نوشته‌ام از من و بقيه ملاقات کننده‌ها مي‌شنود. بار آخر قبل از آنکه وارد اتاق شوم خواهر بيمار را ديدم که دم در گريه مي‌کرد. قلبم يک لحظه ايستاد. زن مرا بغل کرد و گفت
- حرف نمي‌زنه. نمي‌خواد ديگه حرف بزنه. هر چي التماسش کردم حرف نزد.
فرصت نکردم لبخندم را روي لبم بگذارم. کنار تخت خاله خالي بود. خاله رويش به پنجره بود. باد مي‌آمد، خودش را از درز پنجره خاک گرفته تو مي‌کشيد و تارهاي کدر موهايش را نوازش مي‌کرد.
- خاله مي‌بيني چه طوفانيه.
خاله برگشت. تند. انگار مريض نبود.
- آره.
- خيلي باحاله. فهميدي يکي تو همين طوفانه مرد. درخت افتاد روش. حالا شما هي روزا رو بشمر بگو کي ميميرم.
خاله خنديد. چشمانش درخشيد. انگار چشمانش مي‌گفت با من حرف بزن. من ناگهان فهميدم که خاله تا چه حد محتاج شنيدن است. شنيدن از زندگي. شنيدن از مرگ. فکر کردم فقط آدمي که در برزخ مرگ و زندگيست ارزش زنده بودن و مردن را توامان مي‌فهمد. شوهر خاله جلوي در صدايم کرد
- بي‌زحمت بياين بيرون بقيه برن تو.
از بيمارستان بيرون زدم. فکر کردم اگر شوهر خاله به دادم نرسيده بود من چه داشتم از زندگي بگويم که براي انساني محتضر ارزش شنيدن داشته باشد. يادم آمد چند روز پيش در کتابي خوانده بودم که سکوت ما اغلب، سکوت از سر دانايي نيست. سخن گفتن نيازمند کلمه است و کلمه بدون معنا به ذهن نمي‌آيد. سکوت ما از ندانستن است. فکر کردم در سيل اين همه ملاقات کننده هيچکس چيزي از زندگي نمي‌دانست که براي انساني محتضر ارزش شنيدن داشته باشد.

اين پست در تاريخ 2007/06/01 نوشته شده است

خاطرات يک دبير

خانم فدايي در طبقه پنجم آپارتماني نوساز در يکي از کوچه‌هاي فرعي زعفرانيه زندگي مي‌کند. پنجره آشپزخانه‌اش به نمايي از شهر خاکستري تهران باز مي‌شود و پنجره‌هاي شمالي اتاق‌ها به چشم‌انداز باغ بزرگي که يادگار تهران قديم است. هر بعد از ظهر جمعه قبل از آنکه من از خانه‌شان خارج شوم با بازوهاي گره شده و صدايي که اضطراب عجيبي درآن موج مي‌زند از پشت کانتر آشپزخانه جلو مي‌آيد و مي‌پرسد : "وضع مونا چطوره ؟" مونا سرش را پايين مي‌اندازد و من بلافاصله به هردويشان اطمينان مي دهم که مشکل عمده‌اي در يادگيري مونا وجود ندارد.
در طول سه ماه گذشته هر بار از در خانه خانم فدايي خارج شده‌ام با خودم فکر کرده‌ام اگر من هم در پانزده سالگي جذابيت مونا را داشتم، مي‌توانستم بعد از دو ساعت اسب سواري پشت پيانو‌ام بنشينم، ثانيه‌ها را مهمان قطعات باخ کنم و دور از ازدحام تهران بزرگ به سنگ‌فرش‌هاي پاريس فکر کنم آيا باز هم دلم مي‌خواست بدانم چرا نور در مسير عبور خود گاهي مي‌شکند.
هفته گذشته خودم را آماده کردم تا سر صحبت را با خانم فدايي باز کنم. مثل هميشه قبل از آنکه براي بستن بند کفش‌هايم دولا شوم خانم فدايي از سايه‌روشن نشيمن پشت اشپزخانه‌اش خارج شد و گفت "خانم سراج گفتن شما داريد ميريد آمريکا." من سرم را بالا آوردم. رد تمرينات اروبيک روي بازوهاي لخت خانم فدايي هيچ تناسبي با دکوراسيون قرن هجدهمي خانه نداشت."هنوز معلوم نيست. من يه سفر رفتم و برگشتم." خانم فدايي به نزديک‌ترين صندلي تکيه داد. "خوب. چطور بود ؟"
"از چه نظر؟"
" از همه نظر.من يکي از دوستام چند سال پيش رفت. اون موقع ما انترن بوديم. همه چيز و ول کرد و با شوهرش رفت. امسال اومده بود ايران. مي‌گفت خيلي سختي کشيديم. يه روزهايي واقعا داشتيم از گشنگي مي‌مرديم. مي‌گفت آمريکايي‌ها خيلي خوبن. خيلي کمکشون کردن. الانم وضع زندگيشون خيلي خوب شده."
خانم فدايي يک دفعه ساکت شد. نمي‌توانستم تصور کنم وضع خوب از نظر زني سي و هفت، هشت ساله که در خانه‌اي يک ميليون دلاري زندگي مي‌کند چه معني مي‌دهد. گفتم "بله خوب جاي خوبيه. جاي جذاببييه. يعني براي من اينجوري بود." خانم فدايي انگشتان کشيده‌اش را دور موهاي مش شده پيچيد و به بامبوهاي کنج ديوارچشم دوخت. سکوت سنگين اتاق آزارم مي‌داد. گفتم "البته براي کسي که اينجا همه چيز داره شايد آمريکا خيلي هم جذاب نباشه." خانم فدايي بلافاصله گفت: "اونجا مي‌شه پيشرفت کرد." گفتم : "پيشرفت ؟ تو چي پيشرفت کرد؟" فدايي دستش را دور کمر دخترش انداخت. "تو همه چيز." من بي دليل گفتم : "بله ممکنه." از در که بيرون آمدم خانم فدايي ومونا جلوي در ايستادند تا آسانسور به طبقه پنجم رسيد. در آسانسور را که باز کردم خانم فدايي گفت: "موفق باشيد." نگاهش مثل نگاه زندانيي بود که شاهد آزاد شدن هم سلوليش باشد.سوار آسانسور که شدم خودم را در آينه قديش نگاه کردم. روياي آمريکا چقدر قيافه‌ام را شبيه آدم‌هاي خشبخت کرده بود. شبيه آدم‌هاي پيشرفت‌کرده !!

اين پست در تاريخ 2007/05/29 نوشته شده است

مسئلتن

مکالمه تلفني من با يک دوست قديمي :
_ چي شده باز دختر ؟
_ هيچي، کمره درد گرفته دوباره .
_ چکار کردي باز ؟
_ هيچي، رقصيدم .
(دوست عزيز با تعجب )
_ رقصيدي ؟ خوب پس عروسي بهت نساخته.
_ عروسي نبودم. هفته ديگه اتفاقا عروسيم.
_ پس مهموني بهت نساخته.
_ مهموني ؟ کدوم مهموني. تازه مگه شما تو مهمونياتون مي‌رقصيد ؟ ما که دورو برمون و يه مشت پير و پاتال گرفتن. همشمونم مي‌خوان اين آخر عمري مشکلات مملکت و حل کنن.
_ پس کجا رقصيدي شيطون ؟
_ خونمون. تنهايي. جلوي حضرت کتابخونه و کامپيوتر عزيز.
(سکوت دوست عزيز پشت خط تلفن)
_ الو ؟
_ تو ديوونه‌اي برو پيش يه روانکاوي ، چيزي.
_ واسه چي ؟
_ مگه آدم عاقل با خودش مي‌رقصه ؟

يکي از دبيرستان‌هاي تهران. مکالمه رو در رو با يکي از دبيران :
_ خدا بد نده.
_ داده خانم فلاني.
_ اي بابا ، کمرتونه ؟
_ بله.
_ منم گرفتارشم. مال بار سنگينه. بار سنگين بلند نکنيد. حالا يه کمم اين اقايون کار کنن نمي‌ميرن. بي‌خودي مثل ما جونت و نذار واسه مردا، هي بدو اين‌ور بدو ..
همکار عزيز ول‌کن نيست.
_ خانم فلاني من داشتم مي رقصيدم اينجوري شد.
خانم فلاني ابروهاش رو بالا مي‌کشه. انقدر که تاج ابروهاش زير لبه مقنعه مشکي گم مي‌شه. کمي سرش رو جلو مياره. من و با تعجب نگاه مي‌کنه. سرش رو عقب مي‌کشه و اين بار از دور براندازم مي‌کنه و آروم مي‌گه :
_ شما بچه داريد؟
_ نه خير (با خنده مي‌گم).
_ شما يه بچه بياريد همه مشکلاتتون حل مي‌شه.
من متوجه رابطه گودرز و شقايق نمي‌شم.
_ چه مشکلي خانم فلاني ؟
_ همين بيکاري ديگه. انقدر سرتون شلوغ مي‌شه که اينجور کارا از يادتون مي‌ره.

سر کلاس درس. بيست شاگرد شانزده ساله. نيش‌ها تا بناگوش باز
_ واااااااااااااااي خانوم چي شدين ؟
_ کمر درد گرفتم.
_ واااااااااي خانوم چرا ؟
عقب تري ‌ها ريز مي‌خندن. خلاف‌ترها زير گوش بقيه چيز‌هايي پچ‌پچ مي‌کنن که به خنده بقيه کمک قابل توجهي مي کنه.
_ خانوم يخچال بلند کرديد ؟ (خنده شيطنت بار)
_ خانوم بچه‌تون و بلند کرديد ؟ (خنده شيطنت بار)
_ خانوم چکار کردين ؟ (خنده شيطنت بار)
_ خانوم دقيقا کي درد گرفت ؟ (خنده شيطنت بار)
_ خانوم داشتين چکار مي‌کردين درد گرفت ؟ (خنده شيطنت بار)
چيزي که دوستان کوچولوي من نمي‌دونن اينه که منم صد‌ در صد قبل لز هفده ساله شدن شانزده سالگي رو پشت سر گذاشتم و مي‌تونم تصور کنم الان در مغزهاي کوچولوشون چه صحنه‌هايي داره تصوير مي‌شه. بي‌مقدمه مي‌گم.
_ دوستان علتش اون چيزي که الان همتون دارين از تصورش کيف مي‌کنين نيست متاسفانه.
کلاس يک دفعه ساکت مي‌شه. چند نفر سرخ مي‌شن. يکي دو نفر لب‌هاشون رو گاز مي‌گيرن.

مطب دکتر.
_ شغلتون چيه ؟
_ معلم هستم.
(پزشک اخم مي‌کنه.)
_ خوب زياد نبايد بايستيد. موقع ايستادن يه پاتون بايد بالاتر باشه ، يه توپ يا يه آجر زير پاتون بايد باشه که به کمر فشار نياد . روي دفتر بچه‌ها ..
دکتر عزيز ول‌کن نيست .
_ آقاي دکتر من داشتم مي رقصيدم اينطوري شد.
انگار دوست پزشکمون که بي‌نهايت جديست به برق 220 ولت وصل شده. سرش رو با تکاني سريع از روي نسخه بلند مي‌کنه.
_ مي‌رقصيديد ؟ ( و بعد از مکث طولاني ) رقص که کمر درد نمياره.
_ حرکات موزون نه جناب دکتر. يه کم از حرکات موزون شديدتر تصور کنيد.
_ دکتر چند ثانيه توي چشمهاي من زل مي زنه.
_ شما چند سالتونه ؟
_ سي و دو سال سه ماه کم .
_ خوبه. روحيه‌تون خوبه ( اين جمله با کمي افسوس، اندوه و تعجب ادا مي‌شه)
دفترچه بيمه رو به طرفم دراز مي‌کنه.
_ رقص اشکال نداره ولي ژيمناستيک نه.
من با چشم‌‌هاي گرد شده مي‌گم:
_ بله آقاي دکتر!
فکر مي‌‌کنم من به کسي فرق ظريف رقص و حرکات موزون رو گوشزد کردم که فرق فاحش رقص و ژيمناستيک رو نمي‌دونه.
نتيجه اخلاقي چند پست بالا :
شما در سن سي و دو سالگي از نظر نوجوان شانزده ساله آنقدر پير شده‌ايد که نرقصيد. از نظر يک ميان سال پنجاه ساله هم بايد آنقدر پير شده‌باشيد که اين کار را نکنيد. از ديد يک جوان برومند هم سن و سالتان بايد آنقدر جدي باشيد که سريع‌تر پير شويد. و اگر شادي فردي‌تان را در خلوتتان با يکي از طبيعي‌ترين حرکات ممکن که از انسان‌هاي اوليه‌هم سر مي‌زده نشان دهيد از ديد دوستان شهروندتان کمي تا قسمتي ديوانه تلقي مي‌شويد.
مسئلتن : چرا ؟

اين پست در تاريه 2007/05/28 نوشته شده است