آقا سليمون بقال محله ماست. مرد چهل و پنج ساله ترکزبان شاديست که کمکم خودش را آماده بازنشستگي ميکند. پسرش امسال بيست ساله ميشود و او قصد دارد مغازه را به پسرش بسپارد. تلويزيون آقا سليمون درست روبهروي دخلش است. روي ميز دخل هميشه يک روزنامه چپي و يک روزنامه راستي پهن است و اگر شاگرد آقا سليمون هوس ديدن برنامه کودک نکند تلويزيون روي شبکه چهار يا شش تنظيم است. آقا سليمون هيچکدام از اخبار وطني را از دست نميدهد. از حال و روز اهل محل کمو بيش خبر دارد و به خودش اجازه اظهار نظرهايي ميدهد که چندان معمول نيست. درباره تغيير بازار بورس سوال ميکند. درباره علت بچهدار نشدن ما سوال ميکند و اگر سه روز مداوم بستني بخرم هشدار ميدهد که بايد مواظب هيکلم باشم. دغدغههاي مذهبي هم دارد و گاهي سر بهشت و جهنم و فلسفه زندگي و شادي و غم حرف ميزد و مهمتر از آن نظر شما را ميپرسد. او شک ميکند و از ابراز شکهايش واهمه ندارد. نسبت به همه محصولات استان آذربايجان حساسيت خاصي دارد و چنان از اجناس وطنيش دفاع ميکند که شما يادتان ميرود ايران از استان آذربايجان بزرگتر است. آقا سليمون ويژگي مهمي دارد که کمتر در ديگران پيدا ميشود ميتواند ارتباط برقرار کند؛ با زبان خودش و در مورد دغدغههاي خودش که کمي از دغدغههاي فرماليته صنفش فراتر است. ارتباط آقا سليمون ارتباطيست عاطفي و در عين حال داراي بار اطلاعاتي. سوالهاي آقا سليمون ذهن را درگير ميکند. جمله هاي خبري آقا سليمون بار معنايي دارد و اطلاعاتي منتقل ميکند که چون بوميست ارزشمند است. اگر يک ماه صحبتهاي آقا سليمون با مشتريانش ضبط شود تصويري از دغدغهها، مشکلات و نگرش يک ايراني قشر متوسط دهه هشتادي به دست ميآيد.
به نظرم آگاهي عمومي از راه ايجاد شبکههاي ارتباطي تقويت ميشود. . شبکه ارتباطي دو وجه مشخص دارد که اغلب ما در هر دو ضعيف عمل ميکنيم. يک وجه آن اطلاع رساني درست است. به عنوان مثال بخشي از عدم موفقيت نويسندههاي ايراني عدم اطلاعرساني درست در مورد کتابهاييست که نوشته ميشود. ناشر نويسندهاش را معرفي نميکند. کتاب، خوب توزيع نميشود. کتاب، خوب نقد نميشود. خوانندهها نويسنده را نميبينند. جايي وجود ندارد که خواننده مختصر اطلاعاتي در مورد کتاب پيدا کند و بداند آيا در دسته کتابهاي مورد علاقهاش واقع شده يا نه. جامعه نويسندگان براي خودش هويتي مستقل نميسازد. نويسنده به حرف خوانندهاش گوش نميدهد. نميداند او چه کتابي را جذاب و خواندني مييابد. خواننده نويسنده را متهم به مزخرفگويي ميکند و نويسنده هم خواننده را متهم به بيسوادي. در نتيجه من جرات نميکنم به اقا سليمون بگويم نويسندهام. جامعه نويسندگان هويتي ندارد که مخاطبم با شنيدن شغل من تعجب نکند و نپرسد يعني چه. اگر از من بخواهد کتابي معرفي کنم نميدانم چه معرفي کنم. نميدانم چطور او را راهنمايي کنم تا طيف کتابهاي مورد علاقهاش را پيدا کند. حتي نميتوانم آقا سليمون را در يک کتابفروشي تصور کنم. قطعا او رمانهاي عاشقانه عامهپسند نميخواند اما هدايت هم نميخواند. نميتوانم کتابي هم به او معرفي کنم که حتي اسمش قابل فهم نيست. من نميدانم براي آقاسليمون نامي چه کتابي وجود دارد. کتابي که قهرمانش لعيا خانوم با روابط مثلثي نباشد، يک روشنفکر درمانده سيگاري هم نباشد. يکي باشد مثل خودش. نميدانم اگر چنين کتابي هست کجا ميتواند تهيهاش کند. وجه دوم شبکه ارتباطي حرف زدن است. ما چقدر با هم حرف ميزنيم. مثلا در يک جلسه نقد کتاب با حضور نويسنده و خوانندهها (اگر برگزار شود!) اغلب اين اتفاق ميافتد. نويسنده در پوست يک روشنفکر غربي امروزي پيچيده ميرود و از زبان او، با واژههاي او و حتي با منطق او حرف ميزند. خواننده در مقابل در پوست منتقد مي رود، تازه مشکل اينجاست که منتقد هم در پوست يک شيوه نگاه بيگانه متن را نقد ميکند. به اين ترتيب در بهترين شرايط (اگر نويسنده خودش فهميده باشد چه نوشته و مخاطب حاضر در جلسه هم کتاب را خوانده باشد!). نويسنده با مخاطب روشنفکر خيالي خودش حرف ميزند و خواننده هم با منتقد خيالي خودش ارتباط برقرار ميکند. من آنقدر در ادبيات روشنفکري نويسندگان گير کردهام که نميدانم اگر کتابي را به آقا سليمون معرفي کردم با کدام واژهها بايد با او حرف بزنم. واژههاي مشترکمان آنقدر کم است که نميتوانم از ارتباط نترسم. به اين ترتيب من شانس فهميدن مخاطب احتمالي داستانهاي آيندهام را از دست ميدهم و آقا سليمون شانس شنيدن نظرات و ديدن زندگي يک نويسنده را از دست ميدهد. بين ما هيچ چيز رد و بدل نميشود. او در دنياي خودش ميماند و من در دنياي خودم. هر دو ناآگاه از آنچه در اطرافمان در جريان است.
این مطلب در تاریخ 30/12/2008 نوشته شده است.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر