۱۳۹۰ شهریور ۲۷, یکشنبه

نوروز دیگر

ديروز بالاخره خانه‌تکاني تمام شد و امروز با خيال راحت مي‌خواهم سري به تجريش بزنم. البته نه به قصد خريد. ايران يک هفته مانده به عيد زيبايي بي‌نظيري دارد. به نظرم تجريش يکي از آن قلب‌هاي تپبنده کوچک تهران است که نزديکي نوروز روح ايراني را به بهترين شکل به نمايش مي‌گذارد. قبل از اينکه بروم نوشته‌اي از نوروز هشتاد و پنج پيدا کردم. فکر کردم اگر شما هم اين روزها سري به تجريش مي‌زنيد بد نيست حال و هوايش را با حال و هواي سه سال پيش مقايسه کنيد.

نوروز 85
ميدان تجريش مملو از جمعيت است فقط بيست و چهار ساعت از شروع بحران هسته‌اي ايران مي‌گذرد. پرونده هسته‌اي ايران بالاخره به شوراي امنيت رفت. فعالين سياسي نگران اوضاع داخلي هستند. روساي کشور، خاطبين نماز جمعه هر کدام چيزي مي گويند. جو سياسي متشنج است. ممکن است تحريم‌هاي اقتصادي دوباره شروع شود. تلويزيون هر شب صحنه‌هايي از عراق را نشان مي‌دهد. آدم‌هايي که دست و پايشان را از دست داده‌اند و دست و پاهايي که گوشه و کنار خيابان‌ها افتاده است. قيمت اجناس به سرعت بالا مي رود. دولت گزارش کاهش نرخ تورم را به مردم اعلام مي‌کند. وضعيت بازار خراب است. اين را همه مي‌گويند. يک هفته به سال نو مانده. روز اول سال اربعين حسيني است.. بعضي‌ها معتقدند بايد از روز دوم سال نو خريد کرد. خيلي‌ها شيريني نمي‌خرند. با اين حال ميدان تجريش مملو از جمعيت است. وزارت بهداشت اعلام کرده امسال از توزيع و فروش ماهي هاي قرمز جلوگيري مي‌کند. در اطلاعيه‌اش آمده اين ماهي ها آغشته به انواع انگل هستند که مي‌توانند بيماري ايجاد کنند. همه به اين خبر مشکوکند. سالها است که ايراني‌ها در حوض خانه‌هايشان ماهي قرمز نگه مي دارند و سال ها است که اين ماهي‌ها سر سفره هفت سين مي‌آيد. مسافري از راننده مي‌پرسد آقا شما تا به حال شنيديد کسي از ماهي سر سفره هفت سين بميره. زني که عقب نشسته مي‌گويد والا اگه يکي اين وسط بميره ماهي‌هاي بيچاره‌ن. بساط سمنو و تشت‌هاي بزرگ ماهي قرمز کنار پياره‌روهاي ميدان تجريش پهن شده. تخم مرغ‌هاي رنگ شده و عروسک‌هاي تخم مرغي لا به‌لاي تشت‌هاي بزرگ ماهي فضاي شادي را به وجود آورده‌اند. روي چهارپايه‌هاي کنار تشت‌ها پر از شمع‌هاي رنگي است. شمع‌هاي اکليل‌دار و عروسک‌هاي حاجي فيروز که مثل بچه‌هاي تغس و شيطان به چشم خريدارها زل زده‌اند. ريس‌جمهور بعد از اعلام خبر ارجاع پرونده هسته‌اي ايران مردم را به آماده شدن براي جهادي بزرگ فرا مي‌خواند. گروهي از احزاب سياسي وابسته به جناح راست از اتحاد سياسي حرف مي‌زنند و مي‌گويند بعد از رفع بحران هسته‌اي مي‌توانيم اختلاف‌هاي کوچکمان را حل کنيم. بعضي از احزاب سياسي وابسته به جناح چپ براي دولت آرزوي موفقيت مي‌کنند. تمام کانال‌هاي تلويزيون تحليل‌هاي بعد از خبرشان را به مسئله انرژي هسته‌اي اختصاص داده‌اند. دوربين خبرسازان هر روز در سطح شهر راه مي‌افتد و از مردم مي پرسد " ببخشيد شما در مورد حق استفاده از انرژي هسته‌اي چه نظري داريد؟ " مردم پشت لنز‌هاي دوربين مي‌ايستند و مي‌گويند که آمريکا حرف مفت مي‌زند، زور مي‌گويد. ما چطور مي‌توانيم مستقل شويم بدون اينکه به فناوري هسته‌اي دست پيدا کنيم. اين حرف‌ها را با صلابت مي‌زنند. آنقدر که احساس مي‌کني همه‌شان يک اسلحه براي جنگ آماده کرده‌اند يا دست‌هايشان که خارج از کادر دوربين است بايد کوکتل‌مولوتفي را نگه داشته باشد. کافي است يکي از همان سرودهاي انقلابي سالهاي 60 پخش شود تا احساس کني جنگ آغاز شده است. سکوي جلوي پياده‌روي ميدان تجريش را ترقه‌فروش‌ها قرق کرده‌اند. زن‌ها دور تشت‌هاي ماهي حلقه‌زده‌اند و پسرهاي ده-دوازده ساله دور ترقه فروش‌ها. دولت اعلام کرده که شديدا با عاملان ايجاد بي‌نظمي در شب چهارشنبه سوري برخورد مي‌کند. البته دولت خودش در چند ميدان شهر برنامه آتش بازي تدارک ديده است. تنوع ترقه‌ها آنقدر زياد است که انتخاب يکي از ميانشان کار دشواريست. بعضي‌ها مثل زنبور هوا مي‌رود و صدا مي‌کند. بعضي‌هاشان انفجارهاي بي‌خطري دارند. نورافشان‌ها رنگ‌هايشان متفاوت است. بيشترشان ساخت چين شريک تجاريمان هستند. ترقه فروش‌هايي که سرشان بي‌کلاه مانده بساطشان را به دوستانشان سپرده‌اند و با چند فشفشه و ترقه طرف ماهي فروش‌ها آمده‌اند. لابه‌لاي جمعيت براي خودشان راهي باز مي‌کنند و در حاليکه فشفشه‌ها را مثل پره‌‌هاي بادبزن‌هاي چيني تکان مي‌دهند بلند مي‌گويند "بدوبدوفشفشه ، ترقه. بدو بدو انرژي هسته‌اي حق مسلم ماست. انرژي هسته‌اي، فشفشه". بعضي‌ها رويشان را از حاجي‌فيرزوها گرفته‌اند و به ترقه فروش‌ها مي‌خندند. بعضي‌ها هم سراغ اين حاجي فروش‌هاي زنده‌اي هسته‌اي مي‌روند تا چند فشفشه بخرند. انرژي هسته‌اي همه را به وجد آورده. صداي ترقه فروش‌هاي نبش شريعتي که با کمي تاخير همين جمله‌ها را مي‌خوانند تا وسط ميدان مي‌آيد. جاي سوزن انداختن نيست. اگر فشفشه‌ هسته‌ايت زمين بيفتد نمي‌تواني دولا شوي و برش داري. کريستال فروش‌ها کنار ايستگاه تاکسي ها لنگر انداخته‌اند. زن‌ها سر جعبه‌هاي ليوان دعوا مي‌کنند. دو تکه خريد سه تکه جايزه دارد. يک دست ليوان شش‌تايي و يک دست بشقاب شش تايي، دو تا شکلات خوري و يک مربا خوري چند تکه جايزه اش مي‌شود. فقط هفت هزار تومان براي خريد اين همه جنس کافي است. بعضي‌ها کنار بساط کريستال‌فروش‌ها جايزه‌هايشان را با قابلمه، بلوز، جوراب، سبد پلاستيکي يا قوري کتري يزد‌گل تاخت مي‌زنند. پولي درکار نيست. چانه زدن است و بلوز‌هاي پولک‌دوزي و گل سرهايي که روي مقواي برچسبشان عکس دختر‌هاي چشم بادامي حک شده. ميدان را رد مي‌کنم. تاکسي‌هاي خطي داد مي‌کشند. رسالت-بزرگراه. هفت‌تير-بزرگراه، سيدخندان دو نفر. سيد خندان . دو آکاردئون نواز نبش شريعتي آکاردئون و تنبک مي‌زنند. مقواي بزرگي که رويش نوشته عيدي نانواها فراموشتان نشود در باد نرم بهاري تکان مي خورد. زن‌‌ها و دخترها کيسه‌هاي خريدشان را بغل کرده‌اند. من سوار مي‌شوم. فکر مي‌کنم هيچکس نگران نيست. راديوي تاکسي روشن است. مجري برنامه با يکي از مسئولان وزارت بهداشت صحبت مي‌کند.مسئول مربوطه مي‌گويد همه با خيال راحت مرغ بخورند. مجري مي‌پرسد پس چرا اعلام کرديد که در رستوران‌ها شنيسل و جوجه کباب و مرغ سوخاري سرو نشود. مسئول مربوطه مي‌گويد محض احتياط. ترافيک شريعتي سنگين است. مردي که عقب نشسته پاي تلفن مي‌گويد احتمالا تصادف شده. راننده آرام مي‌گويد "اي بابا کدوم تصادف". نيم ساعت بعد فقط پانصد متر جا‌به‌جا شده‌ايم. روز افتتاح يک سوخاري‌پز جديد است. ران‌هاي مرغ و بلدرچين روي جوجه‌گردان‌هاي عمودي به آرامي مي‌چرخند. بوي پوست سوخاري شده شريعتي را در خود غرق کرده. پياده‌رو مملو از جمعيتي است که ران‌ها را با کاغذ‌هاي روغني گرفته‌اند و به ياد شکار‌‌هاي اجدادشان آنها را با شهوت و لذت گاز مي‌زنند. ماشين‌ها دوبل و سوبل ايستاده‌اند. خيابان بند آمده. مسافر عقب دوباره تلفن مي‌کند. "مريم يه جوجه سوخاري جديد باز شده. مي‌خواي جوجه بگيرم."راننده ترمز مي‌کند. مجري برنامه بهداشت خداحافظي مي‌کند. موسيقي اخبار پخش مي‌شود: اينجا تهران است صداي جمهوري اسلامي ايران.


این نوشته در تاریخ 10/3/2009 نوشته شده است.

نوشته هایی که از یاد نخواهد رفت

دو هفته پيش سر کلاس نوشتار خلاق براي بچه‌ها داستاني از چخوف خوندم. نيم ساعتي راجع به تاثرات نويسنده حرف زديم. راجع به اينکه چطور نويسنده اونچه که متاثرش مي‌کنه رو در قالب داستان مي‌نويسه و ثبتش مي‌کنه. بعد کمي راجع به چيزهايي که بچه‌ها رو در زندگيشون متاثر کرده حرف زديم. از عشق که تاثري عميقه تا گفتگو و رفتارهاي ساده پيش‌پا افتاده که گاهي به قوت تموم سال‌ها در ذهن مي‌مونه و پاک نمي‌شه. قرار شد براي هفته بعد هر کدوم از بچه‌ها داستاني درباره يکي از همين تاثرها بنويسه. ياسمن اولين کسي بود که داستانش رو خوند. در طول اين هفته نتونستم اين داستان رو فراموش کنم.

امروز تو کلاس زبان
Teacher: make a sentence with love.
My friend: I love study.
Me: I love America.
يهو همه ساکت شدند معلممون يه کم سرخ شد، بعد صورتي شد، بعد نارنجي، بعد گفت: ok, next one
خيلي خوشحالم. فردا تعطيله و بيست و دوي بهمنه. بابا مي‌گه: بايد بريم تظاهرات. مامان مي‌گه: هتل رزرو کردم. بابا مي‌گه: اين وظيفه ملي ماست. مامان مي‌گه: يوگيمون گفته تغيير محيط روي روح تاثير داره. بابا مي‌گه: انقلاب ما انفجار نور بود. مامان مي‌گه: آخ يادم رفت ضد آفتابم رو بردارم.
امروز بيست و دوي بهمنه. بابا صبح زود بيدارم کرد که برم تظاهرات و مامان گفت که تب دارم. خلاصه مامان رفت شمال، بابا رفت تظاهرات، منم رفتم پيش مامان بزرگم. داريم با هم اسم فاميل بازي مي‌کنيم. مامان‌بزرگ برد. من گفتم: کاش يه بارم من ببرم. مامان‌بزرگ گفت: کاش زندگيتو ببري.
بابابزرگ مي‌گه: مي‌خواي چکاره بشي؟ مي‌گم: تو آمريکا مي‌خوام دکتري مو بگيرم. بابا مي‌گه: دکتري نه، دکترا. بعدشم مگه من مرده باشم بذارم بري کافرستون. سيامک مي‌گه: کروب آفتاب کيلي کشنگه! مي‌گم: آمريکا قشنگه؟ مي‌گه: نمي‌دونم. کودت بايد ديد اما ايران کيلي کشنگه. مي‌گم: قول مي‌دي بزرگ شدم کار منو درست کني بيام آمريکا. مي‌گه: کول مي‌دم. مامان مي‌گه: اين همه فروشگاه تو يه خيابون؟! مامان سيامک مي‌گه: آره سهيلا جون، تازه از اين بيشترش هم هست. مامان مي‌گه: اين گاو لوسه کجا هست حالا؟ مامان سيامک مي‌گه: لاس‌وگاس رو مي‌گي؟ مامان مي‌گه: راسته يه عالمه قمارخونه داره؟ بابا مي‌گه: استغفرالله و پا مي‌شه مي‌ره آشپزخونه. باباي سيامک مي‌گه: فري جون کجا مي‌شه سيگار کشيد؟ بابا مي‌گه: توي ايوون. سيامک مي‌گه: بريم توپ بازي؟ مي‌گم: باشه، بريم ايوون. توپم ميفته نزديک باباي سيامک و بابام. بابا در گوش باباي سيامک مي‌گه: يعني با ثبت‌نام تو شرکت شما کارم تا دو سال ديگه درست مي‌شه؟


این نوشته در تاریخ 20/2/2009 نوشته شده است.

گزارشي از يک شنبه‌اي که به دلتنگي گذشت

با صداي بوق هميشگي ماشين‌ها بيدار شدم. کمي غلت زدم و به خودم فرصت دادم ته مانده آخرين کابوس‌هاي شبانه را مزه‌مزه کنم و ميان سيل مردگاني که هر شب در سي وسه سالگي به خوابم مي‌آيند ردي، نشانه اي بيايم. صبحانه مفصلي نخوردم. اما با کشيده شدن پرده آهني مغازه زير اتاق خوابم احساس سنگيني بي‌اماني کردم. به عادت بعضي يک‌ شنبه‌ها پنجاه و دو برگ ورق بازي را بيرون آوردم و از لابه‌لايشان يکي کشيدم. خشت آمد. ورق را روي بقيه کارت‌ها گذاشتم و سراغ خبرها آمدم. سري به هفتان خشک شده زدم و بعد تيتر روزنامه‌هاي صبح را نگاهي انداختم. حوصله صفحه‌هاي ادبيات و اقتصاد را نداشتم. همانطور که اخبار سياسي را دنبال مي‌کردم فکر مي‌کردم بايد راوي داستانم را عوض کنم. چاره‌اي نبود. اگر بيشتر مقاومت مي‌کردم داستان به زودي از پا درمي‌آمد. صفحه وبلاگم را باز کردم و بدون نگاه کردن نظراتم يک راست سراغ آمار بازديد کننده‌ها رفتم و از اينکه همه چيز مطابق معمول پيش مي‌رفت چند بار پلک‌هايم را به هم زدم. براي خودم يک ليوان چاي رقيق ريختم. نگاهي سرسري به نوشته‌هاي اخير انداختم و اولين "من" را از صفحه داستانم زدودم. احساس خوبي نبود. فکر کنم براي يک ساعتي در داستان غرق شده بودم. تلفن زنگ زد. شماره را نگاه کردم و فقط چون ناشر بود جواب دادم:
-‌ خانم چپ‌کوک ؟
- بله
-‌ خانم چپ‌کوک در مورد اين مجموعه داستانتون تصميم‌تون رو گرفتيد؟
-‌ قرار شد شما فکر کنيد، نه من.
-‌ آقاي فلاني مي‌گن وقتي ويراستار خواسته زبان محاوره داستان ادبي بشه، بايد اين‌کار بشه.
-‌ فکر مي‌کنم من نويسنده‌م نه ويراستار. به عنوان نويسنده اين مجموعه داستان هم گفتم اين مسئله عملي نيست. به دليلي اين دو داستان زبان محاوره داره.
-‌ بنابراين مي‌تونيد بيايد کتاب رو پس بگيريد. من متاسفم.
گوشي تلفن را سر جايش گذاشتم و به داستان برگشتم. " اکبري به يک ضرب از روي ميز معلم پريد. صداي بم برخورد پوتين‌هاي سربازيش به کف موزائيکي کلاس بچه‌ها را يک قدم به عقب راند." فکر مي‌کنم نيم ساعتي پاي همين جمله ماندم. نمي‌دانستم اين جمله وحشتي را مي‌خواستم منتقل مي‌کند يا نه. داستان را رها کردم. لباس پوشيدم و بي‌دليل بيرون زدم. جاي آقا سليمان مرد آبله‌روي درشت هيکلي آمده که کرختيش چندش‌آور است. يک شيشه شير خريدم و همانجا سر کشيدم. فکر مي‌کنم وقت خوردن شير به اين مي‌انديشيدم که محدوده وظيفه ويراستار و آزادي نويسنده کجاست. به خانه برگشتم. يک ساعت ديگر با داستان کلنجار رفتم. براي دلم نيمرو درست کردم و سرپا لقمه‌ها را جويده و نجويده بلعيدم و به برنامه هفتگيم که روي يخچال نصب کرده بودم نگاهي انداختم. بايد براي تهيه کتابي که مي‌توانست کمک موثري در نگارش داستانم باشد سراغ کتابخانه کانون پرورش مي‌رفتم.
خيابان عباس آباد مثل ساعت دوازده هر يک‌ شنبه‌اي ترافيک رواني داشت. جلوي سينما آزادي پياده شدم و قدم زنان به سوي کتابخانه رفتم. براي عضويت يک قطعه عکس، شناسنامه، کارت ملي، آخرين مدرک تحصيلي، و محض احتياط بيشتر کپي‌شان را هم برده بودم. گپ نه چندان دوستانه من و مسئول کتابخانه به پنج دقيقه نکشيد:
-‌ متخصص امور کودکانيد؟
-‌ خير
-‌ پس نمي‌شه عضو بشيد. اينجا کتابخونه تخصصيه.
-‌ دبير هستم.
-‌ راهنمايي و دبستان؟
-‌ بله
-‌ استخدام آموزش و پرورشيد؟
-‌ خير، حق‌التدريسم.
-‌ پس نمي‌شه عضو بشيد. اينجا کتابخونه تخصصيه.
-‌ نويسنده هم هستم.
- ‌نويسنده کودک؟
-‌ يه کار کودک براي يونيسف انجام دادم که به دليل مشکلات داخليشون هنوز در پروسه چاپه، دو تا مجموعه داستان هم دارم که هنوز دنبال ناشر براشون مي‌گردم.
-‌ کتاب واسه کار داستاني‌تون مي‌خوايد؟
- بله؟
-‌ داستانتون به کودکان مربوط مي‌شه؟
- ‌نه‌خير اما چند تا شخصيت نوجوون داره.
- کار چاپ شده پس نداريد؟
-‌ خير
-‌ پس نمي‌شه عضو بشيد. چون اينجا کتابخونه ..
بيرون زدم. وارد اولين سوپر مارکت شدم و از پسرک لاغر رنگ و رو پريده‌اي يک شيشه شير خريدم و همانجا سر کشيدم.
تمام بعد از ظهر به کتاب خواندن گذشت. عشق سال‌هاي وبا روي صندلي ميخ‌کوبم کرد " پاريس بي‌نظير بود با اين همه از صميم قلب به خودش گفته بود که حاضر نيست حتي يک لحظه آوريل کارائيبش را با تمام آنها عوض کند. او جوانتر از آن بود که فهميده باشد گذشت زمان دلزدگيها را محو مي‌کند و به دلشادي‌ها جلوه و عظمت مي‌بخشد و به شکرانه توسل به اين نيرنگ است که موفق به تحمل بار گذشته‌ها مي‌شويم." شيريني قصه‌گوي پير محبوبم مرا به خوابي عميق برد. وقتي بيدار شدم. خورشيد به سوي غرب شتافته بود. نگاهي به ليوان چاي نيه مانده صبح و گوشي موبايلم انداختم. گوشي را برداشتم و از خودم عکس گرفتم. چند لحظه‌اي به عکس نگاه کردم و با اينکه مي‌شد بي‌هيچ برو برگردي عکس را به ماه‌هاي پيش نسبت داد به خودم گفتم به گمانم هنوز هستم.


این نوشته در تاریخ 16/2/2009 نوشته شده است.

خداوندا ما را براي دروغ‌هاي کوچکمان ببخش

شنبه‌ها، دو زنگ اول يکي از بهترين ساعت‌هاي عمر منست. با بچه‌هاي پايه اول دبيرستان مباني فکري غرب را از يونان باستان در سه حوزه فلسفه، علم و هنر دنبال مي‌کنيم. بچه‌ها علاقه‌مندند. اوايل سال وحشت به هم ريختن مباني فکريشان در نگاهشان موج مي‌زد، حالا آن همه ترس و پس زدن جايش را به کنجکاوي داده. کنجکاوي درخشاني در نگاهشان موج مي‌زند و همين براي سرمستي و ديوانگي بامداد شنبه‌هاي من کافي‌ست.
فيلسوفان بعد از ارسطو را با توضيح چهار گرايش فکري کلبيان، رواقيان، اپيکوريان و نوافلاطوني‌ها پشت سر گذاشته بودم و آماده مي‌شدم وارد حوزه جديد شوم که سر و صدا کلاسم را برداشت. هر کسي با بغل دستيش صحبت مي‌کرد که کدام گرايش فکري برايش جالب‌تر است. کلاس را که در اين هيجان ديدم توصيه کردم طرفداران هر گروه فکري دستشان را بالا ببرند. بعضي‌ها اعتقاد داشتند گرايش به چند گروه فکري دارند. بعضي‌شان معتقد بودند همه اين گروه‌ها کم و بيش يک‌جور فکر مي‌کنند و برخي فکر مي‌کردند احمق‌تر از کلبي‌ها پيدا نمي‌شود. بالاخره نظر سنجي کرديم. کلبيان مسلما ميان قشر ثروتمندان چندان جايگاهي نداشتند، با اين حال دست دو سه نفر بالا رفت. از محسنات آموزش علوم در مدارس اينست که اسم طبيعت بچه‌ها را به جاي زيبايي و آزادي ياد فيزيک و شيمي و زيست‌شناسي مي‌اندازد. اسم رواقيان که به ميان آمد بابت همان طبيعت مادرمرده کهير زدند با اين حال چند نفري با احتياط دستشان بالا رفت. اپيکوريان نياز به گفتن نيست که همه را به وجد آورده بود، نو افلاطوني‌ها هم طرفدار داشت. بيشتر از رواقيان و کلبيان. کمي گفتيم و خنديديم. چند بيتي هم از شاعران قديمي‌مان پاي تخته نوشتم و هر کس به فراخور برداشتش مي‌گفت شاعر به کدام دسته بيشتر گرايش دارد. آماده مي‌شدم از ظهور مسيحيت حرف بزنم که يکي از بچه‌ها پرسيد : "خانم شما خودتون به کدوم گروه بيشتر تمايل دارين؟" بادي به غبغب انداختم و با حالتي سرشار از شعف و جو گرفتگي گفتم:"رواقي و البته اپيکوري." خواستم برگردم و تخته را پاک کنم که الهه با چشمان متعجب و دهاني که نيمه باز مانده بود پرسيد: "مگه تو ايران هم مي‌شه اپيکوري بود؟" تخته پا‌کن را کنار گذاشتم و با دقت نگاهش کردم. گفتم: "مگه اپيکوري بودن مکان و زمان خاصي داره؟" الهه شانه‌هايش را بالا انداخت و با همان لبخند نيم‌بند جذابش گفت: "آخه مگه اپيکوري‌ها طرفدار لذت نيستن؟" گفتم: "خب، چرا." الهه بلافاصله گفت: "مگه تو ايران هم مي‌شه لذت برد؟"
براي جواب حتي ثانيه‌اي مکث نکردم. البته نه به دليل اينکه جواب الهه را در آستين داشتم. بلکه براي اينکه حس وطن‌دوستيم، مهاجرت چند ده نفري دوستان و عزيزانم و بدتر از همه دنياي آن سوي مرزها که کم و بيش ديده‌ام و آنقدر‌ها هم که مي‌گويند جذاب نيست و بخش عمده‌اش يک دروغ شيرين و سرگرم کننده است، همه اينها در طول سال‌هاي اخير چنان به من فشار آورده که بي‌منطق، از هر کورسوي اميدي در کشورم مثل يک رخداد مهم و بي‌نظير حرف مي‌زنم و دفاع مي‌کنم. همانطور که باد همچنان به غبغبم بود گفتم: "اين شهر لعنتي پر از لذته." الهه تقريبا فرياد کشيد: "واقعا؟!!" سرم را محکم دو سه بار تکان دادم. آذين بلافاصله پرسيد: "مثلا شما چه‌جوري توي اين شهر لذت مي‌بريد؟" ذهنم به سرعت لذت‌هاي غير اخلاقي، لذت‌هاي در نطفه خفه شده، لذت‌هاي نيمه‌کاره مانده و بالاخره آرزوي لذت‌ها را از بقيه جدا کرد و بقيه را مثل يک مشت زباله بيرون ريخت: "من عاشق کوههاي تهرانم، اطراف اين شهر پر از ييلاق‌هاي بي‌نظيره، کتاب مي‌خونم، عاشق اينم که توي کتابفروشي‌ها وايستم و کتاب ورق بزنم. خودم رو روي صندلي راحتيم ول مي‌کنم و با تمام وجودم غرق مي‌شم توي موسيقي، با هزار تومن بهترين فيلم‌هاي دنيا رو مي‌خرم و با يه دستگاه هشتاد هزار تومني تماشاش مي کنم." الهه با کمي احتياط گفت: "اينا که مربوط به شهر نمي‌شه." خودم رو از تک و تا ننداختم: "کافه بازي. سرگرمي شهري من کافه بازيه. مي دونيد توي اين شهر چند تا کافه وجود داره؟" الهه پرسيد: "اونوقت مي‌رين با شوهرتون مي‌شينين همديگه‌رو نگاه مي‌کنين؟" مهناز گفت: "اه اه من که حالم از اون همه زمبل و زيمبول به هم مي‌خوره. تازه هميشه هم تاريکه دل آدم مي‌گيره." مهسا گفت: "اين که خوبه. يه مشت دختر و پسرم همش دارن واسه هم خالي مي‌بندن." سارا گفت: "بستني پاک مي‌دن به خوردت جاي بستني ايتاليايي." الهه هنوز همانطور به من زل زده بود. انگار حرف بقيه را نمي‌شنيد. انگار با تک تک سلول‌‌هاي مغزش دنبال لذت مي‌گشت. گفت: "حالا اگه کسي نخواد مثل شما روشنفکري حال کنه چي؟" کم آورده بودم. واقعا اين چيزهايي که مي‌گفتم لذت‌هاي من نبود. بود، اما نه درست و حسابي. دلم لک زده براي يک کافه کوچولو با چند تا صندلي توي پياده رو. دلم لک زده براي شنيدن يک موسيقي خوب در يک فضاي باز و بي دادو فرياد بوق ماشين‌ها. دلم لک زده براي سيگار کشيدن بي‌دغدغه در فضاي باز يک پياده‌روي بدون فين و تف و ديد زدن مرد و زن‌هايي که لباس‌هاشان پر از رنگ و شاديست. دلم لک زده براي راه‌رفتن در يک خيابان شلوغ بي‌ماشين، براي ديدن دختر و پسرهاي عاشق که چنان دست هم را گرفته‌اند گويي با هم به اين دنيا آمده‌اند و با هم خواهند رفت. دلم لک زده براي ديدن ديوانه‌بازي‌هاي خودم در وجود ديگران. دلم لک زده براي يک کوفته تبريزي درست و حسابي با ترشي بادمجان و نان سنگگ در يک جاي تميز و نه چندان گران. دلم لک زده براي شن‌هاي داغ ساحل، براي آنکه دراز بکشم و به تن خسته‌ام بگويم نفس بکش بيچاره. دلم براي چيزهاي ساده‌اي لک زده که هيچ ربطي به کتاب و فيلم و موسيقي ندارد.
خوشبختانه معلم‌ها هميشه راه فرار دارند. کلاس شلوغ شده بود. حلقه ازدواجم را چند بار به تخته کوبيدم- اين يکي از معدود کارکردهاي يک حلقه ازدواج است- و گفتم بچه‌ها عقبيم، خيلي عقبيم. براي پايان دادن به سوال الهه هم رو به او کردم: "الهه مزه لذت به اينه که خودت کشفش کني. تا هفته ديگه فکر کن ببين لذت‌هاي اين شهر رو پيدا مي‌کني؟" با همان حالت تعجب چند دقيقه پيشش دوباره پرسيد: "واقعا هست؟!!" و من در کمال بي‌شرمي محکم گفتم: "تا دلت بخواد."


این پست در تاریخ 11/2/2009 نوشته شده است.

یک سوال

وقتي هفت سال پيش حوزه صنعت را رها کردم و وارد آموزش شدم به اين نتيجه رسيده بودم که مشکل ما ندانستن است. کم مي‌دانيم و بدبختانه چيزهاي ساده و پيش‌پا افتاده را نمي‌دانيم. فرقي هم نمي‌کند کدام طبقه فکري را نگاه کنيد. از طبقه کم‌سواد مدرسه نرفته گرفته تا قشر فرهيخته دست به قلممان همگي گرفتار کم دانستن حداقل‌هاي سطح خودمان هستيم. کشاورز بي‌سواد فلان روستاي مرزي کشور در جاي خود همانقدر"کم-‌شعور" عمل مي‌کند که متوليان توليد انديشه. طي چند سال اخير که نوع کلاس‌هاي درسيم اجازه مي‌دهد بچه‌ها هم به اندازه من حرف بزنند اين "کم-‌شعوري" خودش را بيشتر به رخ مي‌کشد. همه شاکي هستيم. همه دلخوريم. زيرا همه انتظاراتي داريم که برآورده نشده و نمي‌شود و در چشم‌انداز آينده هم نمي‌بينيم که شدني در کار باشد. همه فحش مي‌دهيم و آنقدر اين فحش‌دادن‌ها و طلبکاري‌ها تکرار شده که غير از آن به چيز ديگري نمي‌توانيم فکر کنيم. فاجعه است که وقتي به بچه‌ها فرصت مي‌دهم بزرگترين دغدغه ذهني‌شان را بگويند به جاي بيان مشکلات خاص نوجواني همان غرهاي تکراري را تحويل مي‌دهند که پدرشان و پدر پدرشان هر صبح و شب قرقره مي‌کنند. بخش تراژيک قضيه اينجاست که وقتي خوب نگاه مي‌کنيد مي‌بينيد که فقط بخش کوچکي از آن همه مطالبات به حق است. وقتي مردم را به حرف زدن تشويق مي‌کنيد، وقتي علت اين همه انتظار و طلبکاري را جويا مي‌شويد مي‌بينيد بخش عمده اين همه خواسته بر پايه اطلاعاتي گذاشته شده که چندان درست نيست. طي سال‌هاي اخير به اين باور رسيده‌ام که راهي جز تشويق ديگران به بازنگري گزاره‌هاي قطعي و بنيادين فرهنگيمان نداريم. راهي جز آموزش تحليل اطلاعات مربوط به گذشته‌مان نداريم. بايد راهي باشد که ذهن نسل آينده را حداقل از قطعيت جملاتي مثل ما مستحق بهترين زندگي هستيم زيرا باهوش‌ترينيم، زيرا دوهزارو پانصدسال تمدني داريم که ديگران نداشته‌اند يا زيرا نفت داريم برهانيم. بايد راهي باشد که بشود به نسل بعد آموزش داد براي باور گزاره‌ها به جاي درگير کردن احساسات مليش دليل بخواهد، بتواند گزاره‌ها را سبک و سنگين کند و ببيند چقدر گزاره‌هاي مطلقمان اصلا قابل باور است.به اين نتيجه رسيدم که اگر بتوان دريچه‌اي به دنياي اطلاعات پنهان شده در اين سرزمين گشود و از طرفي تفکر تحليلي را تقويت کرد سطح آگاهي عمومي خودبه‌خود بالا خواهد رفت. اما چگونه و از کجا بايد آموزش را شروع کرد؟
خوشبختانه مسئله‌هاي اجتماعي بيشتر از يک جواب دارند. از ديد من جامعه مثل يک صفحه مشبک است. براي حرکت اين صفحه مشبک به سمت بالا راه‌هاي مختلفي وجود دارد. مي‌شود کل صفحه را با وارد کردن يک نيرو از پايين به بالا جابه‌جا کرد. جامعه‌اي که سياستگذاري‌هايش به نحوي‌ست که سطح زندگي عمومي را در چشم‌اندازي چند ساله بالا ببرد. آموزش را رايگان و در دسترس سازد. تعداد و تنوع روزنامه‌ها و مجلات را افزايش دهد. ترويج کتاب‌خواني کند و سطح کمي و کيفي کتابخانه‌هايش را ارتقا ببخشد. در نهايت با ارتقاء سطح کيفيِ تمام طبقات اجتماعي، جامعه را به بالا مي‌کشد. راه ديگر اينست که به جاي کل صفحه، نقاط گره، دانه دانه بالا کشيده شود. حتي بهبود کيفيت يک کافه در ذائقه مشتريان، انتظار مشتريان و رفتار آنها تاثير مي‌گذارد. هر نقطه که به بالا کشيده شود بخشي از صفحه مشبک را با خودش بالا مي‌کشد. تکرار اين بالا کشيدن‌ها در نهايت کل صفحه جامعه را حرکت مي‌دهد. راه ‌اول در حيطه قدرت من نيست اما راه دوم در محدوده اختيارات من بود و از اين‌رو سعي کردم با تغيير کيفيت آموزش در جايي که کار مي‌کنم در حرکت صفحه جامعه‌ام موثر باشم. انتظارم هيچوقت ايجاد تغييرات عمده در کوتاه‌مدت نبوده اما انتظارم اينست که در بلندمدت تاثيرات کوچک ولي پايدار پديد بيايد.
اتفاقاتي که در روزهاي اخير افتاده سبب شده به آنچه در ذهن تصور مي‌کردم شک کنم. چيزي که من به آن توجه نداشتم اينست که سنگيني کل صفحه جامعه‌اي که در مقابل تغيير مقاومت مي‌کند چقدر مي‌تواند نقاطي که من به زحمت بالا کشيده‌ام را دوباره پايين بکشد. چقدر مهم است من در مورد قابليت تغييرپذيري پايدار گره‌اي که رويش ايستاده‌ام و آنرا بالا مي‌کشم فکر کنم. اگر قرار باشد وقت و انرژي و دانش محدودم را با گروهي از بچه‌ها قسمت کنم کدام طبقه اجتماعي قابليت پذيرش بيشتر دارد؟ طبقه کم بضاعت، قشر متوسط يا قشر مرفه؟ طبقه کم بضاعت به واسطه نوع زندگي خلاق‌ترين و پوياترين گروه است و اصلا چاره‌اي جز تغيير ندارد اما شرايط محيطي اجازه تغيير به او نمي‌دهد. امکانات بسيار محدود، ترس از چيزي که نمي‌داند چيست، فقر و بالاخره خشم و انزجاري که از غير خودي دارد هر گونه تغيير را پس مي‌زند. تحت هيچ شرايطي نمي‌شود مدير يک مدرسه جنوب تهران را راضي کرد که کاري خارج از حيطه درسي انجام دهد. قشر متوسط بهترين پشتوانه فرهنگي را براي تغيير دارد. گوش مي‌دهد. مي‌تواند چشم‌انداز تغيير را ببيند و بسياري از اوقات تشويق هم مي‌کند اما از آنجا که در آستانه ورود به قشر مرفه است به راحتي آموزه‌هايش را براي پريدن به قشر بالاتر فراموش مي‌کند. پول وسوسه بزرگي‌ست. قشر مرفه نه خلاقيتش را دارد و نه پشتوانه فرهنگيش را اما الزام متفاوت بودن و الزام داشتن نوعي ديسيپلين قشر مرفه پتانسيليست که پاره‌اي از تغييرات را مي‌تواند بپذيرد اما از آنجا که اغلب قشر مرفه به واسطه ناداني اقشار ديگر فربه مي‌شود بعد از مدتي آموزه‌هاي جديد را منافي منافع خود مي‌بيند و آن‌ها را پس مي‌زند. اين‌روزها اين کابوس رهايم نمي‌کند که سال‌ها بعد شاگرداني که تربيت کرده‌ام جاي پدرانشان بنشينند و بگويند يادش بخير چپ‌کوک معلم بي‌نظيري بود. فقط بيچاره کمي احمق بود فکر مي‌کرد مي‌تواند جامعه را با دو زنگ کلاس درس عوض کند.

این پست در تاریخ 2/3/2009 نوشته شده است

ما

پونزدهمين باري بود که شماره تلفن‌بانک پارسيان رو مي‌گرفتم. قبل از اونکه زن خوش‌صداي خونسرد اون طرف خط موجودي حساب رو اعلام کنه ضربان قلبم بالا رفت. اولين عدد رو که شنيدم گوشي رو قطع کردم. شقيقه‌هام تند مي‌زد. پله‌هاي مترو رو دو تا يکي پايين رفتم و خودم رو روي يکي از صندلي‌هاي خالي واگن‌هاي زنونه انداختم. زن کنار دستيم خودش رو جمع‌وجور کرد و به محض حرکت قطار گفت: جيرجير مي‌کنه. يکي توي مغزم داد مي‌کشيد: "مرتيکه باز که پول تو حساب من نبود. مگه من مسخره توام . يه ماهه امروز فردا مي‌کني." برگشتم طرف زن و با صداي بلند گفتم: "بله؟" زن خودش رو عقب کشيد: "جيرجير مي‌کنه واگنه. جدانشه؟" شماره آقاي ح رو روي مونيتور موبايلم آوردم و زل زدم بهش. دستم مي‌لرزيد. رو پس‌زمينه داد و بيداد مغزم يکي مي‌گفت: "آروم باش بابا، همينه ديگه. طرف قاچاق‌چيه. ديگه چه انتظاري ازش داري؟ شانس آوردي بالاخره اجاره‌ش رو مي‌ده. خيلي‌ها اونم نمي‌دن." چشمام رو هم گذاشتم تا تصوير سه باب مغازه‌اي که که آقاي ح توي اين پنج سال مستاجريش خريده از ذهنم بيرون بره اما نمي‌شد. انگار تابلوي کوفتي اون سه تا مغازه چسبيده بود ته مغزم. دکمه تماس رو زدم و يه نفس عميق کشيدم. بوق‌هاي آزاد رو تا هفت که شمردم آقاي ح گوشي رو برداشت. با توپ پر رفتم تو شکمش: "آقا باز که امروز تو حساب من پول نبود. به خدا منم به مردم قول مي‌دم. چقدر به بقيه بگم امروز فردا، نمي‌ريزين بگيد نمي‌ريزم منم تکليفم رو با خودم و شما بدونم. اين که نمي‌شه." آقاي ح بعد از يه سکوت طولاني جواب داد: "والا من دو روزه گرفتار آگاهيم. پريروز صبح پول گرفته بودم بيارم بانک، بريزم حسابت. زدم به يه موتوري. پياده شدم ببينم حالش چطوره، سوار که شدم ديدم موبايلم و پول‌ها نيست." انگار آب سرد ريختن روم. نمي‌دونستم راست مي‌گه يا دروغ. يکي ته مغزم داد مي‌کشيد: "مرتيکه دروغ مي‌گه. هر ماه همين بساطه."صدام در نميومد. نمي‌دونستم چي‌بگم. به خودم گفتم: "خوش‌بين باش دختر. ممکنه راست بگه." به زور گفتم: "حالا چقدر بوده؟" آقاي ح مستاصل گفت: "چهارتومن. اجاره شما و پول مانتوها که خريديم. توي آگاهي گفتن از موتوريه شکايت کن اينا دست خودشون تو کاره. اما آخه من که چيزي نديدم. تهمت بزنم که نمي‌شه. گفتم حتما بايد اين پول مي‌رفته." احساسات انسان‌دوستانه‌م بدجوري تحريک شده بود. خواستم چيزي بگم که آقاي ح پيش‌دستي کرد: "چپ‌کوک جان يه دو سه روزي به من مهلت بده، من پولش رو برات جور مي‌کنم. يه چک دارم سه روز ديگه پاس مي‌شه. مي‌دم پول خونه‌رو" ضربان قلبم اومده بود پائين. بلند بلند گفتم: "حالا من يه کاريش مي‌کنم خودم. شما هر وقت داشتي بده." داد مي‌زدم که اون صداي لعنتي ته مغزم رو نشنوم: "خره بازيه. باز تو باور کردي. رفت سه هفته ديگه پول به تو بده."
گوشي رو قطع کردم و زل زدم به دختري که مثل اسب موهاي سيخ‌سيخي ژل زده‌ش رو از جلوي يه مقنعه کهنه پرز گرفته گذاشته بود بيرون. احساس درموندگي مي‌کردم. از تصور اينکه آقاي ح پشت ميز بوتيک لباس‌فروشي‌ش داره به ريش من مي‌خنده خونم به جوش ميومد. با اينکه يه ايستگاه تا دانشگاه شريف مونده بود پياده شدم و زدم بيرون. بايد يه کم آروم مي‌شدم. به خودم گفتم فکرش رو نکن. يارو همپياله تو که نيست. تو هم اگه کلک‌هاي اون رو بلد بودي الان جاي داستان نوشتن مي‌رفتي تايلند شورت و سوتين ميوردي، پنج ساله بارت رو مي‌بستي. طرفِ تو امثال خودتن. يادم افتاد از آخرين مکالمه من و ناشري که کتابم رو بهش دادم دو هفته گذشته. بار آخر بهم قول داد ديگه تاخيري در کار نباشه و جوابم رو ظرف دو هفته بده.
آقاي ت با صداي يکنواخت هميشگيش گوشي رو برداشت. مجبور شدم يه بار از اول خودم رو معرفي کنم تا يادش بياد کسي که چهل روز پيش کتاب برده و تا حالا سه بار زنگ زده تا جواب بگيره کيه. آقاي ت معرفي يک دقيقه‌اي تکراري من رو شنيد و بعد از يه مکث چند ثانيه‌اي گفت: "خانم چپ‌کوک، شما مثل اينکه خيلي عجله داريد. شما بيست و هشتم ماه کتاب رو به ما داديد. هنوز ده روز نشده." اول فکر کردم اشتباه شنيدم. بعد فکر کردم ديوونه شدم. با تعجب گفتم: "آقاي ت من سه بار به فاصله حداقل يه هفته به شما زنگ زدم اونوقت چطور ممکنه هفته پيش کتاب رو به شما داده باشم؟" آقاي ت با اعتماد به نفس تمام گفت: "ببينيد من الان تقويمم اينجا نيست که به شما دقيق بگم شما کي کتاب رو تحويل داديد." عصباني شده بودم. سعي کردم داد نکشم: "احتياج نيست. من به شما مي‌گم. بيست و هشتم ماه آبان ساعت دوازده و ده دقيقه من به شما کتاب تحويل دادم. قرار هم شد دو هفته‌اي جواب بگيرم. الان هم هفته دوم دي‌ماهه."
تلفن رو که قطع کردم ناي راه رفتن نداشتم. مي‌خواستم به هيچ چيز فکر نکنم. زنگ زدم مدرسه، ببينم طرح گفتگويي که پيشنهاد کرده بودم مورد قبول واقع شده يا نه. مدير حسابي تحويلم گرفت و گفت از طرح خيلي خوششون اومده و قراره به زودي اجرا بشه. داشتم کم‌کم هم پياله‌ها و غير هم‌پياله‌ها رو فراموش مي‌کردم که مدير بحث رو عوض کرد: "در ضمن چپ‌کوک جان مادر پگاه زنگ زده‌بود مي‌گفت تو دو روز مونده به امتحان از بچه‌ها خواستي يه کتاب سيصد صفحه‌اي بخونن. مي‌گفت همه پدر و مادرها از کلاست ناراضين. حالا من جلوش درومدم گفتم نظر سنجي‌هامون چيز ديگه مي‌گه. اين و که گفتم خودش رو جمع‌و‌جور کرد ولي.." حرف مدير رو بريدم: "به پگاه بگين سر کلاس راهش نمي‌دم تا مادرش بياد و بابت دروغش عذرخواهي کنه." فکر کنم مدير بدجوري جا خورده بود: "چپ‌کوک جان اتفاقي نيفتاده که. من ازت حمايت کردم. اينا هم بچه‌ن." شقيقه‌هام باز مي‌زد. صدام مي‌لرزيد: "مشکل همين‌جاست. توي کثافت دروغگوييمون داريم خفه مي‌شيم. نمره‌ش رو رد نمي‌کنم تا تکليف اين دروغ مشخص بشه."
تلفن رو قطع کردم و کنار جدول روبه‌روي دانشگاه نشستم. کارگرها براي پل هوايي جلوي دانشگاه پله برقي کار مي‌ذاشتن تا ريخت‌و قيافه‌مون بيشتر شبيه آدمهاي متمدن بشه.

این پست در تاریخ 19/1/ 2009 نوشته شده است.

باز هم روشنفکر

اول سال به پيشنهاد بچه‌ها ديدن فيلم را هم در برنامه کلاس نوشتار خلاق پايه سوم راهنمايي گنجاندم. فرصت فيلم ديدن دست نمي‌داد تا اينکه مجبور شدم براي انجام کاري يک هفته‌اي سر کلاس‌هايم حاضر نشوم. بهترين فرصت همين يک هفته بود تا بچه‌ها به دور از من آنچه مي‌خواهند را از زبان يک فيلم بشنوند و ببينند. موضوع درس کلاس حاشيه جنگ بود و من دنبال فيلمي مي‌گشتم که ايراني باشد، از مراکز فيلم سروش قابل خريداري باشد، به موضوع تاثیرات جنگ بپردازد بدون اينکه مستقيما از جنگ و ميدان جنگ و اسلحه حرفي بزند و بالاخره آنقدر معروف نباشد که نيم فيلم‌-‌بين کلاس آنرا ديده باشند. نصفه‌روزي در مراکز پخش فيلم سروش علاف شدم و در نهايت به فيلم سفرقندهار مخملباف رضا دادم. مي‌دانستم فيلم براي بچه‌هاي چهارده‌ساله سنگين است و مي‌دانستم بدون توضيح چندان چيزي دستگيرشان نمي‌شود. با اين‌حال فکر کردم مجالي دست داده تا بچه‌ها فيلمي خارج از چارچوب‌هاي همیشگی ببينند و با نوعي ديگر از نگاه آشنا شوند. بر خلاف انتظارم فيلم با استقبال بچه‌ها مواجه شد. از انجا که يک زنگ درسي براي ديدن فيلم کافي نبود، سي‌دي دوم فيلم را همراه بچه‌ها ديدم. بچه‌ها با دهان‌هاي باز به صفحه تلويزيون زل زده بودند. موسيقي فيلم، انتخاب صحنه‌ها، نور و سکوت و تکرار‌هاي فيلم چنان پرقدرت بود که کسي از جايش تکان نمي‌خورد. بعد از تمام شدن فيلم نيم ساعتي حرف زديم. با هم سوالهايي طرح کرديم. در مورد جاهايي از فيلم که نفهميده بوديم يا انتظار داشتيم اتفاق ديگري بيفتد يا حرف دیگری زده شود و آنگونه که فکر مي‌کريم نشده بود حرف زدیم. قرار شد براي هفته بعد هر کس روي سوال‌ها فکر کند و براي هر چندتا که مي‌تواند جوابي پيدا کند.
هفته بعد کلاس در تب و تاب جواب‌ها دست و پا مي‌زد. بعضي‌ها خوب نوشته بودند و بعضي اصلا نتوانسته بودند با فيلم ارتباط برقرار کنند. بعضي‌ها نمي فهميدند آنچه ديدند چه ربطي به جنگ داشته و بعضي اذعان کرده بودند که هيچ نمي‌دانستند که جنگ فقط توپ و تانک نيست. جنگ دوران سخت و تلخ بعد از جنگ را به همراه مي‌آورد که گاهي خودش از هزار جنگ آتشين، خانمان‌براندازتر است. نوشته‌ها که تمام شد آماده مي‌شدم مبحث جديد را مطرح کنم که صدف دستش را بالا برد: من يه چيزي بپرسم؟ کتاب را زمين گذاشتم و سمت صدف چرخيدم. وقتي صدف حرف مي‌زند قلب من به خروش مي‌آيد. انگار نويسنده‌ تواناي آينده را پيش رويم مي‌بينم. نويسنده‌اي که خوب مي‌بيند، خوب مي‌شنود و عالي مي‌نويسد. صدف با همان شيطنت هميشگيش گفت: "خانوم من يه چيزي رو اعتراف کنم؟ من واقعا از اين فيلم سفر قندهار خوشم نيومد. يعني نه اينکه خوشم نیاد اما يه جوري بود، نمي‌تونستم باهاش ارتباط برقرار کنم. خودمم مي‌دونم خيلي احمقم. يعني مي‌دونم بايد از اين فيلم خيلي خوشم بياد، خيلي فيلم حسابيه، مثل اين فيلم الکي‌ها نيست خيلي هم سعي کردم اما.." حرف صدف را بريدم: "صدف کي گفته بايد حتما از اين فيلم خوشت بياد ؟"
-‌ خوب آدم اگه روشنفکر باشه از اين فيلم‌ها خوشش مياد.
-‌ کي چنين حرفي زده. مخملباف يه فيلم‌سازه و براي خودش يه شيوه روايت داره که ممکنه تو که خيلي هم خوب مي‌فهمي از اون شيوه خوشت نياد يا باهاش ارتباط برقرار نکني.
صدف بهت‌زده مرا نگاه مي‌کرد: "يعني آدم حتما نبايد از اين فيلم‌ها خوشش بياد؟" سرم را به علامت منفي تکان دادم: "نه. من اين فيلم رو انتخاب کردم چون اولا اون فيلمي رو که مي‌خواستم پيدا نکردم، بعدشم گفتم شما يه جور ديگه ديدن رو هم تجربه کنين. هيچ الزامي نداره شماها خوشتون بياد. اگه خوشتون بياد معنيش اين نيست که روشنفکرين، هر کي هم که روشنفکر بود الزاما از اين فيلم‌ها خوشش نمي‌ياد." پگاه هيجان‌زده گفت: "ولي اين فيلمه خيلي جدي بود. روشنفکرها هم همشون خيلي جدين." بلافاصله با صداي بلند گفتم: "اصلا اينجور نيست. اينها کليشه‌ست. کليشه‌هايي که ما براي آدم‌ها مي‌سازيم. مي‌دونين کليشه يعني چي؟ يعني ما واسه اينکه فهممون از يه چيزهايي آسون بشه اونها رو چارجوب‌دار مي‌کنيم. يا تعريف مي‌کنيم. مثلا دوست داريم پزشک‌ها رو پولدار تصور کنيم. اونها رو با کراوات ببينيم. يا فکر مي‌کنيم دانشمندها همشون عينکين يا روشنفکرها اخمو و جدين." خواستم براشون يه مثال نقض بيارم. توي ذهنم دنبال يه شخصيت روشنفکر مي‌گشتم که يه تصوير خندون ازش ديده باشم. يه جمله ساده قابل فهم ازش شنيده باشم. يه نوشته طنز ازش خونده باشم.
زنگ خورد. بچه‌ها پشت در کلاس در مورد روشنفکرهاي جواني که ديده‌ بودند حرف مي‌زدند. من لابه‌لاي صحبتم در مورد پروژه‌ها حرف‌هايشان را مي‌شنيدم؛ آدم‌هاي اخمو، آدم‌هاي دردمند، آدم‌هايي که هيچ‌وقت نمي‌رقصند، آدم‌هايي که گاهي در بالکن‌ها مشروب مي‌خورند و مثل دودکش سيگار مي‌کشند، آدم‌هايي که غم فقرا را مي‌خورند. تا آخر زنگ تفريح به بهانه مرور پروژه‌ها سر جايم نشستم. دلم مي‌خواست حداقل يکي‌شان روشنفکري ديده باشد که کاري مي‌کند و جاي زل زدن به دور دست‌ها زير پايش را ، به همين نزديکي، درست زيرپايش را مي‌بيند.

این پست در تاریخ 7/1/2009 نوشته شده است.

در باب آگاهي عمومي 1

آقا سليمون بقال محله ماست. مرد چهل و پنج ساله ترک‌زبان شادي‌ست که کم‌کم خودش را آماده بازنشستگي مي‌کند. پسرش امسال بيست ساله مي‌شود و او قصد دارد مغازه را به پسرش بسپارد. تلويزيون آقا سليمون درست روبه‌روي دخلش است. روي ميز دخل هميشه يک روزنامه چپي و يک روزنامه راستي پهن است و اگر شاگرد آقا سليمون هوس ديدن برنامه کودک نکند تلويزيون روي شبکه چهار يا شش تنظيم است. آقا سليمون هيچکدام از اخبار وطني را از دست نمي‌دهد. از حال و روز اهل محل کم‌و بيش خبر دارد و به خودش اجازه اظهار نظرهايي مي‌دهد که چندان معمول نيست. درباره تغيير بازار بورس سوال مي‌کند. درباره علت بچه‌دار نشدن ما سوال مي‌کند و اگر سه روز مداوم بستني بخرم هشدار مي‌دهد که بايد مواظب هيکلم باشم. دغدغه‌هاي مذهبي هم دارد و گاهي سر بهشت و جهنم و فلسفه زندگي و شادي و غم حرف مي‌زد و مهم‌تر از آن نظر شما را مي‌پرسد. او شک مي‌کند و از ابراز شک‌هايش واهمه ندارد. نسبت به همه محصولات استان آذربايجان حساسيت خاصي دارد و چنان از اجناس وطنيش دفاع مي‌کند که شما يادتان مي‌رود ايران از استان آذربايجان بزرگ‌تر است. آقا سليمون ويژگي مهمي دارد که کمتر در ديگران پيدا مي‌شود مي‌تواند ارتباط برقرار کند؛ با زبان خودش و در مورد دغدغه‌هاي خودش که کمي از دغدغه‌هاي فرماليته صنفش فراتر است. ارتباط آقا سليمون ارتباطي‌ست عاطفي و در عين حال داراي بار اطلاعاتي. سوال‌هاي آقا سليمون ذهن را درگير مي‌کند. جمله هاي خبري آقا سليمون بار معنايي دارد و اطلاعاتي منتقل مي‌کند که چون بومي‌ست ارزشمند است. اگر يک ماه صحبت‌هاي آقا سليمون با مشتريانش ضبط شود تصويري از دغدغه‌ها، مشکلات و نگرش يک ايراني قشر متوسط دهه هشتادي به دست مي‌آيد.
به نظرم آگاهي عمومي از راه ايجاد شبکه‌هاي ارتباطي تقويت مي‌شود. . شبکه ارتباطي دو وجه مشخص دارد که اغلب ما در هر دو ضعيف عمل مي‌کنيم. يک وجه آن اطلاع رساني درست است. به عنوان مثال بخشي از عدم موفقيت نويسنده‌هاي ايراني عدم اطلاع‌رساني درست در مورد کتاب‌هايي‌ست که نوشته مي‌شود. ناشر نويسنده‌اش را معرفي نمي‌کند. کتاب، خوب توزيع نمي‌شود. کتاب، خوب نقد نمي‌شود. خواننده‌ها نويسنده را نمي‌بينند. جايي وجود ندارد که خواننده مختصر اطلاعاتي در مورد کتاب پيدا کند و بداند آيا در دسته کتاب‌هاي مورد علاقه‌اش واقع شده يا نه. جامعه نويسندگان براي خودش هويتي مستقل نمي‌سازد. نويسنده به حرف خواننده‌اش گوش نمي‌دهد. نمي‌داند او چه کتابي را جذاب و خواندني مي‌يابد. خواننده نويسنده را متهم به مزخرف‌گويي مي‌کند و نويسنده هم خواننده را متهم به بي‌سوادي. در نتيجه من جرات نمي‌کنم به اقا سليمون بگويم نويسنده‌ام. جامعه نويسندگان هويتي ندارد که مخاطبم با شنيدن شغل من تعجب نکند و نپرسد يعني چه. اگر از من بخواهد کتابي معرفي کنم نمي‌دانم چه معرفي کنم. نمي‌دانم چطور او را راهنمايي کنم تا طيف کتاب‌هاي مورد علاقه‌اش را پيدا کند. حتي نمي‌توانم آقا سليمون را در يک کتاب‌فروشي تصور کنم. قطعا او رمان‌هاي عاشقانه عامه‌پسند نمي‌خواند اما هدايت هم نمي‌خواند. نمي‌توانم کتابي هم به او معرفي کنم که حتي اسمش قابل فهم نيست. من نمي‌دانم براي آقاسليمون نامي چه کتابي وجود دارد. کتابي که قهرمانش لعيا خانوم با روابط مثلثي نباشد، يک روشنفکر درمانده سيگاري هم نباشد. يکي باشد مثل خودش. نمي‌دانم اگر چنين کتابي هست کجا مي‌تواند تهيه‌اش کند. وجه دوم شبکه ارتباطي حرف زدن است. ما چقدر با هم حرف مي‌زنيم. مثلا در يک جلسه نقد کتاب با حضور نويسنده و خواننده‌ها (اگر برگزار شود!) اغلب اين اتفاق مي‌افتد. نويسنده در پوست يک روشنفکر غربي امروزي پيچيده مي‌رود و از زبان او، با واژه‌هاي او و حتي با منطق او حرف مي‌زند. خواننده در مقابل در پوست منتقد مي رود، تازه مشکل اينجاست که منتقد هم در پوست يک شيوه نگاه بيگانه متن را نقد مي‌کند. به اين ترتيب در بهترين شرايط (اگر نويسنده خودش فهميده باشد چه نوشته و مخاطب حاضر در جلسه هم کتاب را خوانده باشد!). نويسنده با مخاطب روشنفکر خيالي خودش حرف مي‌زند و خواننده هم با منتقد خيالي خودش ارتباط برقرار مي‌کند. من آنقدر در ادبيات روشنفکري نويسندگان گير کرده‌ام که نمي‌دانم اگر کتابي را به آقا سليمون معرفي کردم با کدام واژه‌ها بايد با او حرف بزنم. واژه‌هاي مشترکمان آنقدر کم است که نمي‌توانم از ارتباط نترسم. به اين ترتيب من شانس فهميدن مخاطب احتمالي داستان‌هاي آينده‌ام را از دست مي‌دهم و آقا سليمون شانس شنيدن نظرات و ديدن زندگي يک نويسنده را از دست مي‌‌دهد. بين ما هيچ چيز رد و بدل نمي‌شود. او در دنياي خودش مي‌ماند و من در دنياي خودم. هر دو ناآگاه از آنچه در اطرافمان در جريان است.

این مطلب در تاریخ 30/12/2008 نوشته شده است.

جایی برای سرمستی

تمام طول شب برف باريده بود. قنديل‌هاي بزرگ و کوچک بر شاخه‌هاي باريک و رقصان کوچه‌اي که با شيبي دلفريب پاي کلکچال مي‌رسيد مي‌درخشيدند. نور صبحگاهي بر کريستال‌هاي سفيد مي‌شکست و چنان فضاي تنگ کوچه را در بر مي‌گرفت که حتي دلت نمي‌خواست نفس بکشي مبادا زيبايي و سکوت مستي‌آور آن صبح زمستاني بشکند. پشت سرم پسري شانزده ساله کوله‌پشتي مدرسه‌اي را به دوش انداخته بود و آرام بالا مي‌آمد. نمي‌دانستم کي‌آمده، نمي‌دانستم از کجا پيدايش شده. چهره‌اش درهم و خاموش بود. خودخواهيم بيشتر از آن بود که بخواهم زيبايي صبحگاهي آن کوچه را با کسي قسمت کنم. قدم‌هايم را تند کردم و از او فاصله گرفتم، آنقدر که حس کنم نيست. آنقدر که حس کنم آنچه من مي بينم او نمي‌بيند. خورشيد آرام آرام بالا مي‌آمد و گرماي ملس مطبوعي هواي کوهستان را تلطيف مي‌کرد. پاي کوه براي بستن يخ‌شکن‌هايم ايستادم. سه‌شنبه بود و مي‌دانستم در آن هواي سرد زمستاني کمتر کسي به دعوت کوه پاسخ مي‌دهد. يخ‌شکن‌هايم را در آرامش بستم. جاي روپوشم اورکت آمريکايي يشمي پدرم را پوشيدم که بعد از بيست سال هنوز بوي انقلاب مي‌داد. جاي روسريم کلاه دستبافي سرم کشيدم و گذاشتم دو بافه موهايم فارغ از نگاه نگهبانان کوه، سوز دلچسب کوهستان را تجربه کنند. داشتم براي حرکت آماده مي‌شدم که پسرک را پشت سرم ديدم. براي لحظه‌اي نگاهمان با هم تلاقي کرد اما زود نگاهش را دزديد و بي‌توجه به من گوشه‌اي نشست. برايم عجيب بود که آن موقع سال پسري با کوله مدرسه‌اش پاي کوه ببينم. ذهنم پسرک راخيلي زود فراموش کرد و راه افتادم. از پاي کلکچال تا برج در آن برفي که هنوز پا نخورده بود دو ساعتي راه بود. بارم سبک بود و بي‌دغدغه بالا مي‌رفتم. ذهنم از همه چيز خالي بود. آنقدر سبک بودم که مي‌توانستم دستهايم را باز کنم و به هر جا که مي‌خواستم پر بکشم. نه صدايي، نه رد پاي انساني، نه ترس از بازخواستي، کوه از آن من بود. دنيا از آن من بود. گوشه اين دنياي بزرگ سودايي تنها پسرک بود که آرام هم‌گام با من و به فاصله سي ‌قدميم بالا مي‌آمد. گاهي که پيچي را مي‌گذراندم فرصت مي‌کردم از بالا نگاهش کنم، سرش پايين بود. کفش‌هاي کتاني و پاي شلوارش خيس شده بود. گاهي احساس مي‌کردم ايستاده و نفس‌نفس مي‌زند. به برج که رسيديم براي خودش کاسه‌اي آش گرفت و روبه‌رويم نشست. پنجره‌هاي پناهگاه بخار گرفته بود. به غير از دو سرباز که خودشان را کنار بخاري بزرگ پناهگاه گرم مي‌کردند هيچ‌کس نبود. يک ساعتي در سکوت سرم را به ديوار سنگي تکيه دادم و در روياي خودم غرق شدم. رويايي بي‌آدم،‌ فضايي بي‌صدا از سنگ و آب و آسمان و لذتي بي‌بديل از يکي‌شدنم با آن همه زيبايي. به پايين که سرازير شدم مست بودم و شاد. فارغ از آن همه سياهي که از بالاي کوه زير پايم مي‌ديدم قدم زنان پايين مي‌آمدم و تنه درختان را نوازش مي‌کردم. به چشمه‌هاي کوچکي فکر مي‌کردم که بهار سر از دل خاک بيرون مي‌آوردند. به پرنده‌هاي کوچک خوشبختي مي‌انديشيدم که بهار باز مي‌آمدند و به کساني که شايد به وسوسه رد پاي من تا برج کالکچال بالا مي‌آمدند. در تمام اين مدت پسرک شانه به شانه‌ام مي‌آمد. پاي کوه کنار در آهني پارک ايستادم تا يخ شکن‌ها را باز کنم. دستم حس نداشت و گره زير توده‌اي برف يخ‌زده گم شده بود. کوله‌ام را زمين گذاشتم و زانو زدم که پسرک روبه‌رويم ايستاد و بي‌مقدمه گفت: دانشجويي؟ بي‌آنکه سرم را بلند کنم گفتم: آره، ترم آخرم. پسر سرش را تکان داد. گفتم: تو مگه مدرسه نداري اومدي کوه؟ پسر دوباره سرش را تکان داد: چرا. گره را باز کردم و از جايم بلند شدم: پس اينجا چکار مي‌کني؟ موهايم را زير مقنعه دانشگاه پنهان کردم و جاي اورکت لباس شهري پوشيدم.
-‌ دنبال تو اومدم.
کلاه در دستم ماند. فکر مي‌کنم آن لحظه لبخند تمسخر آميز مضحکي زدم: دنبال من اومدي چي بشه بچه جون؟
پسرک زيپ کاپشنش را بالا کشيد و کوله را روي شانه‌اش جابه‌جا کرد: هيچي. همينطوري. از راه رفتنت خوشم اومد. داشتم مي‌رفتم مدرسه. همين وسطاي کوچه‌ست.
عصباني شده بودم. احساس مي‌کردم به حريم خلوتم تجاوز شده. احساس مي‌کردم تمام زيبايي آن روزم خراب شده. سرش داد کشيدم و گفتم يک احمق تمام عيار است که يک روزش را دنبال دختري تا بالاي کوه آمده. گفتم بهتر است برود دنبال هم‌سن و سال‌هاي خودش شايد چيزي هم گيرش بيايد. گفتم از الان که اينطور است معلوم است بزرگ بشود چه مي‌شود. در تمام مدتي که حرف مي‌زدم خيره نگاهم کرد. کوله‌ام را که برداشتم شانه‌هايش را بالا انداخت و بي‌آنکه آن همه داد و بيداد من ناراحتش کرده باشد گفت: من قصد بدي نداشتم. فقط خيلي قشنگ راه مي‌رفتي.
امروز فکر مي‌کردم ذره ذره وجودم تشنه زيبايي‌ست. زيبايي موهاي بلوطي زني که در باد تکان بخورد. زيبايي گردن کشيده‌اي که اندوهگين روي ليواني چاي داغ خم شده باشد. زيبايي نگاه تشنه مردي در آستانه پنجاه سالگي که عشق را جوري ديگر مي‌فهمد. بي‌آنکه قصد تجاوز به حريم کسي را داشته باشم دلم مي‌خواست مي‌توانستم گوشه‌اي از اين شهر در سکوت کافه‌اي بنشينم و خود را به دست سرمستي راه‌رفتن خرامان زني يا زيبايي لب‌هاي پسري بسپارم. شهر بدي‌ست. جايي براي سرمستي ندارد.

این پست در تاریخ 21/12/2008 نوشته شده است.

بی عنوان

خانم ف زن ريزه اندام زيبايي‌ست. پوستي جوگندمي و لب‌هاي ظريف قرمزي دارد و وقتي مي‌خندد دو چال عميق خوش‌ترکيب زير گونه‌هايش نقش مي‌بندد. اولين روز سال تحصيلي به محض آنکه خودم را معرفي کردم خانم ف هيجان‌زده روي صندليش خم شد و گفت: واي خانم چپ‌کوک چه سعادتي. من پارسال دائم نوشته‌هاي کلاس شما رو دنبال مي‌کردم. خيلي دلم ميخواد از اين خلاقيت سر در بيارم. همان روز خانم ف پيش از تعطيلي مدرسه جلويم را گرفت و گفت يک پسر ده ساله دارد که حرف‌هاي عجيب و غريبي مي‌زند. بي‌اندازه باهوش و خلاق است و عاشق ديدن کارتون و کشيدن شخصيت‌هاي کارتونيست. خانم ف مي‌خواست بداند براي خلاق‌تر کردن فرزندش چه بايد بکند. از آنجا که هنوز خانم ف را نمي‌شناختم فقط پيشنهاد کردم خوراک کافي در زمينه کارتون و کاريکاتور در اختيار فرزندش قرار دهد و بيشتر از آن کاري به کار فرزندش نداشته باشد. دو هفته بعد هنوز وارد دفتر نشده بودم که خانم ف جلويم را گرفت: خانوم چپ‌کوک اين کتاب دنياي سوفي که به بچه‌هاي اول درس مي‌دين، کتاب خوبيه؟ گفتم: يعني چي کتاب خوبيه؟ خانم ف که شايد منتظر اين سوال بود گفت: يعني من براي پسرم بخرم؟ گفتم: هنوز زوده بذاريد سه-‌چهار سال ديگه. خانم ف کتاب دنياي سوفي را از روي ميز دفتردار برداشت و ورق زد: پس من خودم بخونمش که آمادگيش رو داشته باشم. بالاخره اگه پسرم بعدا سوالي داشت بتونم جواب بدم. هفته بعد خانم ف با کتاب دنياي سوفي وارد دفتر شد. با همان خنده دلرباي هميشگي روبه‌رويم نشست و گفت: خانم چپ‌کوک مي‌شه بگين اين کتاب رو چه‌جوري بخونم؟ خانم دال که پسرش هم سن و سال پسر خانم ف است روي ميز خم شد و نگاهي به کتاب انداخت: مال بچه‌هاست؟ خانم ف گفت: مال بچه‌ها که نيست اما براشون خوبه. خانم دال نفس عميقي کشيد و گفت: من نمي‌دونم اين بچه‌هاي امروز چرا کتاب نمي‌خونن. من کشته‌يار اميررضا شدم، مگه مي‌خونه. خانم جيم گفت: بايد تشويقشون کنين. خانم دال گفت: بابا مدرسه اينا دائم جايزه مي‌ده. يعني خودمون مي‌خريم مدرسه که قربونش برم. خانم ف حرف خانم دال را بريد: من به پسرم گفتم اگه از فلان ناشر چهار تا کتاب بخوني تو مسابقه قرعه کشي شرکت مي‌کني. ولي پدرسوخته حواسش جمعه. دو صفحه‌ش رو خوند اومد اول اتمام حجت کرد که سرش کلاه نره. گفت من واسه توپ و مدادتراش و اين چيزا کتاب نمي‌خونم. اگه جايزه‌ش مسافرته مي‌خونم. ديگه منم از روي ناچاري گفتم جايزه‌ش سفره، بلکه به کتاب خوندن علاقه‌مند بشه. حالا آقا اگه چهار تا کتاب بخونه بايد يه سفر بفرستيمش کيش تا تشويق بشه. تمام مدت زنگ بعد به اين فکر مي‌کردم که اگر بچه‌اي داشتم بابت خواندن چند صد کتاب هم حاضر نمي‌شدم او را به سفري چند صد هزار توماني بفرستم. آنهم به جايي که فکر تعطيل مي‌شود. ولع مرکز خريد‌هاست و چند تفريح نصفه‌نيمه‌کاره که حتي تجربه لذت را هم تمام نمي‌کند. زنگ تفريح بعدي که خورد خودم را آماده مي‌کردم، به خانم ف بگويم بايد روندي را پيدا کند که پسرش از دانستن لذت ببرد. اما پيش از آنکه من مهلت حرف زدن پيدا کنم خانم ف دفترچه کوچکي از کيفش بيرون آورد و کنارم نشست: خانوم چپ‌کوک زنگ پيش وقت نشد، هم اين کتاب رو بگين چه مدلي بخونمش، البته خوندمش ولي احساس مي‌کنم اينجوري که من خوندم نبايد مي‌خوندم، شما انگار يه جور ديگه به بچه‌ها درس مي‌دين، هم چند تا رمان خوب بهم معرفي کنين براي پسرم بگيرم. مي‌خوام رمان حسابي باشه. هيجان خانم ف اعصابم را به هم ريخته بود. پرسيدم: رمان بخونه که چي ‌بشه؟ سکوت براي لحظه‌اي فضاي اتاق را پر کرد. خانم ف مطمئنا منتظر چنين سوالي نبود.
-‌ مي‌دونيد مي‌خوام بعدا که بزرگ شد آدم حسابي بشه، چطور بگم احساس داشته باشه، لطيف باشه. مي‌خوام تصميم‌هاي خوب بگيره. خانم دال گفت: خانم پسري که لطيف باشه سر شونزده، هيفده سالگي عاشق مي‌شه. خانم ف از جا پريد: نگيد تو رو خدا، اون جوري که نمي‌خوام لطيف بشه. خانم دال گفت: وا، لطيف شدن همينه ديگه. خانم ف چشم‌هاي ميشي کوچکش را تنگ کرد و سر انگشتان استخوانيش را بهم ماليد و بعد از مکثي کوتاه گفت: نمي‌دونم مي‌خوام باشعور باشه، مي‌فهمين چي‌مي‌گم. نمي‌خوام مثل آدم‌هاي الان بيشعور باشه. بيشعور هم نه، مردم بيشعور نيستن اما.. نمي‌دونم، مي‌خوام بچه‌م اينجوري که بقيه هستن نباشه. بفهمه. مي‌دونين چي‌گم. خوب بفهمه. خانم جيم بهت‌زده خانم ف را نگاه مي‌کرد. من با شک و ترديد گفتم: مي خوايد پسرتون آگاه باشه؟ بفهمه دور و برش چه خبره ؟ خانم ف حرفم را بريد و انگار واژه‌اي که دنبالش مي‌گشت را پيدا کرده باشد هيجانزده گفت: مي‌دونيد انسانيت رو بفهمه چيه. اين خيلي مهمه. توي رمان‌ها از انسانيت خيلي خوب حرف زدن.
از خانم ف مهلت خواستم تا ليستي از کتاب‌هاي داستاني که انسانيت را خوب تفهيم مي‌کند تهيه کنم. وسواس خانم ف در اين چند هفته به من هم سرايت کرده. هر روز اسمي مي‌نويسم و خط مي‌زنم و هر هفته به خانم ف وعده مي‌دهم که ليست کتاب‌ها را هفته بعد تحويل خواهم داد اما راستش هر بار که نام کتابي را مي‌نويسم تصوير آن همه آدم باسوادِ بي‌شعوري که در اين سي و سه سال ديده‌ام جلوي چشمانم رژه مي‌رود و فکر مي‌کنم براي آگاه شدن چيزي بيش از کتاب خواندن لازم است. به اين نتيجه رسيدم بيش از کتاب‌ها و در کنار کتاب‌ها ما نياز داريم با يکديگر حرف بزنيم. بهتر بگويم با يکديگر بلند بلند فکر کنيم. آن هم نه در مورد آزادي، دموکراسي، حقوق بشر، پست‌مدرنيسم، در مورد چاله آب جلوي در خانه‌مان، در مورد رفتار بقال سر کوچه‌مان، در مورد اينکه يک گلدان سفالي را کجاي خانه‌مان بگذاريم که احساس لذت بيشتري ايجاد کند. در مورد احساس حقارتي که همه‌مان را دارد خفه مي‌کند. ببينيم مسير فکر کردنمان در تب‌و تاب يک گفتگو چطور و چرا تغيير مي‌کند. فقط نمي‌دانم خانم ف با چهل و هشت ساعت تدريس در هفته، تصحيح هر هفته اوراق امتحاني، کار خانه، رسيدگي به درس و مشق پسرش، کلاس نقاشي و زبان و ورزش پسرش و آن‌همه کتابي که براي فرزندش تا به حال خريده فرصتي براي فکر کردن و گفتگو کردن با خودش و ديگران دارد يا نه.

این نوشته در تاریخ 8/12/2008 نوشته شده است.

۱۳۸۹ مرداد ۱۹, سه‌شنبه

روشنفكر

در کلاس نوشتار خلاق رسم بر اينه که هر نوشته توسط راي عمومي درجه‌اي بين يک تا پنج دريافت مي‌کنه. پنج مختص به يک کار عاليه که قراره فقط يک بار در سال نصيب کسي بشه. بنابراين در مورد اکثر کارها درجه پنج خيلي زود از دور خارج مي‌شه. درجه دادن هم براي خودش آدابي داره. پس از خونده شدن متن، بچه‌ها در مورد نقاط ضعف و قوت نوشته حرف مي‌زنن. بعد، از چند نفر از بچه‌ها مي‌خوام تا با ذکر دليل درجه پيشنهادي‌شون رو اعلام کنن. نويسنده انتهاي کار هميشه فرصت دفاع از نوشته‌ش رو داره. به اين ترتيب ما تمرين گوش دادن، انتقاد کردن، انتقاد شنيدن و مهم‌تر از همه تحليل کردن مي‌کنيم. امسال يک معيار مهم هم به معيارهاي سنجش يک نوشته خوب اضافه کردم؛ نوشته‌هاي خوب اغلب حرفي براي گفتن دارن. نقدي، ايده‌اي، عقيده‌اي يا نگاهي ذهن نويسنده رو اشغال کرده که نويسنده دست به نوشتن مي‌زنه. معيار "حرفي براي گفتن" خيلي زودتر از زماني که پيش‌بيني مي‌کردم جاي خودش رو بين بچه‌ها باز کرد.
معمولا بعد از خونده شدن چهار-پنج نوشته هيجان کلاس رو مي‌گيره و هر کسي فرياد مي‌زنه شايد بتونه نوبت خوندن نوشته‌ش رو بگيره. آخر زنگ بود که مهسا دستش رو بالا برد و ميون سر و صداي بقيه فرياد کشيد: "خانوم من بخونم، من بخونم." قبل از اينکه فرصت کنم جوابي بدم مهسا هيکل گرد و گوشتي‌ش رو از ميون صندلي‌ها و جفت‌پا گرفتن و مقنعه کشيدن بچه ها جلو کشيد و کنار ميز من ايستاد. قرار بود بچه‌ها راجع به سوپرمارکت محله‌شون بنويسن. نوشته مهسا نوشته ساده کوتاهي بود؛ مجموعه سه گفتگوي کوتاه بين مهسا خانوم با آقا خسرو سوپر مارکتي، علي‌آقا ميوه‌فروش و آقا محسن قصاب. مهسا خانوم که عجله داره وارد سوپر مارکت مي‌شه و مي‌گه: آقا خسرو بي‌زحمت سه تاکنسرو ذرت، چهار تا کنسرو نخود فرنگي، سه تا بسته ميگو، چهار تا کرانچيپس، پنج تا اسمارتيس، دو تا پاستيل، هفت تا شيرين عسل نارگيلي، ده تا نستله، دو تا نون تست جوي آفتابگردون، دو تا بستني کاله بذارين پشت ماشين. مهسا خانوم مغازه آقا محسن هم که مي‌ره معطل نمي‌کنه: آقا محسن عجله دارم، دو کيلو ماهيچه گوساله، ده تا مرغ پاک کرده، هفت کيلو شنيتسل، پنج کيلو چنجه زعفروني، دو تا زبون، هفت تا تيکه استيکي کلفت بذارين پشت ماشينم! نوشته مهسا که تموم شد اولين دست بالا رفت: خانوم هيچي واسه گفتن نداشت. خوب همه همينجوري خريد مي‌کنن. گفتم: مطمئنين همه همين‌جوري خريد مي‌کنن. مثلا اون خانومي که خودش خونه غذا درست مي‌کنه قاعدتا جاي کنسرو و شکلات، روغن و رب‌گوجه و ماکاروني مي‌خره و جاي کباب چنجه و جوجه بيشتر راسته گوسفندي و رون گوساله مي‌گيره. بچه‌ها حرفم رو تائيد کردن. از اون‌جايي که در مدرسه نبايد به روح شاد بچه‌ها خللي وارد بشه خيلي با احتياط اضافه کردم که در‌ضمن آدم‌ها همه انقدر پولدار نيستن که بتونن هفت کيلو جوجه و چند کيلو چنجه رو يه جا بخرن. فوقش دو تا مرغ و دو کيلو گوشت گوساله مي‌خرن. خواستم بحث رو جمع کنم که طرلان با تعجب گفت: "پس شنيسل کي مي‌خوردن؟" شيوا مهلت جواب دادن نداد: "حالا چرا يه جا نمي‌خرن. راحت‌تره که؟" خواستم قضيه رو زيرسبيلي رد کنم که پريسا گفت: "حتما زنگ مي‌زنن واسه‌شون ميارن. مي‌دوني چقدر باره؟" ديگه نمي‌شد گذشت. خيلي خلاصه توضيح دادم که قشر متوسط چطور زندگي مي‌کنه. چي‌نمي‌خوره، کجا و چطور خريد مي‌کنه، چي مي‌پوشه. سعي کردم يه مدل کلاس بالا‌تر زندگي خودم رو براشون بگم که احساساتشون هم جريحه‌دار نشه. زنگ خورد و من کلاس رو با عجله ترک کردم تا به مدرسه بعدي برسم. داشتم پله‌ها رو دو تا يکي سمت در خروجي مي‌رفتم که سوگل دويد جلو: "خانوم ببخشيد من يه سوال بپرسم؟" گفتم: "بپرس" گفت: "ناراحت نمي‌شين؟" گفتم: "نه" گفت: "شما روشنفکرين؟" يه جوري اين حرف رو زد انگار من اهل يه فرقه عجيب و غريبم. اين‌بار من بودم که بهت‌زده نگاهش مي‌کردم. گفتم: "يعني چي روشنفکرم؟" گفت: "آخه بابام مي‌گه هر کي از آدم فقيرها حرف بزنه روشنفکره."
مثل اين بود که از بالاي يه برج افتاده باشم پايين. احساس عجيبي داشتم. احساس مواجه شدن با عمق يه فاجعه يا يه گناه. انگار تازه يکي روشنم کرده بود که بدبخت تو هم فقيري، هم روشنفکر، مي‌فهمي؟ سوگل با چشمهاي ريزش زل زده بود به دهن من. لبخندي زدم و گوشش رو يواش کشيدم و گفتم: "نمي‌دونم. تا به حال کسي بهم از اين حرفا نزده بود. راجع بهش فکر مي‌کنم." موندم هفته ديگه جواب سوگل رو چي‌بدم.


اين نوشته در تاريخ 2008/11/30 نوشته شده است.

اوباما، دموکراسی، آگاهی عمومی

من اولین بار لابه لای نوشته های داستایوفسکی بود که به مثبت و موثر بودن دموکراسی شک کردم. پیش از آن مثل اکثر جوان‌هایی که کمی تا قسمتی به جامعه روشنفکری ایران متمایلند حتی جرات این را هم نداشتم که به شکل حکومت دیگری غیر از یک حکومت دموکراتیک فکر کنم. حتی تا مدت‌ها هم نمی توانستم هضم کنم چطور نویسنده‌ای به خودش جرات می‌دهد بپرسد آیا قوانین نوشته شده، لازم الاجرا برای تمامی افراد جامعه است؟ آیا آنهایی که به واسطه توان ذهنی خود قدرت تشخیص خوب و بد از هم دارند را می توانند خود وضع کننده قانون و مجری قانون باشند و بعد از آن یک سوال جسورانه‌تر، آیا اداره یک جامعه به دست اکثریت جامعه مطمئن تر از اداره آن به دست اقلیت نخبه است؟
پیشرفت چشم گیر هند در سال های اخیر و نتایج نه چندان جالب انتخابات در کشورهایی مثل فرانسه که سبقه طولانی در دموکراسی دارند سبب شد بیش از پیش به این مسئله فکر کنم که این دموکراسی محبوب ما جایی پایش می لنگد. یک ماه پیش در حالیکه خودم را آماده می کردم تا برای بچه های پایه اول دبیرستان سیر تحول اندیشه در یونان باستان را بگویم به نکته جالبی برخوردم که تا حدودی پاسخ پرسش من بود. دموکراسیی که آتنی ها اجرایش کردند یک پیش شرط اساسی داشت. طبق نظر آتني‌ها دموکراسی فقط در شرایطی می توانست بهترین نوع حکومت باشد که سطح آگاهی‌های عمومی به اندازه کافی بالا باشد. این نکته ظریف از دید آتنی ها پنهان نمانده بود که اکثریت جامعه وقت و نیروی خود را صرف تهیه مایحتاج اولیه می‌کند و افرادی که شانس، فرصت و توان دانا شدن را پیدا می‌کنند در اقلیتند. بنابراین تشخیص خوب از بد توسط بخش عمده ای از جامعه ممکن است به سختی انجام شود و یا حتی به مخاطره بیفتد. نکته دومی هم وجود داشت؛ مردمی که گرفتار نوعی از فقرند راحت تر از دیگران به دليل فقرشان تطمیع می‌شوند. فکر می‌کنم آتنی‌ها در پانصد سال قبل از میلاد مسیح در شرایط خوب اقتصادي به‌سر مي‌بردند. بنابراین توانشان را متوجه مشکل اول کردند. سیل سوفسطائیان که راهی آتن شدند با آموزش فن سخن وری، حق خواهی، آموزش شرایط و منطق گفتگو و بالاخره ریاضیات سطح آگاهی عمومی را بالا بردند.
بعد از خواندن شرایط دموکراسي يوناني این سوال به ذهنم رسید که آگاهی های عمومی در شرایط فعلی چه تعریف می شود. زمانی فن سخنوری دانایی بود. زمانی یادگیری علم فیزیک و شیمی آگاهی محسوب می‌شد. در دنیای امروز که روابط اقتصادی و اجتماعی و مناسبات قدرت به شدت پیچیده شده چه چیز آگاهی عمومی محسوب می‌شود. چطور می شود در شرایطِ انتخاب، بهترین گزینه را برگزید بدون آنکه ماهیت رسانه‌های امروز را شناخت و نحوه تاثیر گذاری آن ها را دانست، بدون آنکه فهمید چرخه اقتصاد چگونه می‌گردد، سرمایه گذاری یعنی چه و مناسبات جدید جهانی چگونه است. ما هنوز در مدارسمان برای "باسواد" کردن بچه ها به آنها یاد می دهیم نور چگونه می شکند، انتگرال سه گانه چطور حل می شود یا دوره حاملگی فیل چقدر است. با اینکه در ارزش این بخش از دانش بشری هیچ شکی ندارم اما شک دارم آنچه ما در دنیای امروز به عنوان آگاهی عمومی نیازمند آنیم همین ها باشد. به این معنی شاید در سال های اخیر مردم در همه جای دنیا هر روز متخصص تر، مدرسه رفته تر، آکادمیک‌تر شده اند اما در عین حال بی سواد تر هم شده‌اند و انتخابات عرصه‌ای است که این بی سوادی خودش را با تمام توان نشان می دهد.
مبارزه انتخاباتی مک‌کین و اوباما از این زاویه برای من بسیار جالب بود. رقابت تنگاتنگ دو کاندیدا و در نهایت برنده شدن اوباما از ديد من می‌تواند دو تعبیر داشته باشد. نگاه خوشبینانه اینست که تغییری در جهان ما انسان‌ها در حال آغاز شدن است. حضور دوباره جوانان در انتخابات آمریکا شاید نشان این باشد که جامعه جديد متوجه این بی سوادی شده است و شاید باید منتظر تحولی در آموزش عمومی باشیم. تحولی که در نظام آموزشی جایی برای مفاهیم مهم امروز باز کند. مفاهیمی مانند جهانی شدن، رسانه، اقتصاد جدید و اصلاً تعريف انسان و مناسبات انساني امروز. نگاه بدبینانه اینست که انتخاب اوباما را تحت تاثیر هیجانی بدانیم که فضای عمومی به خصوص رسانه ها ایجاد کردند. بی سوادی مردم و وابستگی شان به رسانه به عنوان سرگرم کننده‌ترین، صادق‌ترین و وفادارترین دوستشان زمینه "یک" انتخاب را فراهم می‌کند بی آنکه این انتخاب در واقع یک انتخابات دموکراتيک باشد. رفتار آينده مردم آمريکا در مقابل بخشي از وعده‌هاي اوباما که احتمالا به اين زودي‌ها مجال محقق شدن پيدا نخواهد کرد، نشان خواهد داد کدام نگاه درست خواهد بود. اگر مردم علي‌رغم محقق نشدن پاره‌اي از خواسته‌هايشان پشت ريس‌جمهورشان ايستادند، معنيش مي‌تواند اين باشد که جامعه آمريکا توانسته سطح آگاهي عموميش را آنقدر ارتقا دهد که مردم متوجه عملي بودن يا نبودن يک خواسته بشوند هرچند در تبليغات انتخابي شعار مهمي باشد و اگر غم‌نامه‌ها نوشته شد و اعتراض‌ها از ميان همان‌ها که در پيروزي اوباما اشک ريختند برخاست، نشان از آنست که کار، کار رسانه‌هاي تبليغاتي بوده وگرنه مردم همان مردمند که جامعه امروزشان را در حدود جامعه حرفه‌اي‌شان که برايشان امرار معاش مي‌کند مي‌شناسند و بس.

اين نوشته در تاريخ 2008/11/15 نوشته شده است.

جنگ بعد از جنگ

اينکه موضوع جنگ را براي کلاس نوشتار خلاق انتخاب کردم دو دليل مهم داشت. اول اينکه مي‌خواستم بچه‌ها داستان‌نويسي بر پايه اطلاعات تاريخي را ياد بگيرند و ببينند نويسنده فقط قرار نيست کنج اتاقش بنشيند، سيگار بکشد، روابط چند وجهي فضايي داشته باشد، جوگير شود و در نهايت چيزي بنويسد. نويسنده در بسياري از موارد بايد تاريخ و مردمش را خيلي خوب بشناسد. دوم اينکه در اين چند سال کمتر پيش آمد حرفي از جنگ زده شود و من هراس و نگراني را در نگاه بچه‌ها ببينم. اگر جنگ تا يک دهه قبل براي نوجوان‌ها هيجان‌انگيز و پرماجرا بود حالا نقطه قوت ديگري هم پيدا کرده، به لطف شبکه‌هاي ماهواره‌اي و به خصوص صداي آمريکا تازگي‌ها جنگ نه تنها با خودش آزادي و دمکراسي مي‌آورد، بلکه تنها راه حل مشکلات هم هست!! من که هنوز بعضي شبها با کابوس حمله عراقي‌ها بيدار مي‌شود و هيچ‌وقت يادم نمي‌رود که روي ديوارهاي ترکش‌خورده خرمشهر عراقي‌ها جابه‌جا نوشته بودند " جِعنا لِنبقاء (آمده‌ايم که بمانيم)" نمي‌توانم با تمايل اين جنگ‌‌طلب‌هاي کوچک امروز کنار بيايم که بابت هر چيز کوچکي بغض بزرگي دارند. هميشه معترضند بي‌آنکه بدانند دقيقا به چه چيز معترضند و براي حل مشکلاتشان به راحتي گزينه جنگ را انتخاب مي‌کنند. در طول يک ماه دو داستان و يک فيلم از جنگ مرور کرديم. کمي در مورد حاشيه جنگ و اثرات جنگ حرف زديم و بعد قرار شد بچه‌ها سراغ خانواده‌هايشان بروند. خاطراتشان را از جنگ بشنوند و در نهايت داستاني بر پايه خاطره‌ها بنويسند. از آنجا که فکر مي‌کردم بچه‌ها لابه‌لاي يک عالم خاطره دست و پايشان را گم کنند تاکيد کردم که به يکي دو خاطره بسنده کنند و سعي کنند به جاي درگير شدن در ماجراهاي طولاني حاشيه‌هاي همان يک ماجراي منتخب را خوب ببينند. مثلا سراغ آلبوم عکس‌هاي آن دوره بروند و ببينند مردم چه مي‌پوشيدند يا خانه‌ها و خيابان‌ها چه شکلي داشت. تمام طول هفته نگران بودم زياده‌روي کرده‌باشم و شادي دوران نوجواني را با تصوير جنگ و ابعاد آن خراب کرده باشم اما نتيجه شگفت انگيز بود. بخش عمده‌اي از بچه‌ها نتوانسته بودند سکوت پدر و مادرها بشکنند. هديه نوشته بود: " از روز يکشنبه شروع به زنگ زدن به خاله و دايي و اقوام دور و نزديک کردم و از همه خواستم تا خاطره‌اي از جنگ برايم تعريف کنند. بلافاصله همه عصباني مي شدند و توي ذوقم مي‌زدن که بعد از اين همه مدت زنگ زدم تا اون روزهاي سخت و عذاب‌آور را به يادشان بياورم. بعد هم با لحن بدي عذرخواهي مي‌کردند و مي‌گفتند: عزيزم اونقدر اون روزها سخت بود که ما سعي کريم همه خاطره‌هاش رو از يادببريم." اما تصور آنهايي هم که چيزي از جنگ نوشته بودند جالب بود. سِويم نوشته بود: "مادرم درست سه سال بود که پدرم را نديده بود. من آن زمان شش ساله بودم. مادرم بيست و چهارساعته موبايلش را نگاه مي‌کرد به اميد اينکه پدر جواب sms‌هاي او را داده باشد. هميشه برايم سوال بود که آيا پدر انقدر وقت داشت که جواب sms هايي مانند زندگي گل يا پوچ است، با تو گل بي تو پوچ است را بدهد؟" مائده نوشته بود: "همه سر سفره بوديم که آژير خطر را کشيدن .. هر کسي چيزي از سر سفره برداشت و بابا هميشه هندوانه برمي‌داشت. رفتيم توي زيرزمين. جا کم بود و ما هم شش نفر بوديم و مجبور بوديم خودمان را يه طوري بچپانيم. داداش از همه چاق‌تر بود و جاي بيشتري مي‌گرفت. ما مشغول درست کردن جاهامان بوديم که ناگهان صداي ترکيدن يک خانه کل محل را گرفت. بابا کمي جابه جا شد و براي بار سوم هندوانه‌اش را هورت کشيد. از آن هورت کشيدن‌ها که کل هيکل آدم خيس مي‌شود و گفت: بالام نه بتر شاگل دا دي. معلوم ديير هانچي او يازيچ الدي؟‌ (چه صداي وحشتناکي، معلوم نيست کدوم خانه و خانواده‌اي بيچاره شد؟) البته من از حرف‌هايش چيزي سر در نياوردم آخر دهنش پر بود."!!
اينکه نوجوان‌هاي سيزده، چهارده‌ساله تصويري از جنگ نداشته باشند چيز عجيبي نيست. اما عجيب اينست که نوجوانان کشوري تصويرشان از جنگ مخدوش است که هشت‌سال جنگ نه چندان دور را پشت سر گذاشته اند و اغلب به قضاوت گفت‌وگو‌هاي پراکنده‌شان پاي حرف‌هاي کساني مي‌نشينند که دعوت به جنگ مي‌کنند و هيچ نمي‌فهمم چطور مادر و پدري که حاضر نيست جنگ را به ياد بياورد پاي ماهواره مي‌نشيند. دختر و پسر نوجوانش را هم مي‌نشاند و شايد خيلي از اوقات سرش را به علامت تاييد جنگ تکان مي‌دهد. شايد لازم است گاهي از جنگي که گذشت، همانطور که بود، همانطور خشن و ويران‌کننده براي نسل بعد حرف بزنيم تا به هر بهانه کوچکي راه‌حل جنگ را به ميان نکشند.

اين نوشته در تاريخ 2008/11/04 نوشته شده است.

قدرت ترسناک است

حتي نا نداشتم پله‌ها رو پائين بيام. هيچ فکر نمي‌کردم گردوندن شش کلاس نوشتار خلاق تا اين حد سخت باشه. شش کلاسي که هيچ شباهتي با هم ندارن. يه کلاس دنياي سوفي مي‌خونه. يه کلاس فيلم‌هاي مخملباف رو مي‌پسنده. يه کلاس ديوونه فيلم‌ فارسي‌هاي روي پرده سينماست. يکي اصلا تو باغ هيچکدوم نيست، هنوز تو دوره عروسک بازيهاش گير کرده. به فاصله يک ساعت و نيم بايد معيار سنجشم رو عوض کنم. سطح درخواستم از کلاس رو عوض کنم. هدفم رو عوض کنم. خودم رو عوض کنم. پله‌ها رو سلانه سلانه پايين ميومدم که تلفنم زنگ زد. مشاور مدرسه دومي که آخر هفته‌هام رو اونجا مي‌گذرونم پشت خط بود. مي‌خواست بدونه مي‌تونم يه دوره کلاس تفکر خلاق براي راهنمايي‌ها بگذارم يا نه. مطمئن بودم که وقت ندارم. توانش رو هم نداشتم. مي‌خواستم داستان جديدم رو شروع کنم و لازم به گفتن نيست که براي يه داستان بايد به اندازه يه بچه تازه از راه رسيده وقت گذاشت. مي‌خواستم بگم نه که خانوم الف به راحتي و با چند جمله کم خرج بادم کرد. انقدر که نزديک بود بخورم به سقف. قبل از اونکه بفهمم چه بلايي سرم اومده بادي به غبغب انداختم و گفتم: حتما، چرا که نه. قرار شد بعد از کلاس آخر سري به مدرسه دوم بزنم و مدير راهنمايي رو ببينم. عذاب وجدان و خود درگيري به دقيقه نکشيد که شروع شد. تمام مدت کلاس آخر به خودم بد و بيراه گفتم و آخر سر تصميم گرفتم رايم رو عوض کنم. به خودم گفتم ديوونه تو که هنوز هيچ قراردادي رو امضا نکردي. تازه شرايط کار رو هم نمي‌دوني. هيچ معلوم نيست فضايي که تو احتياج داري رو بتونن در اختيارت بگذارن. تازه حق‌التدريس هم هست. از اين مدرسه تا اون مدرسه خودم رو آماده کردم تا شرايط غيرقابل پذيرشي تحويل مدير بدم. حق‌التدريس بالا، يه اتاق بزرگ مخصوص کلاس تفکر خلاق، ظرفيت حداکثر چهارده نفر. به تعداد هر سه نفر يه ميز کار ثابت. امکان پخش موسيقي و رقص. از ماشين که پياده شدم تقريبا مطمئن بودم با مدير جديد توافق نخواهم کرد. يه برگ برنده هم دستم بود. مدير رو نمي‌شناختم و مجبور نبودم گرفتار رودربايستي‌هاي معمول بشم.
مشاور دبيرستان جلوي در اتاق مدير راهنمايي منتظرم بود. قبل از اونکه فرصت کنم حرفي بزنم در را باز کرد، سلامي داد و به يک ضرب من رو داخل اتاق هل داد: اينم خانم چپ‌کوک که قولش رو داده بودم. خواستم چيزي بگم که در به صداي وحشتناکي بسته شد. اتاق به اندازه يه ميز تحرير يه نفره، يه کتابخونه به عرض پنجاه سانتي‌متر و يه تک‌صندلي جا داشت. منتظر دعوت مدير نشدم. هنوز نفس نفس مي‌زدم و اين براي برنامه‌اي که من چيده بودم اصلا شروع خوبي نبود. بدون اينکه به مدير نگاه کنم روي تک صندلي روبه‌روي ميزش نشستم و نفس عميقي کشيدم که مدير گفت: من شما رو مي‌شناسم؟ عينک دوربيبنش رو تا نوک دماغش پايين آورده بود. با اينکه پنجاه سالي رو پشت سر گذاشته بود کوچکترين خطي که نشان شادي يا غم باشه در صورتش ديده نمي‌شد. بلافاصله سرم رو به علامت منفي تکون دادم و با لبخندي که سعي مي‌کردم خيلي مهربانانه نباشه گفتم: نه. مدير بلافاصله شروع به شرح شرايط کلاسش کرد. اينکه کلاس‌ها سال پيش توسط خانومي که به کانادا مهاجرت کرده تشکيل مي‌شده و بچه‌ها کلاس رو خيلي دوست داشتن و قراره امسال هم به مدت دو ماه به عنوان کلاس‌هاي آزاد بعد از ساعت مدرسه برگزار بشه. تعداد شرکت کننده‌هاي کلاس معلوم نيست و ممکنه از ده نفر تا سي نفر متغير باشه. محدوديت جا وجود داره چون ظرفيت کلاس‌ها بيشتر از بيست نفر نيست و من بايد بتونم يه کاري کنم که ... من در تمام اين مدت ساکت نشسته بودم و مثل اينکه روح ديده باشم به مدير نگاه مي‌کردم و فکر مي‌کردم اگه در يکي از اين لحظه‌هاي کذايي يادش بياد که من همون دختري هستم که هجده سال پيش سبب شد غش کنه و سه روز تمام تلاش کنه گناه من رو ثابت کنه و دست آخر هم ناموفق مجبور بشه عقب بکشه چه حالي بهش دست مي‌ده.
مدرسه ما يکي از بيمارستان‌هاي تازه‌سازي بود که اول انقلاب مدرسه شده بود. نيمي از مدرسه راهنمايي بود و نيم ديگه دبيرستان. پلکان پشت بوم از راهنمايي راه داشت و دبيرستاني‌ها براي رسيدن به پشت‌بوم مجبور بودن نردبون چوبي لقي رو زير دريچه بالاي پاگرد طبقه آخر بگذارن. يکي از روزهاي سر زمستون بود. برف از قوزک پا به راحتي بالا مي‌رفت. با دو تا بچه‌ها تصميم گرفتيم خوراکي‌هامون رو روي برف‌هاي پا نخورده بالاپشت‌بوم بخوريم. به بهانه برداشتن گچ تا طبقه سوم بالا رفتيم و خودمون رو به پشت بوم رسونديم. يه ربع زنگ تفريح که تموم شد سرخوش از قانون‌شکني‌مون دريچه رو باز کرديم تا از پله‌ها پايين بيايم اما از نردبون خبري نبود. بابايي مدرسه که دست بر قضا بابايي همين مدرسه جديد هم هست نردبون رو جابه‌جا کرده بود. چاره‌اي جز اين نداشتيم که يکي بپره و نردبون رو پاي دريچه بگذاره. من از همه سبک‌تر بودم. قرعه به نام من خورد و پريدم اما درست همون لحظه خانوم مدير فعلي که هجده سال پيش ناظم بود سر راه‌پله پيداش مي‌شه و طبيعيه که از افتادن يه حجم سياه پنجاه کيلويي پشمالو از دريچه بالاپشت‌بوم غش کنه. ضرب‌المثل‌هاي ايراني رو بايد با طلا نوشت و به ديوار کوبيد. مي‌دونستم ديوار حاشا بلنده. خانم مدير به هوش که اومد من با چند تا دونه گچ بالا سرش ايستاده بودم و براش تعريف مي‌کردم که وقتي از پله‌ها بالا اومدم اون رو غش کرده روي پله‌ها ديدم. فقط همين. با تمام اين احوال هر بار که چشمم تو چشم ناظم وقت ميفتاد نفسم بند ميومد. چشماش چنان خشمي داشت که از نظر من هر دانش‌آموز بخت‌برگشته‌اي رو سنگ مي‌کرد. اون سال رو با ترس و لرز پشت سر گذاشتم و سال بعد دو تا پام رو توي يه کفش کردم که مدرسه به درد شاگرد درس‌خوني چون من نمي‌خوره.
صداي خانم مدير هيچ فرقي نکرده بود. عين هجده سال پيش کوچکترين نشانه لذت درش به چشم نمي‌خورد. دستاش همون دست‌هايي بود که من رو تهديد مي‌کرد. چشماش هنوز همون برق کشنده رو داشت. صداش همون تحکم رو داشت. همون تحکمي که حتي بعد از تبرئه شدنم کابوس هر شبم مي‌شد. فقط مقنعه‌اش چونه نداشت و کوتاه‌تر شده بود. تا آخر صحبت‌هاي مدير مثل يه احمق سرم رو با تمام توان تکون دادم و آخر سر بي هيچ قيد و شرطي پذيرفتم کلاس‌ها رو برگزار کنم. هيچ صحبتي از حق‌التدريس هم نکردم. مي‌خواستم در اسرع وقت خودم رو از زير اون نگاه کشنده خلاص کنم. به محض توافقمون از جام بلند شدم و با يه قدم خودم رو به در رسوندم، جلوي در بدون اينکه به خانم مدير نگاه کنم گفتم بهتره کلاس رو تو سالن ناهارخوري برگزار کنيم تا جاي بيشتري باشه مدير بلافاصله موافقت کرد. من نفس راحتي کشيدم و در رو آروم بستم. اينجوري مجبور نبودم هر هفته از جلوي اتاقش رد بشم.

اين نوشته در تاريخ 2008/10/28 نوشته شده است.

در باب نويسندگي – قسمت دوم

در بخش اول نويسندگي را در تعريفي ساده اين‌طور تصوير کردم که نويسنده متفکري‌ست که مي‌نويسد. بنابراين نويسنده بايد دو توانمندي مشخص داشت باشد؛ اول اينکه بتواند خوب فکر کند و دوم اينکه بتواند فکرش را خوب بنويسد. از ديد من فرد با اعمال اين دو پارامتر مستقل از اينکه در چه حيطه مي‌نويسد و با چه ترفندي داستانش را براي خواننده نقل مي‌کند نويسنده است. اين داستان مي‌تواند نقلي از تاريخ باشد. داستاني براي فهم بهتر يک پديده فيزيکي باشد يا زندگي آدم‌هايي باشد که اطراف ما مي‌آيند و مي‌روند. اما سوال دوم اينست که آيا نوشتن پيش‌نياز خاصي احتياج دارد. اين سوال براي خيلي از کساني که قبل از پيدا کردن حرفي براي گفتن دست به نوشتن مي‌برند پيش مي‌آيد به خصوص براي کساني که بين عرصه‌هاي نوشتن، ادبيات داستاني را انتخاب مي‌کنند. به نظرم جواب در چگونگي مطرح شدن همين سوال مستتر است. چه مي‌شود که کسي فکر مي‌کند براي نوشتن بايد چيزهايي بياموزد. چه مي‌شود که بخشي از شرکت‌کنندگان جلسات اسطوره‌شناسي، نقدادبي ،نشانه‌شناسي، فلسفه و غيره را کساني تشکيل مي‌دهند که قصد نويسنده شدن دارند. خيلي از نويسنده‌هاي تازه‌کار کم و بيش در اولين تصاويري که خلق مي‌کنند وا مي‌مانند. نمي‌دانند چطور خواسته ذهني‌شان را به تصوير بکشند. نمي‌دانند چطور پريشاني شخصيتشان را تصوير کنند. گروهي همان ابتداي کار اين نقصان را گردن ناتواني زبان مي‌اندازند. گروهي که مصرترند اشکال را در ناداني‌شان جستجو مي‌کنند؛ ناداني در فن نوشتن. کلاس‌هاي داستان‌نويسي پر از مشتاقان ادبياتي‌ست که فکر مي‌کنند يادگيري فنونِ پاي کتاب نشاندن خواننده راهشان را باز خوهد کرد. گروهي از اين هم فراتر مي‌روند. فکر مي‌کنند ندانستن اسطوره‌ها، مکتب‌هاي فکري، فلسفه و .. عامل ناتوانيشان شده. بدين ترتيب بخش عمده‌اي از پتانسيل داستان نويسي به بي‌راهه مي‌رود. من بدون اينکه دخالت عواملي از اين دست را در ناتواني نويسنده رد کنم معتقدم علت اصلي در اينگونه ناتواني‌ها نيست. شايد چيزي که کمتر نويسنده‌ها از آن حرف مي‌زنند اينست که ناتواني در نوشتن يک تصوير بيشتر به دليل اينست که نويسنده تازه‌کار واقعا نمي‌داند چه مي‌خواهد بگويد. به عبارتي آن ايده خامي که در ذهنش پرورانده را به خوبي نفهميده. نويسنده زماني مي‌تواند واژه‌هاي خوب براي تعريف يک نانوا در داستانش پيدا کند که درکي از دنياي دروني، اعتقادات، باورها و رفتارهاي يک نانوا داشته باشد. براي فهم اين مسئله بايد فهمي از فقر و حرارت کوره‌اي که او دوازده‌ساعت پايش مي‌ايستد داشته باشد. براي فهم فقر بايد بداند فقر را کجاي کره زمين نگاه مي‌کند. اگر نانوايش ايراني‌ست بايد درکي نسبي از جايگاه و تعريف فقر در فرهنگ ايراني داشته باشد. نويسنده در جريان نوشتن قدم به قدم فکر مي‌کند و قدم به قدم همه آنچه نياز دارد را مي‌تواند پيدا کند. واقعيت اينست که همه آنچه نويسنده لازم دارد در جريان نوشتن خودش را نشان مي‌دهد. کافي‌‌ست نويسنده به دنبال روشن کردن ابهام‌ها برود و کار تمام است. نويسنده تازه‌کاري که متوجه اين نقاط نيست به جاي بهتر ديدن دنياي اطرافش يا مطالعه کتاب‌ها در جهتي که به سوالاتش پاسخ دهد دنبال اطلاعات ديگري مي‌رود که اگر چه مفيد است اما گام اول نيست. گام اول در نوشتن، بکاربردن کلمه است. همانطور که گام اول در نقاشي، کشيدن خط است. خط‌هاي راست و بلند و پر قدرت. پيش‌نياز نوشتن فقط تجربه نوشتن است. تجربه نوشتن، تجربه دقيق‌تر ديدن اطراف است. تجربه بهتر خواندن کتاب‌هاست. تجربه درک آدم‌هايي‌ست که قرار است شخصيت داستان يا حتي خواننده باشند. خلاصه بگويم پيشنياز نوشتن، احاطه به چيزي‌ست که نويسنده مي‌خواهد بنويسد.
آنچه من اينجا گفتم به معني رد عناصري که به عنوان ابزار قدرت يک نويسنده مطرح مي‌شود نيست. نويسنده‌هاي خوب اغلب حجم قابل توجهي اطلاعات متعدد دارند. از نويسنده‌ داستان‌هاي علمي تخيلي گرفته تا ستون‌نويس‌هاي روزنامه‌ها. نويسنده خوب منطق قوي دارد. نويسنده خوب مشاهده‌گر خوبي‌ست؛ حتي اگر بخش عمده نوشته‌هايش رنگ و بوي خيال‌پردازي داشته باشد. نويسنده خوب جسور است و ذهن خلاقي دارد. نويسنده‌هاي خوب اغلب دغدغه‌هايي را به چالش مي‌کشند که در تاريخ بشر ماندگار شده و هنوز جواب قاطع و روشني برايشان نيست. اما نکته اينجاست که گام اول، گامي که بلند است و بسيار زمان‌بر، همان تجربه کلمه است.


اين نوشته در تاريخ 2008/09/12 نوشته شده است.

در باب نويسندگي (1)

در طول چند ماه گذشته ايميل‌ها و نظراتي دريافت کردم که سوالاتي را در زمينه نويسندگي مطرح مي‌کردند. مجموعه سوالات را مي‌شد در سه سوال اصلي خلاصه کرد. پرسش اول اينکه چطور مي‌شود نويسنده شد؟ پرسش دوم اينکه آيا نويسندگي پيش‌زمينه خاصي نياز دارد؟ و پرسش آخر اينکه آيا کلاس‌ها و کارگا‌ه‌هاي داستان‌نويسي کمکي به نويسنده شدن مي‌کنند يا نه؟ قصد دارم نظرم در مورد هر سوال را در يک پست جداگانه به بحث بگذارم. قطعا نوشته من فقط يک نظر است و ارزش يک راي را دارد. نظرات ديگران مي‌تواند تا حد زيادي در غني شدن پاسخ اينگونه سوال‌ها موثر باشد.

پرسش اول: چطور مي‌شود نويسنده شد؟
روزي دانشجويي در جلسه سخنراني يکي از نويسندگان به‌نام دستش را بالا برد و پرسيد: "استاد من مي‌خوام نويسنده بشم اما نمي‌دونم بايد چکار کنم." نويسنده بلافاصله جواب داد: "دوست عزيز به جاي شرکت در اينگونه جلسات گوشه دنجي پيدا کن و بنويس." به باور من نويسنده شدن يعني نوشته شدن. اگر کسي توانست دنياي ادراک خودش را در قالب نوشته بگنجاند نويسنده است. با اين حساب هر کسي که دفترچه يادداشت روزانه‌اي دارد يا گاهي دريک فضاي مجازي احساسات و دريافت‌هايش را به معرض خوانش ديگران مي‌گذارد نويسنده است. اما در واقع جامعه گروه خاصي را به عنوان نويسنده مي‌شناسد. شايد دقيق‌تر باشد بگويم که جامعه بر اساس آثار خاصي امتياز نويسنده بودن را به افراد اعطا مي‌کند. عاملي وجود دارد که يک دفترچه يادداشت روزانه را از يک اثر هنري جدا مي‌کند. مي‌خواهم براي نزديک شدن به تجسم يک نويسنده سوال ديگري را مطرح کنم. زندگي يک نويسنده چه فرقي با زندگي ديگران دارد يا شايد بايد بپرسم چه چيزي زندگي يک نويسنده را از زندگي ديگران متمايز مي‌کند؟ چه بر افکار يک نويسنده مي‌گذرد؟ سيگار مي‌کشد و قهوه مي‌خورد و به ياس و نااميديش مي‌انديشد؟ روابط عجيب و غريب جنسي دارد؟ کفشش پاره است و زير بغلش سوراخ است؟ موهايش را مي‌بافد يا گوشه کافه‌ها پرسه مي‌زند و از هر چيزي با هيجان زياد حرف مي‌زند؟ شورشگر است؟ سنت‌شکن است؟ ديوانه است؟
من فکر مي‌کنم نويسنده کسي است که صدايي دروني به او مي‌گويد تو حرفي براي گفتن داري. چيزي که مي‌خواهي ديگران بشنوند. چيزي که شنيده شدنش براي تو مهم است؛ بسيار مهم است. آنقدر که نمي‌تواني از اين شنيده شدن چشم بپوشي. آنچه نويسنده مي‌خواهد بگويد شايد اغلب داستان ساده‌ و تکراريي باشد اما آنچه گفتن همين داستان ساده را براي نويسنده بسيار مهم و حياتي مي‌کند حرفي‌ست يا عقيده‌اي‌ست يا سوالي‌ست که پشت داستان خوابيده است. فرق نويسنده با ديگران شايد در همين نکته باشد. پسِ داستان‌هاي ساده يک چالش مهم پنهان شده است. چالشي که ديگران به واسطه نگاه آسان‌گيرشان احتمالا از آن غافلند يا ترجيح مي‌دهند غافل بمانند.
بخشي از وجود نويسنده دائم در حال فکر کردن است. او دعواي ساده دو لات بي‌سروپا در خيابان را مثل ديگران نمي‌بيند. در جريان دعوا مردها را با دقت نگاه مي‌کند. از سوراخ پاشنه جوراب يکي گرفته تا پرش آرام و نامحسوس پلک ديگري. نويسنده در ذهنش صدا و آواي کلام مردها را ضبط مي‌کند. براي دعوا دلايلي بيش از دلايل پيش پا افتاده دور و بري‌ها پيدا مي‌کند. پرونده دعواي دو همشهري در يک ظهر داغ تابستاني با عبارت ساده‌اي مثل " آقا اعصاب‌ها داغونه" در ذهنش بسته نمي‌شود. نويسنده نسبت به عواطف و مناسبات انساني حساس است و سعي مي‌کند درون آدم‌هاي اطرافش را کنکاش کند. نويسنده نمي‌تواند راحت قضاوت کند زيرا اغلب براي رفتارهاي انساني دلايل متعددي در ذهنش طرح مي‌کند. اين همه را گفتم که بگويم به نظرم نويسنده دنيايي پويا، پرسوال و پر از گفتگو در درونش دارد. در اين دنياي دروني ايدئولوژي‌ها، فلسفه‌ها و ديدگاه‌ها با رفتارها و کردارهاي آدمي مطابقت داده مي‌شود. نظريه‌هاي علمي و جهان‌بيني‌ها به چالش کشيده مي‌شوند. دانش بشري، هر آنچه‌ که تا به امروز کشف و ضبط شده در ذهن نويسنده يک قانون مسلم و قطعي نيست، بلکه ميداني‌ست براي محک‌خوردن با رفتارهاي آدمي. شخصيت‌هاي داستان‌هايي که ماندگار شده‌اند اغلب آدم‌هاي عجيب و غريبي نيستند. موقعيت‌هاي داستاني هم اغلب موقعيت‌هاي آشنايي‌ست. حتي در بسياري از موارد قصه‌اي که روايت مي‌شود هم قصه‌ نو و تازه‌اي نيست. شايد قصه‌هاي داستان‌هاي بزرگ بارها و بارها ميان مردم تعريف شده باشد. اما آنچه نويسنده تعريف مي‌کند به واسطه نگاه عميقي که به لايه‌هاي مختلف روان آدم‌ها يا تحولات و تغييرات يک اجتماع دارد عمق پيدا مي‌کند و از قصه‌هاي روزمره جدا مي‌شود.
مي‌خواهم حرفم را تا به اينجا اينطور خلاصه کنم که نويسنده متفکري‌ست که مي‌نويسد. هر نويسنده‌اي بر حسب علاقه شخصيش از زاويه‌هاي خاصي به يک رويداد نگاه مي‌کند. نويسنده‌اي که علاقه‌مند تاريخ است در نوشته‌هايش رگه‌هايي از تحليل‌هاي عميق تاريخي ديده مي‌شود. نويسنده‌اي که اسطوره‌ها جذبش کرده‌اند در نوشته‌هايش اسطوره‌ها را به ميدان مي‌کشد. آنچه همه نويسندگان را با علايق مختلف و گرايش‌هاي مختلف در کنار هم قرار مي‌دهد نگاه عميق و گستاخ آنها در به چالش کشيدن يک عرصه خاص است. اگر بخواهم دقيق‌تر متفکر را تعريف کنم نويسنده اينگونه در نظرم تجسم مي‌شود: نويسنده کسي است که در زندگي خود و ديگران به کنکاش مي‌پردازد. خوب مي‌بيند. سوال مي‌کند و براي سوال‌هايش به دنبال جواب مي‌گردد. داستان قصه‌اي است که به بهانه آن نويسنده فکرش را در حيطه‌اي خاص به نمايش مي‌گذارد. به عبارتي نويسندگي يکي از زبان‌هاي بيان فکر است. زباني که در آن به واسطه کلام و قصه انديشه‌اي بازگو مي‌شود. پس هر کس فکر مي‌کند، سوال مي‌کند، به دنبال پاسخ مي‌رود و نتيجه اين جستجويش را در قالب يک نوشته پياده مي‌کند نويسنده است.
ابزار نويسنده شدن خوب ديدن، فکر کردن و نوشتن است. از هر زمان که اين سه عامل کنار هم قرار بگيرند نويسندگي آغاز مي‌شود.

اين نوشته در تاريخ 2008/09/05 نوشته شده است.

چرا‌هاي مهم بچه‌ها

سر کلاس نقد ادبي يکي از بچه‌ها پرسيد: خانوم نويسنده دقيقا در مورد چي مي‌نويسه؟ سوال سختي بود. ده دقيقه بيشتر تا انتهاي زنگ نمونده بود و از اونجا که آخرين جلسه کلاس‌هاي تابستوني بود مي‌خواستم جواب بسته شده قابل قبولي به شاگردم بدم. گفتم: نويسنده دنيايي رو که مي‌بينه مي‌نويسه. اين دنيا مي‌تونه يه دوره‌اي از تاريخ باشه. يه شهر باشه. يه رابطه دو نفره باشه يا حتي مي‌تونه دنياي دروني يه آدم باشه. يکي ديگه از بچه‌ها حرفم رو قطع کرد: خوب اين به چه درد مي‌خوره؟ ما که خودمون چشم داريم مي‌بينيم. گفتم: دقيقا نکته همينجاست. نويسنده معمولا چيزهايي رو مي‌تونه ببينه که ديگران نمي‌بينن. نويسنده، خوب مي‌تونه ببينه. نويسنده وقتي چيزي رو مي‌بينه، کنکاشش مي‌کنه. به عبارتي نويسنده افق ديد بازتري داره. قيافه‌ها همه بهت‌زده بود. واسه اينکه قضيه ملموس بشه گفتم: بذارين يه مثال بزنم. اگه شما راه بيفتين و سفر کنين، مي‌بينين بين توريست‌ها يه گروه جوون کم سن وسال هم هست. دختر و پسر‌هاي جووني که راه مي‌افتن تا دنيا رو ببينن. اين جماعت معمولا مي‌خواد ببينه بقيه دنيا چه‌جوري به زندگي نگاه مي‌کنه. آدم‌هاي شکم‌سيري هم نيستن. اين‌جوري نيست که از بس پولدار و مرفه‌ن به فکر اين کارها ميفتن. اتفاقا اين گروه معمولا خيلي سبک و کم‌خرج سفر مي‌کنن. خيلي از اوقات پول مورد نياز يا غذاي مورد نيازشون رو در طول سفر و با کارهاي کوچيک مثل ظرف شستن، تميز کردن يه کافه يا ساز زدن در ميارن. بچه‌ها زدن زير خنده. چند نفر اه و پيف کردن. يکي با تعجب پرسيد: خوب چرا پول نمي‌برن؟ گفتم: واسه اينکه پول شانس ديدن و تجربه کردن رو ازشون مي‌گيره. نمي‌ذاره با مردم حرف بزنن، باهاشون ارتباط برقرار کنن. خيلي‌هاشون بين مردم کشور ميزبان دوست پيدا مي‌کنن. يکي پرسيد: دوست اين‌جوري به چه درد مي‌خوره؟ گفتم داشتن دوست‌هايي که خيلي با آدم متفاوتن افق ديد رو باز مي‌کنه. شما مي‌تونين تو موارد کوچيک و ريز ببينين چطور آدم‌ها مي‌تونن متفاوت از هم فکر کنن و در عين حال هر کدومشون جاي خودشون درست فکر کنن. اين مسئله کمک مي‌کنه ما بهتر همديگر رو تحمل کنيم. درضمن اينکه داشتن دوست معمولا آدم‌ها رو خوشحال مي‌کنه. مي‌خواستم بگم خوشبخت هم مي‌کنه. احساس امنيت هم ايجاد مي‌کنه. احساس هم‌دردي هم ايجاد مي‌‌کنه. اما قيافه‌ها بدجور بهت‌زده بود. يکي گفت: يعني پول هتلشونم نمي‌برن؟ گفتم اينا معمولا يه جاهايي مي‌خوابن مثل مهمون‌خونه‌ها و چون مطمئن بودم هيچکس مهمون‌‌خونه نديده گفتم: يه اتاق با چند تا تخت که دست‌شويي و حمومش با اتاق‌هاي ديگه مشترکه. از امکانات رفاهي هم خبري نيست. تقريبا فقط يه جاي خوابه. يکي ديگه از بچه‌ها با همون حالت متعجب پرسيد: يعني نمي‌رن هتل؟ گفتم نه. دو سه نفر به هم نگاه کردن و با تعجب گفتن: پس اصلا واسه چي مي‌رن سفر؟
زنگ خورد و من جواب درستي به سوال بچه‌ها ندادم. در طول اين هفته با خودم فکر مي‌کردم بايد از قبل جوابي براي يه چنين سوال‌هايي آماده کنم که موقع جواب دادن سر از ناکجا‌آباد در نيارم. اما وقتي سوال‌هاي مشابهي که قبلا هم از من پرسيده شده بود کنار هم گذاشتم به اين نتيجه رسيدم که اغلب سوال‌ها جواب مشابهي دارن. قضيه اينه که بعضي‌ها لذت فکر کردن و باز کردن افق ديدشون رو کشف مي‌کنن؛ با نوشتن يا نقاشي کردن يا سفر کردن، ... بعضي‌ها متوجه مي‌شن که باز شدن افق ديد و نگاه کردن به جهان خارج از چارچوب‌هاي مرسوم نه تنها لذت فردي به همراه داره بلکه در دراز مدت کيفيت زندگي جمعي رو هم بهبود مي‌بخشه. اما مسئله اينجاست که با چه ابزاري مي‌شه به بچه‌ها نشون داد بهتر ديدن جهان در نهايت زندگي رو لذت‌بخش‌تر مي‌کنه.
فکر کردم بايد به بچه‌ها نشون داد آدم‌هايي از اين دست چه خصوصياتي دارن. آدم‌هايي که لذت زندگي رو مي‌شه در چشم‌هاشون ديد؛ در اميدواريشون، در هدفمند بودنشون، در غرولند نکردن‌هاشون، در رضايت خاطرشون، در سبکي بي‌پايانشون و در عشقي که در کلامشون جاريه. به نظرم راه‌حلي خوبي اومد براي اينکه فرق آدمي رو که در چارچوب‌هاي ثابتي گير افتاده رو با آدمي که به دنبال شناخت بهتر زندگيه نشون بدم. فقط يک مشکل کوچيک براي خودم مونده. دور و برم آدم‌هايي که بشه با انگشت نشون داد و گفت من از اين آدم حرف مي زنم به طرز دردآوري کميابه.

اين نوشته در تاريخ 2008/09/02 نوشته شده است.

ماجرای کتاب خانم جزایری دوما در مدرسه ما

کتاب عطر سنبل، عطر کاج يکي از کتاب‌هايي بود که من براي کلاس نوشتار خلاق انتخاب کرده بودم. از اونجا که کتاب کم حجم نبود تو کلاس به خوندن يکي از داستان‌ها اکتفا کرديم و مطالعه باقي کتاب به بچه‌ها محول شد. من براي اینکه مطمئن بشم بچه‌ها کتاب رو کامل مي‌خونن از مدرسه خواستم کتاب رو خودش خریداری کنه و در اختیار بچه ها قرار بده تا جای بهانه برای کسی باقی نمونه. سر کلاس هم چند بار تذکر دادم که يکي از سوالات امتحان آخر ترم قطعا از کتاب جزايري دوما انتخاب خواهد شد. فرآيند خريد کتاب کمي طول کشيد و بعضي از بچه‌ها خودشون کتاب رو خريدن و لاجرم تعدادي از کتاب‌ها روي ميز دفتردار مدرسه باد کرد.
از جريان خريد کتاب مدتي گذشت. ناظم هر بار چشمش به من میفتاد غر و لندش شروع می¬شد که نمی¬دونه با کتاب¬های باقیمونده چه کنه. من هم که راه حلي به ذهنم نمي¬رسيد هر بار شونه‌هام رو بالا مي¬نداختم و بحث رو عوض مي‌کردم. روز امتحان طبق معمول پله‌ها رو دو تا يکي بالا مي‌رفتم تا به موقع سر جلسه امتحان حاضر بشم که خانم الف، دفتردار مدرسه جلوم رو گرفت. برگه‌هاي امتحاني من دستش بود و همانطور که به سوال مربوط به کتاب عطر سنبل، عطر کاج اشاره مي‌کرد گفت: "خانم چپ‌کوک عجب سوال جالب دادین. منم کتاب رو خوندم. يعني راستش رو ميز بود، حوصله‌م هم سر رفته بود، برداشتم کتاب رو ورق زدم. ديدم اِ اين خانوم فيروزه آبادانيه. آخه ما هم آباداني هستيم. ديگه کتاب رو تا آخرش خوندم. چقدرم خنده‌دار بود."
با خانم الف تا سالن امتحان رفتيم. خانم الف گاهي روي برگه‌هاي بچه‌ها خم مي‌شد و جواب سوال مربوط به شخصيت فيروزه رو مي‌خوند. يکي از بندهاي سوال اين بود که با توجه به داستان‌هاي مجموعه بچه‌ها تصويري از فيزيک ظاهری و روحيه شخصيت فيروزه ارائه کنن. بعد از امتحان همونطور که برگه کلاس¬های مختلف رو دسته¬بندی می¬کردم از خانم الف پرسیدم: "شما زیاد کتاب می خونین؟" خانم الف همونطور که یکی از برگه ها رو ورق می زد گفت: "نه خیلی. ولی این یکی خیلی بامزه بود. این نوشته¬های فیروزه خانم هم واسه ما ماجرا شده. مامان و بابای من پدر و مادر این خانم جزایری رو می¬شناختن. دیگه وقتی موضوع کتاب رو براشون گفتم جفتی نشستن خوندنش. مامانم گیر داده بود که این فیروزه خیلی دروغگوه. باباش خیلی¬م خوب انگلیسی حرف می¬زده. بابامم گیر داده بود به مامانم که تو که انگلیسی بلد نیستی. اون بابا یه چیزی بلغور می¬کرده تو هم فکر می کردی انگلیسیه."
يک ماه پيش که براي رسيدگي به تنها برگه اعتراضي يکي از شاگردام به مدرسه رفتم مشاور برنامه‌ريز دبيرستان، خانم ب، روي پله‌ها ايستاده بود. کمي خوش و بش کرديم و از گروني و گرما و صف‌هاي طولاني بنزين حرف زديم. خواستم خداحافظي کنم که خانم ب گفت: "راستي خانم چپ‌کوک من اين کتاب عطر سنبل رو خوندم. چقدر جالب راجع به فرهنگ ما نوشته. نمي‌شه يه چند تا کتاب اينجوري معرفي کنيد که هم داستان باشه هم به شناخت فرهنگ خودمون کمک کنه. فکر کردم اصلا يه درسي بذاريم براي بچه‌ها، از اين چيزها ياد بگيرن يه کم خودشون رو بشناسن."
راستش باورم نمي‌شد تلنبار شدن چند تا کتاب روي ميز ناظم، معلم‌ها رو هم درگير کتاب کنه. به خانم ب قول دادم سري به کتاب‌فروشي‌ها بزنم و ببينم آيا کتابي که به شکل داستاني باشه و حرفي از خودمون بزنه که کمي شعورمون رو بالا ببره! پيدا مي‌شه يا نه.
قضيه رو پاک فراموش کرده بودم تا ديروز که ناظم مدرسه زنگ زد. گفت مدرسه می¬خواد برای سال آینده یه کم روی کتاب¬خونی کارکنه تا بچه¬ها بیشتر به کتاب خوندن علاقه¬مند بشن. از من خواست خودم رو برای یه برنامه دو ساعته توی آبان آماده کنم تا برای بچه¬ها در مورد کتاب خوندن حرف بزنم. البته نه اونجوری که تلویزیون توی برنامه کودک حرف می¬زنه و یه مشت جمله کلیشه¬ای که مادربزرگ منم حفظه غرغره می¬کنه. همونطور که ناظم حرف می¬زد روی تقویم سال بعد تحصیلی برنامه کتابخونی رو علامت زدم. خواستم خداحافظی کنم که ناظم گفت: "راستی خانم چپ¬کوک یه چیزی بپرسم. این دختر خواهر من کتاب عطر سنبل رو خونده، خوشش اومده. واسه تولدش بردم. دو هفته ست بهش قول دادم بپرسم کتاب این مدلی بازم هست یا نه. ولی انقده گرفتارم هی یادم می ره بهتون زنگ بزنم."
به ناظم مدرسه قول دادم سری به کتاب فروشی¬ها بزنم و ببینم آیا کتابی پیدا می¬شه که مثل کتاب عطر سنبل جذاب باشه و حرفی در مورد خودمون بزنه و شخصیت¬هاش اسمهای عجیب و غریب نداشته باشن و از جنس خودمون باشن. از جنس چپ کوک یا از جنس خانم ناظم و دفتردار و مشاور مدرسه.

اين نوشته در تاريخ 2008/08/30 نوشته شده است.

۱۳۸۹ تیر ۲۱, دوشنبه

نامه يک ‌کوک‌بالا به يک چپ‌کوک

چپ‌کوک عزيز بنده پست آخر شما را خواندم. نظرات دوستان را هم خواندم و به اين نتيجه رسيدم که همانطور که آقاي ناصر فکوهي عزيز به عنوان يک روشنفکر نتوانسته بر شما شهروند عزيز تاثير بگذارد. شما شهروند عزيز هم نتوانسته‌ايد با پست‌تان بر ديگر شهروندان عزيز تاثير بگذاريد. چرا ؟ دليل اولش مي‌تواند اين باشد که پست شما هم به اندازه ‌مقالات روشنفکري موجود تخمي‌ست و شما اصلا نتوانستيد اين دغدغه را در ذهن ديگر شهروندان عزيز ايجاد کنيد که خلايق! وقت آن رسيده که دوباره روشنفکر را تعريف کنيم و بگوئيم چه انتظاري از روشنفکر داريم. اصولا قرار است اين قشر عزيز چه غلطي بکند. چه‌طور نان بخورد. چه‌طور فکر کند. فکرش را چطور بيان کند که امثال شما چپ‌کوک عزيز خرفهم شويد. دليل دومش مي‌تواند اين باشد که اصولا دغدغه شما در باب ضرورت فکر کردن بر مبناي اطلاعات داخلي و موجود، دغدغه ديگر گروه‌هاي شهروند وبلاگ‌خوان نيست و ديگران به تخمشان هم نيست که اصلا بايد يا نبايد قشر روشنفکر داشته باشيم. اين به تخم نبودن هم سه دليل مي‌تواند داشته باشد يا شما برج عاج نشينيد و حرف مفت مي‌نزنيد. يا شهروندان عزيز برج عاج نشينند و نمي‌شنوند. يا هيچکداممان را در برج‌ها راه نمي‌دهند و همگي پاي برج‌ها خماريم و حاليمان نيست.
چپ‌کوک عزيز حتما اين لطيفه را شنيده‌ايد که نقل مي‌کنند يکي از هم‌وطنانمان عازم فرانسه بود و زبان نمي‌دانست. دوستان توصيه کردند ابتداي هر کلمه يک لِ بياورد و خودش را خلاص کند. دوست عزيز ما از هواپيما پياده شد و گفت: لِ تاکسي. تاکسي ايستاد. گفت: لِ رستوران. تاکسي جلوي يک رستوران شيک ترمز کرد. دوست عزيز ما منوي غذا را ديد. چيزي سر در نياورد. گفت: لِ چلو‌کباب. چلوکباب زعفراني حاضر شد. دوست عزيز ما سير خورد. آروغي زد. يک‌بري نشست. بادي به غبغب انداخت و به گارسون گفت: عجب زبون تخمي مسخره‌اي داريد. گارسون صورتحساب را روي ميز گذاشت و گفت: دوست عزيز اگر من ايراني اينجا نبودم به شما لِ‌گوز هم نمي‌دادند. حالا حکايت ماست. بنده هم فکر مي‌کنم اگر همين چهارتا کتاب ترجمه هگل و لاکان و فوکو و دريدا را از قشر روشنفکر فعلي ما بگيرند انديشه که هيچ، لِ‌گوز هم نمي‌تواند توليد کند.
اين گونه است که چاره‌اي جز اين نداريم که روشنفکر را دوباره تعريف کنيم. روشنفکري که حرف ديگران را نشخوار نکند. اول بلد باشد فکر کند و دوم بتواند با دستمايه موجود چيزي براي خودمان بسازد.
امضاء : کوکِ ‌بالا


اين پست در تاريخ 2008/07/20 نوشته شده است.

روشنفکر حذف مي‌شود چون "مي‌تواند" حذف بشود

سايت هفتان در تاريخ 22 تيرماه به مقاله‌اي از ناصر فکوهي در روزنامه کارگزاران با عنوان "روشنفکران: جادوگران عصر جديد" ارجاع داده است. قاعدتا مقاله‌اي با اين عنوان بايد سوالاتي از اين دست را پاسخ بدهد که چگونه يا چرا روشنفکران جادوگران عصر جديد هستند؟ چه تاثيري در عصر جديد دارند که مي‌توان واژه جادوگر را به آنها نسبت داد؟ چه جايگاهي در مناسبات سياسي- فرهنگي يا اقتصادي جامعه دارند؟ چه جايگاهي در شبکه اطلاعاتي دارند؟ اينکه روشنفکران جادوگران عصر جديدند مختص غرب است يا مختص جامعه کنوني ما يا حتي جهان‌شمول است؟
مقاله هيچ ربطي به اين سوال‌ها ندارد. پاراگراف اول اشاره‌اي کوتاه و نامربوط به روشنفکرستيزي در دوره‌هاي تاريخي‌ دارد، سوزاندن متهمان توسط دستگاه تفتيش عقايد، کشتار مسيحيان اوليه در روم باستان و ناگهان کتاب‌سوزي در آلمان نازي. پاراگراف دوم اين نکته را ذکر مي‌کند که اصولا کم پيش مي‌آيد در دوره‌اي از تاريخ همه آدم‌ها يک فکر و يک عقيده داشته باشند و اصولا تفاوت در انديشه امري طبيعيست. بلافاصله نويسنده اين سوال را مطرح مي‌کند که چرا طي صد سال گذشته روشنفکران ايراني "به نوعي مرغ عزا و عروسي" بوده‌اند؟ نويسنده در چند جمله که معني چندان واضحي هم ندارد مي‌گويد: "جامعه از يک سو روشنفکران را آدم‌هايي جدا از مردم، بي‌ريشه، بي‌تاثير، پناه گرفته در برج عاج، بي‌درد، کافه نشين، اخيراً بي‌سواد، بي‌خبر از همه چيز، بيکار… معرفي مي‌کند ولي از طرف ديگر تمايل دارد هر بار که جشني برپا مي‌کند يا به عزايي مي‌نشيند اين روشنفکران را هم به زور سر ميز غذا، البته در ميان سفره و در قالب مرغي قرباني و بريان شده بنشاند و شادي‌اش را با له کردن و تکه‌تکه کردن و خوردن آنها تکميل کند يا غم و نوميدي خود را با خوراندن آنها به عزاداراني که بر سر سفره نشسته‌اند فرونشاند و با به فراموشي سپردن زخم‌زبان‌هاي تند و تيز آنها، رشته کلام را به شيرين سخناني بسپارد که در جشن‌ها براي شادي بيشتر صاحبخانه دعا مي‌کنند و در عزا براي شادي روح ارواح او"‼
در پاراگراف سوم نويسنده که سخت از بدبختي روشنفکران به دردآمده نوک پيکان اتهامش را طرف هر کس غير از روشنفکران مي‌گيرد و مي‌گويد: "به راستي چرا چنين نفرت بيهوده و ابلهانه‌اي از روشنفکران وجود دارد." در ادامه خودش پاسخ مي‌دهد. مي‌گويد زيرا آنها که دشمن روشنفکران هستند نمي‌فهمند دوره استعمار و پسا استعمار به پايان رسيده‼ زيرا روشنفکران هميشه بر خلاف جريان آب شنا کرده‌اند و تفاوتشان از بقيه، ديگران را ترسانده. زيرا روشنفکر در مقابل ساده‌پنداري‌ها و تقليل واقعيت کوتاه نمي‌آيد! و محکم ايستاده. در پاراگراف آخر هم نويسنده که سخت منقلب شده گويي بر سرنوشت تلخ خود گريه مي‌کند و مي‌گويد روشنفکر هميشه تنها بوده و هميشه درد کشيده.
روشنفکر سرمايه‌اش انديشه‌است و ابزار بيانش کلام و در دنياي امروز تصوير. من شهروند انتظار دارم انديشه‌اي منسجم، داراي منطق و پيش‌برنده از متخصص فکر ببينم. انتظار دارم روشنفکر به عنوان کسي که کارش فکر کردن است دنياي انديشه را کمي جلوتر از من ببيند و به زبان من بيان کند. انتظار دارم روشنفکر به شهروند عامي کمک کند اتفاقات و رويدادهاي اطرافش را بهتر درک کند و از زاويه‌اي ديگر ببيند. انتظار دارم روشنفکر به عنوان کسي که ابزار عملش را خوب مي‌شناسد چنان از واژه و تصوير استفاده کند که مرا به بيشتر فکرکردن ترغيب کند نه گرفتار سردرگمي و ابهام بي‌محتوا کند. مقاله بالا که اتفاقا نمونه‌اي‌ست از مقالات روشنفکري امروز –که تازه براي عامه مردم و در روزنامه کثيرالانتشار چاپ شده- کداميک از پارامترهاي بالا را دارد؟ مجموعه مقالات روشنفکري يا اصرار دارد تصوير فنا شده و قرباني شده از روشنفکر ارائه دهد. تصويري که در آن جامعه نمک‌نشناسي‌ست که نمي‌فهمد چگونه روشنفکر براي او فنا شده. يا چنان مي‌نويسد و به تصوير مي‌کشد که حتي در جامعه نخبه هم توان برقراري ارتباط ندارد. البته روشنفکر امروز ما مي‌تواند ديدگاهي مشخصي اختيار کند و بگويد من روشنفکر براي قشر فرهيخته و نخبه توليد انديشه مي‌کنم و تفسير و ساده‌سازي و عامه‌فهمي انديشه‌هايم را به منتقد مي‌سپارم تا اين انديشه‌هاي پيچيده به کمک راهنمايي و تفسير براي مردم قابل هضم شود. روشنفکر امروز ما در ذهن مخاطبش را قشري محدود و نخبه اختيار مي‌کند و براي او داستان و مقاله مي‌نويسد و نقاشي مي‌کند اما در مقابل جامعه داد و فغان سرمي‌دهد که چرا براي ما و درد ما ارزشي قائل نيستند. مقاله آقاي ناصر فکوهي نه من شهروند را تکان مي‌دهد، نه به فکر وادار مي‌کند، نه سوالي در ذهنم ايجاد مي‌کند، نه حتي در پاسخ به سوالاتي که خود طرح مي‌کند جوابي مي‌دهد که در خور يک متخصص فکر باشد. چنين مقاله‌اي به راحتي "مي‌تواند" از زندگي من گذر کند و تاثيري نگذارد و به راحتي سبب مي‌شود من شهروند روشنفکر را غيرخودي بدانم. کسي که از دنياي ديگر و به زبان ديگر و مهمتر از همه براي مخاطبيني ديگر حرف مي‌زند.


اين پست در تاريخ 2008/07/18 نوشته شده است