۱۳۸۹ مرداد ۱۹, سه‌شنبه

در باب نويسندگي – قسمت دوم

در بخش اول نويسندگي را در تعريفي ساده اين‌طور تصوير کردم که نويسنده متفکري‌ست که مي‌نويسد. بنابراين نويسنده بايد دو توانمندي مشخص داشت باشد؛ اول اينکه بتواند خوب فکر کند و دوم اينکه بتواند فکرش را خوب بنويسد. از ديد من فرد با اعمال اين دو پارامتر مستقل از اينکه در چه حيطه مي‌نويسد و با چه ترفندي داستانش را براي خواننده نقل مي‌کند نويسنده است. اين داستان مي‌تواند نقلي از تاريخ باشد. داستاني براي فهم بهتر يک پديده فيزيکي باشد يا زندگي آدم‌هايي باشد که اطراف ما مي‌آيند و مي‌روند. اما سوال دوم اينست که آيا نوشتن پيش‌نياز خاصي احتياج دارد. اين سوال براي خيلي از کساني که قبل از پيدا کردن حرفي براي گفتن دست به نوشتن مي‌برند پيش مي‌آيد به خصوص براي کساني که بين عرصه‌هاي نوشتن، ادبيات داستاني را انتخاب مي‌کنند. به نظرم جواب در چگونگي مطرح شدن همين سوال مستتر است. چه مي‌شود که کسي فکر مي‌کند براي نوشتن بايد چيزهايي بياموزد. چه مي‌شود که بخشي از شرکت‌کنندگان جلسات اسطوره‌شناسي، نقدادبي ،نشانه‌شناسي، فلسفه و غيره را کساني تشکيل مي‌دهند که قصد نويسنده شدن دارند. خيلي از نويسنده‌هاي تازه‌کار کم و بيش در اولين تصاويري که خلق مي‌کنند وا مي‌مانند. نمي‌دانند چطور خواسته ذهني‌شان را به تصوير بکشند. نمي‌دانند چطور پريشاني شخصيتشان را تصوير کنند. گروهي همان ابتداي کار اين نقصان را گردن ناتواني زبان مي‌اندازند. گروهي که مصرترند اشکال را در ناداني‌شان جستجو مي‌کنند؛ ناداني در فن نوشتن. کلاس‌هاي داستان‌نويسي پر از مشتاقان ادبياتي‌ست که فکر مي‌کنند يادگيري فنونِ پاي کتاب نشاندن خواننده راهشان را باز خوهد کرد. گروهي از اين هم فراتر مي‌روند. فکر مي‌کنند ندانستن اسطوره‌ها، مکتب‌هاي فکري، فلسفه و .. عامل ناتوانيشان شده. بدين ترتيب بخش عمده‌اي از پتانسيل داستان نويسي به بي‌راهه مي‌رود. من بدون اينکه دخالت عواملي از اين دست را در ناتواني نويسنده رد کنم معتقدم علت اصلي در اينگونه ناتواني‌ها نيست. شايد چيزي که کمتر نويسنده‌ها از آن حرف مي‌زنند اينست که ناتواني در نوشتن يک تصوير بيشتر به دليل اينست که نويسنده تازه‌کار واقعا نمي‌داند چه مي‌خواهد بگويد. به عبارتي آن ايده خامي که در ذهنش پرورانده را به خوبي نفهميده. نويسنده زماني مي‌تواند واژه‌هاي خوب براي تعريف يک نانوا در داستانش پيدا کند که درکي از دنياي دروني، اعتقادات، باورها و رفتارهاي يک نانوا داشته باشد. براي فهم اين مسئله بايد فهمي از فقر و حرارت کوره‌اي که او دوازده‌ساعت پايش مي‌ايستد داشته باشد. براي فهم فقر بايد بداند فقر را کجاي کره زمين نگاه مي‌کند. اگر نانوايش ايراني‌ست بايد درکي نسبي از جايگاه و تعريف فقر در فرهنگ ايراني داشته باشد. نويسنده در جريان نوشتن قدم به قدم فکر مي‌کند و قدم به قدم همه آنچه نياز دارد را مي‌تواند پيدا کند. واقعيت اينست که همه آنچه نويسنده لازم دارد در جريان نوشتن خودش را نشان مي‌دهد. کافي‌‌ست نويسنده به دنبال روشن کردن ابهام‌ها برود و کار تمام است. نويسنده تازه‌کاري که متوجه اين نقاط نيست به جاي بهتر ديدن دنياي اطرافش يا مطالعه کتاب‌ها در جهتي که به سوالاتش پاسخ دهد دنبال اطلاعات ديگري مي‌رود که اگر چه مفيد است اما گام اول نيست. گام اول در نوشتن، بکاربردن کلمه است. همانطور که گام اول در نقاشي، کشيدن خط است. خط‌هاي راست و بلند و پر قدرت. پيش‌نياز نوشتن فقط تجربه نوشتن است. تجربه نوشتن، تجربه دقيق‌تر ديدن اطراف است. تجربه بهتر خواندن کتاب‌هاست. تجربه درک آدم‌هايي‌ست که قرار است شخصيت داستان يا حتي خواننده باشند. خلاصه بگويم پيشنياز نوشتن، احاطه به چيزي‌ست که نويسنده مي‌خواهد بنويسد.
آنچه من اينجا گفتم به معني رد عناصري که به عنوان ابزار قدرت يک نويسنده مطرح مي‌شود نيست. نويسنده‌هاي خوب اغلب حجم قابل توجهي اطلاعات متعدد دارند. از نويسنده‌ داستان‌هاي علمي تخيلي گرفته تا ستون‌نويس‌هاي روزنامه‌ها. نويسنده خوب منطق قوي دارد. نويسنده خوب مشاهده‌گر خوبي‌ست؛ حتي اگر بخش عمده نوشته‌هايش رنگ و بوي خيال‌پردازي داشته باشد. نويسنده خوب جسور است و ذهن خلاقي دارد. نويسنده‌هاي خوب اغلب دغدغه‌هايي را به چالش مي‌کشند که در تاريخ بشر ماندگار شده و هنوز جواب قاطع و روشني برايشان نيست. اما نکته اينجاست که گام اول، گامي که بلند است و بسيار زمان‌بر، همان تجربه کلمه است.


اين نوشته در تاريخ 2008/09/12 نوشته شده است.

در باب نويسندگي (1)

در طول چند ماه گذشته ايميل‌ها و نظراتي دريافت کردم که سوالاتي را در زمينه نويسندگي مطرح مي‌کردند. مجموعه سوالات را مي‌شد در سه سوال اصلي خلاصه کرد. پرسش اول اينکه چطور مي‌شود نويسنده شد؟ پرسش دوم اينکه آيا نويسندگي پيش‌زمينه خاصي نياز دارد؟ و پرسش آخر اينکه آيا کلاس‌ها و کارگا‌ه‌هاي داستان‌نويسي کمکي به نويسنده شدن مي‌کنند يا نه؟ قصد دارم نظرم در مورد هر سوال را در يک پست جداگانه به بحث بگذارم. قطعا نوشته من فقط يک نظر است و ارزش يک راي را دارد. نظرات ديگران مي‌تواند تا حد زيادي در غني شدن پاسخ اينگونه سوال‌ها موثر باشد.

پرسش اول: چطور مي‌شود نويسنده شد؟
روزي دانشجويي در جلسه سخنراني يکي از نويسندگان به‌نام دستش را بالا برد و پرسيد: "استاد من مي‌خوام نويسنده بشم اما نمي‌دونم بايد چکار کنم." نويسنده بلافاصله جواب داد: "دوست عزيز به جاي شرکت در اينگونه جلسات گوشه دنجي پيدا کن و بنويس." به باور من نويسنده شدن يعني نوشته شدن. اگر کسي توانست دنياي ادراک خودش را در قالب نوشته بگنجاند نويسنده است. با اين حساب هر کسي که دفترچه يادداشت روزانه‌اي دارد يا گاهي دريک فضاي مجازي احساسات و دريافت‌هايش را به معرض خوانش ديگران مي‌گذارد نويسنده است. اما در واقع جامعه گروه خاصي را به عنوان نويسنده مي‌شناسد. شايد دقيق‌تر باشد بگويم که جامعه بر اساس آثار خاصي امتياز نويسنده بودن را به افراد اعطا مي‌کند. عاملي وجود دارد که يک دفترچه يادداشت روزانه را از يک اثر هنري جدا مي‌کند. مي‌خواهم براي نزديک شدن به تجسم يک نويسنده سوال ديگري را مطرح کنم. زندگي يک نويسنده چه فرقي با زندگي ديگران دارد يا شايد بايد بپرسم چه چيزي زندگي يک نويسنده را از زندگي ديگران متمايز مي‌کند؟ چه بر افکار يک نويسنده مي‌گذرد؟ سيگار مي‌کشد و قهوه مي‌خورد و به ياس و نااميديش مي‌انديشد؟ روابط عجيب و غريب جنسي دارد؟ کفشش پاره است و زير بغلش سوراخ است؟ موهايش را مي‌بافد يا گوشه کافه‌ها پرسه مي‌زند و از هر چيزي با هيجان زياد حرف مي‌زند؟ شورشگر است؟ سنت‌شکن است؟ ديوانه است؟
من فکر مي‌کنم نويسنده کسي است که صدايي دروني به او مي‌گويد تو حرفي براي گفتن داري. چيزي که مي‌خواهي ديگران بشنوند. چيزي که شنيده شدنش براي تو مهم است؛ بسيار مهم است. آنقدر که نمي‌تواني از اين شنيده شدن چشم بپوشي. آنچه نويسنده مي‌خواهد بگويد شايد اغلب داستان ساده‌ و تکراريي باشد اما آنچه گفتن همين داستان ساده را براي نويسنده بسيار مهم و حياتي مي‌کند حرفي‌ست يا عقيده‌اي‌ست يا سوالي‌ست که پشت داستان خوابيده است. فرق نويسنده با ديگران شايد در همين نکته باشد. پسِ داستان‌هاي ساده يک چالش مهم پنهان شده است. چالشي که ديگران به واسطه نگاه آسان‌گيرشان احتمالا از آن غافلند يا ترجيح مي‌دهند غافل بمانند.
بخشي از وجود نويسنده دائم در حال فکر کردن است. او دعواي ساده دو لات بي‌سروپا در خيابان را مثل ديگران نمي‌بيند. در جريان دعوا مردها را با دقت نگاه مي‌کند. از سوراخ پاشنه جوراب يکي گرفته تا پرش آرام و نامحسوس پلک ديگري. نويسنده در ذهنش صدا و آواي کلام مردها را ضبط مي‌کند. براي دعوا دلايلي بيش از دلايل پيش پا افتاده دور و بري‌ها پيدا مي‌کند. پرونده دعواي دو همشهري در يک ظهر داغ تابستاني با عبارت ساده‌اي مثل " آقا اعصاب‌ها داغونه" در ذهنش بسته نمي‌شود. نويسنده نسبت به عواطف و مناسبات انساني حساس است و سعي مي‌کند درون آدم‌هاي اطرافش را کنکاش کند. نويسنده نمي‌تواند راحت قضاوت کند زيرا اغلب براي رفتارهاي انساني دلايل متعددي در ذهنش طرح مي‌کند. اين همه را گفتم که بگويم به نظرم نويسنده دنيايي پويا، پرسوال و پر از گفتگو در درونش دارد. در اين دنياي دروني ايدئولوژي‌ها، فلسفه‌ها و ديدگاه‌ها با رفتارها و کردارهاي آدمي مطابقت داده مي‌شود. نظريه‌هاي علمي و جهان‌بيني‌ها به چالش کشيده مي‌شوند. دانش بشري، هر آنچه‌ که تا به امروز کشف و ضبط شده در ذهن نويسنده يک قانون مسلم و قطعي نيست، بلکه ميداني‌ست براي محک‌خوردن با رفتارهاي آدمي. شخصيت‌هاي داستان‌هايي که ماندگار شده‌اند اغلب آدم‌هاي عجيب و غريبي نيستند. موقعيت‌هاي داستاني هم اغلب موقعيت‌هاي آشنايي‌ست. حتي در بسياري از موارد قصه‌اي که روايت مي‌شود هم قصه‌ نو و تازه‌اي نيست. شايد قصه‌هاي داستان‌هاي بزرگ بارها و بارها ميان مردم تعريف شده باشد. اما آنچه نويسنده تعريف مي‌کند به واسطه نگاه عميقي که به لايه‌هاي مختلف روان آدم‌ها يا تحولات و تغييرات يک اجتماع دارد عمق پيدا مي‌کند و از قصه‌هاي روزمره جدا مي‌شود.
مي‌خواهم حرفم را تا به اينجا اينطور خلاصه کنم که نويسنده متفکري‌ست که مي‌نويسد. هر نويسنده‌اي بر حسب علاقه شخصيش از زاويه‌هاي خاصي به يک رويداد نگاه مي‌کند. نويسنده‌اي که علاقه‌مند تاريخ است در نوشته‌هايش رگه‌هايي از تحليل‌هاي عميق تاريخي ديده مي‌شود. نويسنده‌اي که اسطوره‌ها جذبش کرده‌اند در نوشته‌هايش اسطوره‌ها را به ميدان مي‌کشد. آنچه همه نويسندگان را با علايق مختلف و گرايش‌هاي مختلف در کنار هم قرار مي‌دهد نگاه عميق و گستاخ آنها در به چالش کشيدن يک عرصه خاص است. اگر بخواهم دقيق‌تر متفکر را تعريف کنم نويسنده اينگونه در نظرم تجسم مي‌شود: نويسنده کسي است که در زندگي خود و ديگران به کنکاش مي‌پردازد. خوب مي‌بيند. سوال مي‌کند و براي سوال‌هايش به دنبال جواب مي‌گردد. داستان قصه‌اي است که به بهانه آن نويسنده فکرش را در حيطه‌اي خاص به نمايش مي‌گذارد. به عبارتي نويسندگي يکي از زبان‌هاي بيان فکر است. زباني که در آن به واسطه کلام و قصه انديشه‌اي بازگو مي‌شود. پس هر کس فکر مي‌کند، سوال مي‌کند، به دنبال پاسخ مي‌رود و نتيجه اين جستجويش را در قالب يک نوشته پياده مي‌کند نويسنده است.
ابزار نويسنده شدن خوب ديدن، فکر کردن و نوشتن است. از هر زمان که اين سه عامل کنار هم قرار بگيرند نويسندگي آغاز مي‌شود.

اين نوشته در تاريخ 2008/09/05 نوشته شده است.

چرا‌هاي مهم بچه‌ها

سر کلاس نقد ادبي يکي از بچه‌ها پرسيد: خانوم نويسنده دقيقا در مورد چي مي‌نويسه؟ سوال سختي بود. ده دقيقه بيشتر تا انتهاي زنگ نمونده بود و از اونجا که آخرين جلسه کلاس‌هاي تابستوني بود مي‌خواستم جواب بسته شده قابل قبولي به شاگردم بدم. گفتم: نويسنده دنيايي رو که مي‌بينه مي‌نويسه. اين دنيا مي‌تونه يه دوره‌اي از تاريخ باشه. يه شهر باشه. يه رابطه دو نفره باشه يا حتي مي‌تونه دنياي دروني يه آدم باشه. يکي ديگه از بچه‌ها حرفم رو قطع کرد: خوب اين به چه درد مي‌خوره؟ ما که خودمون چشم داريم مي‌بينيم. گفتم: دقيقا نکته همينجاست. نويسنده معمولا چيزهايي رو مي‌تونه ببينه که ديگران نمي‌بينن. نويسنده، خوب مي‌تونه ببينه. نويسنده وقتي چيزي رو مي‌بينه، کنکاشش مي‌کنه. به عبارتي نويسنده افق ديد بازتري داره. قيافه‌ها همه بهت‌زده بود. واسه اينکه قضيه ملموس بشه گفتم: بذارين يه مثال بزنم. اگه شما راه بيفتين و سفر کنين، مي‌بينين بين توريست‌ها يه گروه جوون کم سن وسال هم هست. دختر و پسر‌هاي جووني که راه مي‌افتن تا دنيا رو ببينن. اين جماعت معمولا مي‌خواد ببينه بقيه دنيا چه‌جوري به زندگي نگاه مي‌کنه. آدم‌هاي شکم‌سيري هم نيستن. اين‌جوري نيست که از بس پولدار و مرفه‌ن به فکر اين کارها ميفتن. اتفاقا اين گروه معمولا خيلي سبک و کم‌خرج سفر مي‌کنن. خيلي از اوقات پول مورد نياز يا غذاي مورد نيازشون رو در طول سفر و با کارهاي کوچيک مثل ظرف شستن، تميز کردن يه کافه يا ساز زدن در ميارن. بچه‌ها زدن زير خنده. چند نفر اه و پيف کردن. يکي با تعجب پرسيد: خوب چرا پول نمي‌برن؟ گفتم: واسه اينکه پول شانس ديدن و تجربه کردن رو ازشون مي‌گيره. نمي‌ذاره با مردم حرف بزنن، باهاشون ارتباط برقرار کنن. خيلي‌هاشون بين مردم کشور ميزبان دوست پيدا مي‌کنن. يکي پرسيد: دوست اين‌جوري به چه درد مي‌خوره؟ گفتم داشتن دوست‌هايي که خيلي با آدم متفاوتن افق ديد رو باز مي‌کنه. شما مي‌تونين تو موارد کوچيک و ريز ببينين چطور آدم‌ها مي‌تونن متفاوت از هم فکر کنن و در عين حال هر کدومشون جاي خودشون درست فکر کنن. اين مسئله کمک مي‌کنه ما بهتر همديگر رو تحمل کنيم. درضمن اينکه داشتن دوست معمولا آدم‌ها رو خوشحال مي‌کنه. مي‌خواستم بگم خوشبخت هم مي‌کنه. احساس امنيت هم ايجاد مي‌کنه. احساس هم‌دردي هم ايجاد مي‌‌کنه. اما قيافه‌ها بدجور بهت‌زده بود. يکي گفت: يعني پول هتلشونم نمي‌برن؟ گفتم اينا معمولا يه جاهايي مي‌خوابن مثل مهمون‌خونه‌ها و چون مطمئن بودم هيچکس مهمون‌‌خونه نديده گفتم: يه اتاق با چند تا تخت که دست‌شويي و حمومش با اتاق‌هاي ديگه مشترکه. از امکانات رفاهي هم خبري نيست. تقريبا فقط يه جاي خوابه. يکي ديگه از بچه‌ها با همون حالت متعجب پرسيد: يعني نمي‌رن هتل؟ گفتم نه. دو سه نفر به هم نگاه کردن و با تعجب گفتن: پس اصلا واسه چي مي‌رن سفر؟
زنگ خورد و من جواب درستي به سوال بچه‌ها ندادم. در طول اين هفته با خودم فکر مي‌کردم بايد از قبل جوابي براي يه چنين سوال‌هايي آماده کنم که موقع جواب دادن سر از ناکجا‌آباد در نيارم. اما وقتي سوال‌هاي مشابهي که قبلا هم از من پرسيده شده بود کنار هم گذاشتم به اين نتيجه رسيدم که اغلب سوال‌ها جواب مشابهي دارن. قضيه اينه که بعضي‌ها لذت فکر کردن و باز کردن افق ديدشون رو کشف مي‌کنن؛ با نوشتن يا نقاشي کردن يا سفر کردن، ... بعضي‌ها متوجه مي‌شن که باز شدن افق ديد و نگاه کردن به جهان خارج از چارچوب‌هاي مرسوم نه تنها لذت فردي به همراه داره بلکه در دراز مدت کيفيت زندگي جمعي رو هم بهبود مي‌بخشه. اما مسئله اينجاست که با چه ابزاري مي‌شه به بچه‌ها نشون داد بهتر ديدن جهان در نهايت زندگي رو لذت‌بخش‌تر مي‌کنه.
فکر کردم بايد به بچه‌ها نشون داد آدم‌هايي از اين دست چه خصوصياتي دارن. آدم‌هايي که لذت زندگي رو مي‌شه در چشم‌هاشون ديد؛ در اميدواريشون، در هدفمند بودنشون، در غرولند نکردن‌هاشون، در رضايت خاطرشون، در سبکي بي‌پايانشون و در عشقي که در کلامشون جاريه. به نظرم راه‌حلي خوبي اومد براي اينکه فرق آدمي رو که در چارچوب‌هاي ثابتي گير افتاده رو با آدمي که به دنبال شناخت بهتر زندگيه نشون بدم. فقط يک مشکل کوچيک براي خودم مونده. دور و برم آدم‌هايي که بشه با انگشت نشون داد و گفت من از اين آدم حرف مي زنم به طرز دردآوري کميابه.

اين نوشته در تاريخ 2008/09/02 نوشته شده است.

ماجرای کتاب خانم جزایری دوما در مدرسه ما

کتاب عطر سنبل، عطر کاج يکي از کتاب‌هايي بود که من براي کلاس نوشتار خلاق انتخاب کرده بودم. از اونجا که کتاب کم حجم نبود تو کلاس به خوندن يکي از داستان‌ها اکتفا کرديم و مطالعه باقي کتاب به بچه‌ها محول شد. من براي اینکه مطمئن بشم بچه‌ها کتاب رو کامل مي‌خونن از مدرسه خواستم کتاب رو خودش خریداری کنه و در اختیار بچه ها قرار بده تا جای بهانه برای کسی باقی نمونه. سر کلاس هم چند بار تذکر دادم که يکي از سوالات امتحان آخر ترم قطعا از کتاب جزايري دوما انتخاب خواهد شد. فرآيند خريد کتاب کمي طول کشيد و بعضي از بچه‌ها خودشون کتاب رو خريدن و لاجرم تعدادي از کتاب‌ها روي ميز دفتردار مدرسه باد کرد.
از جريان خريد کتاب مدتي گذشت. ناظم هر بار چشمش به من میفتاد غر و لندش شروع می¬شد که نمی¬دونه با کتاب¬های باقیمونده چه کنه. من هم که راه حلي به ذهنم نمي¬رسيد هر بار شونه‌هام رو بالا مي¬نداختم و بحث رو عوض مي‌کردم. روز امتحان طبق معمول پله‌ها رو دو تا يکي بالا مي‌رفتم تا به موقع سر جلسه امتحان حاضر بشم که خانم الف، دفتردار مدرسه جلوم رو گرفت. برگه‌هاي امتحاني من دستش بود و همانطور که به سوال مربوط به کتاب عطر سنبل، عطر کاج اشاره مي‌کرد گفت: "خانم چپ‌کوک عجب سوال جالب دادین. منم کتاب رو خوندم. يعني راستش رو ميز بود، حوصله‌م هم سر رفته بود، برداشتم کتاب رو ورق زدم. ديدم اِ اين خانوم فيروزه آبادانيه. آخه ما هم آباداني هستيم. ديگه کتاب رو تا آخرش خوندم. چقدرم خنده‌دار بود."
با خانم الف تا سالن امتحان رفتيم. خانم الف گاهي روي برگه‌هاي بچه‌ها خم مي‌شد و جواب سوال مربوط به شخصيت فيروزه رو مي‌خوند. يکي از بندهاي سوال اين بود که با توجه به داستان‌هاي مجموعه بچه‌ها تصويري از فيزيک ظاهری و روحيه شخصيت فيروزه ارائه کنن. بعد از امتحان همونطور که برگه کلاس¬های مختلف رو دسته¬بندی می¬کردم از خانم الف پرسیدم: "شما زیاد کتاب می خونین؟" خانم الف همونطور که یکی از برگه ها رو ورق می زد گفت: "نه خیلی. ولی این یکی خیلی بامزه بود. این نوشته¬های فیروزه خانم هم واسه ما ماجرا شده. مامان و بابای من پدر و مادر این خانم جزایری رو می¬شناختن. دیگه وقتی موضوع کتاب رو براشون گفتم جفتی نشستن خوندنش. مامانم گیر داده بود که این فیروزه خیلی دروغگوه. باباش خیلی¬م خوب انگلیسی حرف می¬زده. بابامم گیر داده بود به مامانم که تو که انگلیسی بلد نیستی. اون بابا یه چیزی بلغور می¬کرده تو هم فکر می کردی انگلیسیه."
يک ماه پيش که براي رسيدگي به تنها برگه اعتراضي يکي از شاگردام به مدرسه رفتم مشاور برنامه‌ريز دبيرستان، خانم ب، روي پله‌ها ايستاده بود. کمي خوش و بش کرديم و از گروني و گرما و صف‌هاي طولاني بنزين حرف زديم. خواستم خداحافظي کنم که خانم ب گفت: "راستي خانم چپ‌کوک من اين کتاب عطر سنبل رو خوندم. چقدر جالب راجع به فرهنگ ما نوشته. نمي‌شه يه چند تا کتاب اينجوري معرفي کنيد که هم داستان باشه هم به شناخت فرهنگ خودمون کمک کنه. فکر کردم اصلا يه درسي بذاريم براي بچه‌ها، از اين چيزها ياد بگيرن يه کم خودشون رو بشناسن."
راستش باورم نمي‌شد تلنبار شدن چند تا کتاب روي ميز ناظم، معلم‌ها رو هم درگير کتاب کنه. به خانم ب قول دادم سري به کتاب‌فروشي‌ها بزنم و ببينم آيا کتابي که به شکل داستاني باشه و حرفي از خودمون بزنه که کمي شعورمون رو بالا ببره! پيدا مي‌شه يا نه.
قضيه رو پاک فراموش کرده بودم تا ديروز که ناظم مدرسه زنگ زد. گفت مدرسه می¬خواد برای سال آینده یه کم روی کتاب¬خونی کارکنه تا بچه¬ها بیشتر به کتاب خوندن علاقه¬مند بشن. از من خواست خودم رو برای یه برنامه دو ساعته توی آبان آماده کنم تا برای بچه¬ها در مورد کتاب خوندن حرف بزنم. البته نه اونجوری که تلویزیون توی برنامه کودک حرف می¬زنه و یه مشت جمله کلیشه¬ای که مادربزرگ منم حفظه غرغره می¬کنه. همونطور که ناظم حرف می¬زد روی تقویم سال بعد تحصیلی برنامه کتابخونی رو علامت زدم. خواستم خداحافظی کنم که ناظم گفت: "راستی خانم چپ¬کوک یه چیزی بپرسم. این دختر خواهر من کتاب عطر سنبل رو خونده، خوشش اومده. واسه تولدش بردم. دو هفته ست بهش قول دادم بپرسم کتاب این مدلی بازم هست یا نه. ولی انقده گرفتارم هی یادم می ره بهتون زنگ بزنم."
به ناظم مدرسه قول دادم سری به کتاب فروشی¬ها بزنم و ببینم آیا کتابی پیدا می¬شه که مثل کتاب عطر سنبل جذاب باشه و حرفی در مورد خودمون بزنه و شخصیت¬هاش اسمهای عجیب و غریب نداشته باشن و از جنس خودمون باشن. از جنس چپ کوک یا از جنس خانم ناظم و دفتردار و مشاور مدرسه.

اين نوشته در تاريخ 2008/08/30 نوشته شده است.

۱۳۸۹ تیر ۲۱, دوشنبه

نامه يک ‌کوک‌بالا به يک چپ‌کوک

چپ‌کوک عزيز بنده پست آخر شما را خواندم. نظرات دوستان را هم خواندم و به اين نتيجه رسيدم که همانطور که آقاي ناصر فکوهي عزيز به عنوان يک روشنفکر نتوانسته بر شما شهروند عزيز تاثير بگذارد. شما شهروند عزيز هم نتوانسته‌ايد با پست‌تان بر ديگر شهروندان عزيز تاثير بگذاريد. چرا ؟ دليل اولش مي‌تواند اين باشد که پست شما هم به اندازه ‌مقالات روشنفکري موجود تخمي‌ست و شما اصلا نتوانستيد اين دغدغه را در ذهن ديگر شهروندان عزيز ايجاد کنيد که خلايق! وقت آن رسيده که دوباره روشنفکر را تعريف کنيم و بگوئيم چه انتظاري از روشنفکر داريم. اصولا قرار است اين قشر عزيز چه غلطي بکند. چه‌طور نان بخورد. چه‌طور فکر کند. فکرش را چطور بيان کند که امثال شما چپ‌کوک عزيز خرفهم شويد. دليل دومش مي‌تواند اين باشد که اصولا دغدغه شما در باب ضرورت فکر کردن بر مبناي اطلاعات داخلي و موجود، دغدغه ديگر گروه‌هاي شهروند وبلاگ‌خوان نيست و ديگران به تخمشان هم نيست که اصلا بايد يا نبايد قشر روشنفکر داشته باشيم. اين به تخم نبودن هم سه دليل مي‌تواند داشته باشد يا شما برج عاج نشينيد و حرف مفت مي‌نزنيد. يا شهروندان عزيز برج عاج نشينند و نمي‌شنوند. يا هيچکداممان را در برج‌ها راه نمي‌دهند و همگي پاي برج‌ها خماريم و حاليمان نيست.
چپ‌کوک عزيز حتما اين لطيفه را شنيده‌ايد که نقل مي‌کنند يکي از هم‌وطنانمان عازم فرانسه بود و زبان نمي‌دانست. دوستان توصيه کردند ابتداي هر کلمه يک لِ بياورد و خودش را خلاص کند. دوست عزيز ما از هواپيما پياده شد و گفت: لِ تاکسي. تاکسي ايستاد. گفت: لِ رستوران. تاکسي جلوي يک رستوران شيک ترمز کرد. دوست عزيز ما منوي غذا را ديد. چيزي سر در نياورد. گفت: لِ چلو‌کباب. چلوکباب زعفراني حاضر شد. دوست عزيز ما سير خورد. آروغي زد. يک‌بري نشست. بادي به غبغب انداخت و به گارسون گفت: عجب زبون تخمي مسخره‌اي داريد. گارسون صورتحساب را روي ميز گذاشت و گفت: دوست عزيز اگر من ايراني اينجا نبودم به شما لِ‌گوز هم نمي‌دادند. حالا حکايت ماست. بنده هم فکر مي‌کنم اگر همين چهارتا کتاب ترجمه هگل و لاکان و فوکو و دريدا را از قشر روشنفکر فعلي ما بگيرند انديشه که هيچ، لِ‌گوز هم نمي‌تواند توليد کند.
اين گونه است که چاره‌اي جز اين نداريم که روشنفکر را دوباره تعريف کنيم. روشنفکري که حرف ديگران را نشخوار نکند. اول بلد باشد فکر کند و دوم بتواند با دستمايه موجود چيزي براي خودمان بسازد.
امضاء : کوکِ ‌بالا


اين پست در تاريخ 2008/07/20 نوشته شده است.

روشنفکر حذف مي‌شود چون "مي‌تواند" حذف بشود

سايت هفتان در تاريخ 22 تيرماه به مقاله‌اي از ناصر فکوهي در روزنامه کارگزاران با عنوان "روشنفکران: جادوگران عصر جديد" ارجاع داده است. قاعدتا مقاله‌اي با اين عنوان بايد سوالاتي از اين دست را پاسخ بدهد که چگونه يا چرا روشنفکران جادوگران عصر جديد هستند؟ چه تاثيري در عصر جديد دارند که مي‌توان واژه جادوگر را به آنها نسبت داد؟ چه جايگاهي در مناسبات سياسي- فرهنگي يا اقتصادي جامعه دارند؟ چه جايگاهي در شبکه اطلاعاتي دارند؟ اينکه روشنفکران جادوگران عصر جديدند مختص غرب است يا مختص جامعه کنوني ما يا حتي جهان‌شمول است؟
مقاله هيچ ربطي به اين سوال‌ها ندارد. پاراگراف اول اشاره‌اي کوتاه و نامربوط به روشنفکرستيزي در دوره‌هاي تاريخي‌ دارد، سوزاندن متهمان توسط دستگاه تفتيش عقايد، کشتار مسيحيان اوليه در روم باستان و ناگهان کتاب‌سوزي در آلمان نازي. پاراگراف دوم اين نکته را ذکر مي‌کند که اصولا کم پيش مي‌آيد در دوره‌اي از تاريخ همه آدم‌ها يک فکر و يک عقيده داشته باشند و اصولا تفاوت در انديشه امري طبيعيست. بلافاصله نويسنده اين سوال را مطرح مي‌کند که چرا طي صد سال گذشته روشنفکران ايراني "به نوعي مرغ عزا و عروسي" بوده‌اند؟ نويسنده در چند جمله که معني چندان واضحي هم ندارد مي‌گويد: "جامعه از يک سو روشنفکران را آدم‌هايي جدا از مردم، بي‌ريشه، بي‌تاثير، پناه گرفته در برج عاج، بي‌درد، کافه نشين، اخيراً بي‌سواد، بي‌خبر از همه چيز، بيکار… معرفي مي‌کند ولي از طرف ديگر تمايل دارد هر بار که جشني برپا مي‌کند يا به عزايي مي‌نشيند اين روشنفکران را هم به زور سر ميز غذا، البته در ميان سفره و در قالب مرغي قرباني و بريان شده بنشاند و شادي‌اش را با له کردن و تکه‌تکه کردن و خوردن آنها تکميل کند يا غم و نوميدي خود را با خوراندن آنها به عزاداراني که بر سر سفره نشسته‌اند فرونشاند و با به فراموشي سپردن زخم‌زبان‌هاي تند و تيز آنها، رشته کلام را به شيرين سخناني بسپارد که در جشن‌ها براي شادي بيشتر صاحبخانه دعا مي‌کنند و در عزا براي شادي روح ارواح او"‼
در پاراگراف سوم نويسنده که سخت از بدبختي روشنفکران به دردآمده نوک پيکان اتهامش را طرف هر کس غير از روشنفکران مي‌گيرد و مي‌گويد: "به راستي چرا چنين نفرت بيهوده و ابلهانه‌اي از روشنفکران وجود دارد." در ادامه خودش پاسخ مي‌دهد. مي‌گويد زيرا آنها که دشمن روشنفکران هستند نمي‌فهمند دوره استعمار و پسا استعمار به پايان رسيده‼ زيرا روشنفکران هميشه بر خلاف جريان آب شنا کرده‌اند و تفاوتشان از بقيه، ديگران را ترسانده. زيرا روشنفکر در مقابل ساده‌پنداري‌ها و تقليل واقعيت کوتاه نمي‌آيد! و محکم ايستاده. در پاراگراف آخر هم نويسنده که سخت منقلب شده گويي بر سرنوشت تلخ خود گريه مي‌کند و مي‌گويد روشنفکر هميشه تنها بوده و هميشه درد کشيده.
روشنفکر سرمايه‌اش انديشه‌است و ابزار بيانش کلام و در دنياي امروز تصوير. من شهروند انتظار دارم انديشه‌اي منسجم، داراي منطق و پيش‌برنده از متخصص فکر ببينم. انتظار دارم روشنفکر به عنوان کسي که کارش فکر کردن است دنياي انديشه را کمي جلوتر از من ببيند و به زبان من بيان کند. انتظار دارم روشنفکر به شهروند عامي کمک کند اتفاقات و رويدادهاي اطرافش را بهتر درک کند و از زاويه‌اي ديگر ببيند. انتظار دارم روشنفکر به عنوان کسي که ابزار عملش را خوب مي‌شناسد چنان از واژه و تصوير استفاده کند که مرا به بيشتر فکرکردن ترغيب کند نه گرفتار سردرگمي و ابهام بي‌محتوا کند. مقاله بالا که اتفاقا نمونه‌اي‌ست از مقالات روشنفکري امروز –که تازه براي عامه مردم و در روزنامه کثيرالانتشار چاپ شده- کداميک از پارامترهاي بالا را دارد؟ مجموعه مقالات روشنفکري يا اصرار دارد تصوير فنا شده و قرباني شده از روشنفکر ارائه دهد. تصويري که در آن جامعه نمک‌نشناسي‌ست که نمي‌فهمد چگونه روشنفکر براي او فنا شده. يا چنان مي‌نويسد و به تصوير مي‌کشد که حتي در جامعه نخبه هم توان برقراري ارتباط ندارد. البته روشنفکر امروز ما مي‌تواند ديدگاهي مشخصي اختيار کند و بگويد من روشنفکر براي قشر فرهيخته و نخبه توليد انديشه مي‌کنم و تفسير و ساده‌سازي و عامه‌فهمي انديشه‌هايم را به منتقد مي‌سپارم تا اين انديشه‌هاي پيچيده به کمک راهنمايي و تفسير براي مردم قابل هضم شود. روشنفکر امروز ما در ذهن مخاطبش را قشري محدود و نخبه اختيار مي‌کند و براي او داستان و مقاله مي‌نويسد و نقاشي مي‌کند اما در مقابل جامعه داد و فغان سرمي‌دهد که چرا براي ما و درد ما ارزشي قائل نيستند. مقاله آقاي ناصر فکوهي نه من شهروند را تکان مي‌دهد، نه به فکر وادار مي‌کند، نه سوالي در ذهنم ايجاد مي‌کند، نه حتي در پاسخ به سوالاتي که خود طرح مي‌کند جوابي مي‌دهد که در خور يک متخصص فکر باشد. چنين مقاله‌اي به راحتي "مي‌تواند" از زندگي من گذر کند و تاثيري نگذارد و به راحتي سبب مي‌شود من شهروند روشنفکر را غيرخودي بدانم. کسي که از دنياي ديگر و به زبان ديگر و مهمتر از همه براي مخاطبيني ديگر حرف مي‌زند.


اين پست در تاريخ 2008/07/18 نوشته شده است

دست اندازهاي كافه پيانو

کافه پيانو مجموعه‌ داستان‌هاي کوتاهي‌ست که به نظر مي‌رسد در کنار هم قصد دارند تصويري يک‌پارچه از زندگي يک مرد کافه‌دار مشهدي ارائه کند. مرد روشنفکري که زماني روزنامه‌اي در تهران منتشر مي‌کرده، مسحور سينماست، ادبيات روشنفکري را مي‌پسندد، تا آنجا که شمار بازخواني کتاب‌هاي مورد علاقه‌اش از سه‌بار و چهاربار گذشته است. داستان‌ها اگر‌چه کم و بيش جذابند و بعضي‌هاشان به قول خود نويسنده جمله‌اي طلايي دارند که خواننده را به فکر وادار مي‌کند اما مجموعه داستان‌ها ايرادهاي قابل ملاحظه‌اي هم دارد که نمي‌توان به راحتي از آن‌ها گذشت و نواقص داستاني را پاي "گونه‌اي ديگر نوشتن" گذاشت. از ديد من چند ضعف مهم، نقاط قوت داستان را تحت‌الشعاع قرار مي‌داد.
- چيدمان داستان‌ها از نوعي شلختگي رنج مي‌برد. بعضي داستان‌ها به تنهايي مستقلند. مي‌شود آنها را جدا از مجموعه داستاني خواند و با آن ارتباط کامل برقرار کرد. برخي ديگر داستان‌هاي نصفه نيمه‌اي هستند که خواننده بايد رد ادامه داستان را در داستاني ديگر دنبال کند. بعضي داستان‌ها به دو قسمت سريالي پشت هم تقسيم شده‌اند در حاليکه به راحتي مي‌توانستند در يک داستان قرار گيرند و معلوم نيست چرا دوپاره شده‌اند. قاعدتا خواننده هم مثل خود نويسنده در هر تغيير ساختار داستاني دليلي دنبال مي‌کند. رماني که به صورت پازل‌هاي داستان کوتاه نوشته مي‌شود بايد ارجحيتي در شکل پازل بودنش داشته باشد اما به نظر نمي‌آيد تقسيم‌بندي‌هاي داستاني کافه پيانو منطق يا ساختار مشخصي داشته باشد يا ايده‌اي براي ساختار داستان به نمايش بگذارد.
- شخصيت‌‌هاي زن داستان به خصوص دو شخصيت پري‌سيما و صفورا که در بيشتر داستان‌ها حضور دارند گرفتار تضاد‌هاي داخلي و ضعف پردازش‌اند. به نظر مي‌آيد تصوير اين دو زن در ذهن خود نويسنده هم چندان روشن نيست و از داستاني به داستان ديگر به فراخور تمايلات نويسنده تغيير مي‌کند. صفورا در اولين داستان دختر جلفي‌ست که حاضر است اندامش را از پنجره طبقه دوم خانه‌اش به نمايش بگذارد، بلکه نگاه مرد غريبه کافه‌دار را به خودش جلب کند.(صفحه 29). همين دختر جلف کم‌عقل در ورودش به کافه رفتار دختر معقولي را دارد که به ظاهر يک سر و گردن هم از دختران معمولي بالاتر است. هنرهاي نمايشي مي‌خواند. براي هنرش هدفي دنبال مي‌کند و با رفتاري که نشانه‌اي از سبک‌مغزي در آن ديده نمي‌شود به مرد کافه‌دار پيشنهاد کار مي‌دهد (صفحه 49-50). همين صفورا که به نظر مي‌رسد به دنبال عرضه هنرش است در مکالمه با مرد کافه‌چي دختري با طبيعت وحشي و سرکش را به نمايش مي‌گذارد که به راحتي چارچوب‌هاي اجتماعي را مي‌شکند. صفورا در صفحه 138 تبديل به يکي از زن‌‌هاي کليشه‌اي جذاب سينما و ادبيات مي‌شود. زن‌هايي که وحشي‌بودنشان به واسطه هوش يا بدطينتي‌ نيست بلکه از آن جهت که اسير طبيعتي سودايي‌اند مردان را به سوي خود مي‌کشند. صفورا در ادامه باز هم شکل عوض مي‌کند. پشت پيش‌خوان کافه و در خانه‌اش ديگر دختري وحشي، سرکش يا جلف نيست. زني‌ست که به خوبي مردان را مي‌شناسد و رفتارش نشان مي‌دهد تجربه‌ رام کردن مردان را پشت سر گذاشته و مي‌داند چطور خودش را ( نه در شکل شيطنت‌هاي خام يک دختر بلکه در هيات يک زن بالغ) عرضه کند ( صفحه 177). البته مي‌شود زني پاره‌اي از اين تضاد‌ها را درون خودش داشته باشد. اما نويسنده بايد جايي جمع‌آمدن اين تضاد‌ها را در يک شخصيتش توجيه کند. تنها توجيه نويسنده پايان داستان است که خودش مي‌گويد شخصيت‌هايش تا حدود زيادي واقعيند و شايد انتظار دارد من خواننده حرفش را بپذيرم و اصلا آنقدر من خواننده را دست‌کم مي‌گيرد که اصرار دارد به من بگويد کمي از ساده‌لوحيم دست بردارم و حرف‌هايش را دربست قبول نکنم: "پس بايد بگويم که قريب به اتفاق شخصيت‌‌ها واقعي‌اند و رويدادها حقيقي که در کافه پيانو رخ مي‌دهند مبنايي واقعي دارند اما همه اين‌ها؛ باز هم دليل نمي‌شود که شما يکايک‌شان را واقعي و دقيقا با واقعيت منطبق بدانيد." حتي اگر من خواننده بپذيرم که شخصيت صفورا زاده ذهن مردکافه‌دار است و لاجرم در هر تصوير آن چيزي‌ست که در لحظه مرد کافه‌دار مي‌خواهد ببيند باز هم ضعف داستان برطرف نمي‌شود زيرا پري‌سيما هم گرفتار همين تضاد‌هاي بي‌دليل است. زني که به قول شوهرش در کتاب‌‌هاي کودکيش سير مي‌کند و هنوز شوهرش را يک شاهزاده سوار بر اسب سفيد مي‌بيند. رمان‌‌هاي عاشقانه بي‌محتوا مي‌خواند. جارو برقيش را از همه چيز بيشتر دوست داد و چنان احساساتي‌ست که انتظار دارد شوهرش دائم به او زنگ بزند و بگويد دوستش دارد در تصويرهاي ديگر تبديل به زني مي‌شود که شطرنج بازي مي‌کند! حاضر مي‌شود زندگيش را رها کند و دو سال به تهران برود تا فوق‌ليسانس بخواند. مقتصدانه خرج مي‌کند، حتي زماني که در قهر است! و چنان منطقي‌است که مي‌گويد زني که نمي‌تواند شوهرش را تحمل کند پاي بچه‌اش نمي‌سوزد و خانه را ترک مي‌کند. هيچ‌کجاي داستان امکاني براي خواننده فراهم نشده که او بتواند تضادهاي پري‌سيما را بپذيرد يا لااقل براي خودش فرضيه‌اي بسازد که پري‌سيما زني‌ست در حال گذار از شيوه تفکر زن سنتي ايراني به زن امروزي.
- در کنار اين دو، اشکالات ديگري هم هست. به غير از سه شخصيت اصلي، بقيه شخصيت‌ها کم رمق مي‌آيند و مي‌روند بدون آنکه اثري بر جريان داستان بگذارند. شخصيت‌هايي که اگر حذف شوند کوچکترين خللي به داستان وارد نمي‌شود. در يک سوم پاياني داستان ديگر خبري از "داستان" نيست. نويسنده است و مجموعه خشم‌ها و ناراحتي‌ها و عقايدش که بيشتر در قالب يک سخنراني، تند و بي‌حوصله بيرون مي‌ريزد.
با تمام اين احوال کافه پيانو خوانديست. زيرا داستاني‌ست که فضا و زمان آشنا دارد. پيچيدگي زباني بي‌مورد ندارد. گوشه و کنار هر داستان حرفي مي‌زند که آشناي ذهن خواننده ايراني است. دغدغه‌هايش مال خودمان است. آدم‌هايش هم مال خودمان است. گيرم آدم‌هايش هر کدام چند آدمند پيچيده در قالب يک بدن و به ارفاق احتياج دارند تا براي من خواننده باور پذير شوند.


اين پست در تاريخ 2008/07/03 نوشته شده است.

وبلاگ به مثابه يك كالاي فرهنگي

در طول نزديک به يک سالي که از وبلاگ نويسي من گذشته بارها از اينکه حجم مطالب وبلاگيم از حجم داستان‌هايي که براي مکتوب شدن نوشته‌ام بيشتر شده، دلخور شده‌ام. گاهي فکر کرده‌ام شايد وبلاگ نويسي بهانه‌اي‌ست براي يک نويسنده تنبل که کار جدي‌اش را به تاخير بيندازد. گاهي دوستان نازنيني برايم ايميل فرستاده‌اند و پيشنهاد کرده‌اند به فکر نوشتن در يک مجله يا تهيه يک کتاب باشم؛ کاري که کمي جدي‌تر به نظر مي‌رسد. گاهي هم دوستاني با تعجب به حجم نوشته‌هاي وبلاگم اشاره‌ کرده‌اند و گفته‌اند: "واقعا اين همه اينجا وقت مي‌گذاري؟ که چي بشه؟" برخورد با وبلاگ‌نويسي روي ديگري هم دارد. چند روز پيش يکي از دوستان وبلاگ‌خوانم اعتراف کرد که کار احمقانه وبلاگ‌خواني را کنار گذاشته و دارد سعي مي‌کند به دنياي واقعي بازگردد؛ همانطور که يک معتاد بازمي‌گردد. دوستي مي‌گفت از اينکه هر روز سري به نوشته‌هاي بي‌سرو ته‌ي بزند که دائم همديگر را نقض مي‌کنند و دست آخر به آدم نمي‌گويند چه چيز درست است و چه چيز غلط، خسته شده. ديگري هم مي‌گفت وبلاگ‌ها براي خودشان طول عمري دارند و بعد از مدتي به چرند گويي مي‌افتند.
به نظر مي‌آيد وبلاگ‌نويسي و وبلاگ خواني هر دو تبي گذرا هستند. نه وبلاگ نويس چندان جدي‌ست و نه وبلاگ‌خوان. چرا ؟
يکي از جواب‌ها مي‌تواند اين باشد که وبلاگ هنوز تبديل به يک کالاي فرهنگي نشده. کالا چيزي است که بتواند چرخه اقتصادي ايجاد کند. توليد شود. فروخته شود. در جريان خريد و فروش ايجاد پول کند. براي بالا رفتن ميزان سود کيفيتش را بهبود بخشد. وارد عرصه رقابت با محصولات ديگر شود. تبليغات را جدي بگيرد و خودش را در معرض فروش بگذارد. ذائقه روز را شناسايي کند و در چارچوبي که براي خود تعريف مي‌کند چنان حرکت کند که بتواند مورد پسند خريدار قرار بگيرد. کالا براي آنکه کالا شود نياز به سرمايه‌گذاري بر روي خود دارد. زمان، پول، انديشه، ايده نو، جرات ريسک، بخشي از سرمايه‌هاي اوليه‌اي‌ست که بايد به جريان بيفتد تا توليد کننده کالا بتواند انتظار فروش کالايش را داشته باشد. کالاي فرهنگي علاوه بر خصوصياتي که ذکر شد بايد بتواند انديشه روز را شناسايي کند. نقاط ضعف و قوت فرهنگ يک جامعه را ببيند. ابزار بيان انديشه‌اش را خوب بشناسد و چنان آن را به‌کار گيرد که انديشه بي‌سر و صدا درون دنياي خريدار بخزد. آنجا بنشيند و آرام آرام به فراخور محيطش رشد کند. کالاي فرهنگي بايد بتواند عطش بيشتر خواستن (نمي‌گويم بيشتر دانستن) را افزايش دهد و خريدار را دوباره به بازار فروش کالا بکشاند. به اين ترتيب انديشه اوليه با کالاهاي بعدي مي‌تواند تغذيه شود تا رشد فرهنگي معنا بيابد.
وبلاگ هنوز براي کاربرانش در ايران يک فضاي سرگرمي بدون تعهد و بدون هزينه است. نه نويسنده خودش را در مقابل آنچه مي‌نويسد مسئول مي‌داند زيرا وبلاگ را بيشتر يک دفترچه يادداشت شخصي ميبيند تا کالاي فرهنگي و نه خواننده، آنچه دريافت مي‌کند را جدي مي‌گيرد زيرا نه بهايي بابتش ميپردازد و نه دريافت‌هايش را جايي بکار مي‌گيرد که صحت و سقمش اهميت پيدا کند. خواننده‌اي که براي دريافت اطلاعات بهايي نپرداخته (يا فکر مي‌کند که نپرداخته) کمتر نويسنده را بابت محتواي مطالبش زير سوال مي‌برد يا به‌چالش مي‌کشد. منتقد چون وبلاگ را کالا نمي‌بيند به نقد مطالب وبلاگ نمي‌پردازد. زيرا منتقد به نحوي يک بازارياب فرهنگي‌ست و قاعدتا براي جنسي که کالا نيست بازاريابي نمي‌کند. وبلاگ‌ها چون همديگر را رقيب نمي‌بينند وارد عرصه رقابت نمي‌شوند و گفتگويي ميانشان درنمي‌گيرد. وبلاگ‌نويس‌ها چون نوشته‌هايشان را جدي نمي‌گيرند و نمي‌دانند تا چه حد مطالبشان مي‌تواند مسير تفکر در جامعه را تغيير دهد در مقابل عقايد مخالف يا متفاوت واکنش نشان نمي‌دهند. به اين ترتيب نويسنده در دنياي محدود خودش آنقدر دست و پا مي‌زند تا خسته شود. خواننده سردرگم مدتي بين انديشه‌هاي پريشان مي‌گردد و دست آخر بي‌حوصله از پرسه زدن‌هاي بي‌محتوا به دنياي واقعي بازمي‌گردد و طلاي انديشه لابه‌لاي نوشته‌هاي پراکنده، شناسايي نشده باقي مي‌ماند.
اما چطور وبلاگ‌ها ميتوانند درآمدزايي کنند؟ ناشران يکي از گروه‌هايي هستند که مي‌توانند چرخه اقتصادي وبلاگ‌ها را به تحرک درآورند. بسياري از نوشته‌هاي وبلاگي کتاب‌هاي مصور خوبي مي‌شوند. خاطرات قابليت تبديل شدن به داستان‌هاي جذاب کودکان را دارند. طنز جايگاه خوبي در ميان وبلاگ‌ها پيدا کرده. دستاوردهاي فردي کتاب‌هاي آموزشي خوبي مي‌شود. کتاب‌هايي که مي‌تواند مبناي آموزش شهروند بودن در مدارس ما باشد. روزنوشت‌ها مي‌تواند سنگ بناي يک مکتب فکري جديد باشد. براي ناشران، وبلاگ‌ها فضاي بي‌هزينه‌اي است براي آنکه آنها خود، نويسندگان و طراحانشان را انتخاب کنند. در کنار ناشران عوامل ديگري هم وجود دارد که مي‌تواند وبلاگ‌ها را براي صاحبانش منبع درآمد کند. در کشوري که در مدت صد سال دو انقلاب و يک جنگ را پشت سر گذاشته، زندگي غالب روستاييش به زندگي غالب شهري مبدل شده و مباني فکريش به سرعت در حال تغيير است حتي روزنوشت‌ها هم ارزش جمع‌آوري شدن و تحليل شدن دارد. ‌وبلاگ‌ها منبع خوبي براي محققين در دانشگاه‌ها و مراکز تحقيقاتي‌ست. کافي‌ست سازوکاري تعريف کنيم که حق استفاده از مطالب وبلاگ‌ها به صورت اسناد اطلاعاتي براي نويسنده وبلاگ محفوظ بماند و پرداخت شود. ورود وبلاگ‌ها به مراکز آموزشي اعم از مدارس و دانشگا‌ه‌‌ها مي‌تواند اعتباري به وبلاگ‌ها بدهد. چرا فقط لوليتاخواني در تهران شکل بگيرد. بعضي از وبلاگ‌ها آنقدر مايه انديشه دارند که زمينه وبلاگ‌خواني دسته‌جمعي شوند. اعتباري که به واسطه همين خوانش گروهي ايجاد مي‌شود خود ثروت به دنبال خواهد آورد.
اين‌ چند مورد فقط نمونه‌هايي بود از پتانسيل وبلاگ‌ها. وبلاگ‌ها جاي تامل بيشتري در فضاي امروز ايران دارند. کارکرد وبلاگ‌ها مي‌تواند جدي‌تر از چيزي باشد که ما فکر مي‌کنيم.

اين پست در تاريخ 2008/06/11 نوشته شده است

هر آن كس كه دندان دهد، نان دهد

-‌مامان خانوم بالاخره اف‌اف درسته يا آيفون؟
زن جوون سي و دو سه ساله‌اي که با شکم برامده جلوي من ايستاده بود کيف پول چرمي زرشکي رو دست به دست کرد و به لبه پنجره کوچيک نون‌وايي تکيه داد: ناديا ولم کن. يه دفه بهت گفتم فرقي نمي‌کنه. چرا گير مي‌دي؟ بعضيا مي‌گن آيفون، بعضيا مي‌گن اف‌اف. دختر موهاي لخت قهوه‌اي جلوي سرش رو با يه کش عروسک‌دار صورتي بسته بود. شلوار کتوني سه‌ربع قهوه‌اي و يه جفت دمپايي‌ آبي آسموني به پا داشت. عينکم رو برداشتم و به دختر لبخند زدم. مثل مادرش دندون پيش سمت راست رو نداشت و موقع حرف زدن زبونش تو فضاي خالي دندون گير مي‌کرد.
-پس واسه چي ما مي‌گيم آيفون؟ خوب ما هم بگيم اف‌اف.
مادر نگاهي به من انداخت و در حاليکه دستش را به کمرش مي‌زد گفت: ناديا خانوم، من کيسه ماست و شير رو به تو سپردم. کوشش پس؟ ناديا نگاهي به دور و برش انداخت و در حاليکه سعي مي‌کرد قيافه مضطربي به خودش بگيره آروم ضربه‌اي پشت دستش زد: واي خاک تو سرم گمش کردم مامان. عشوه‌هاي نپخته ناديا چنان شيرين بود که من و سه نفر پشت سري‌م رو حسابي به بازي گرفته بود. من دنبال کيسه شير نگاهي به اطراف انداختم. مردي که نفر چهارم بود اشاره‌اي به ناديا کرد: خانوم کوچولو بيا کيسه شيرت اينجاست. ناديا به دو از صف خارج شد. زن گوشه ناخن لاک‌زده‌‌ش رو با دندون گرفت و رو به من چرخيد: اين بچه‌هاي امروز همه بالاي ليسانسن به خدا. شانس آوردم اين بچه من يه ذره خنگه، وگرنه چه جوري مي‌خواستم جمعش کنم. من خنده زورکي کردم و انگار وظيفه خودم ديدم در غياب بچه از هوش و ذکاوتش حمايت کنم گفتم: خيلي دختر بامزه‌ايه. من تا حالا نديده بودم بچه‌اي به کلمه گير بده. خواستم بيشتر دفاع کنم و بگم که دقت ناديا قابل ستايشه که زن جوون پيش‌دستي کرد: الان رفتيم خونه يکي از دوستاش، زنگ زدن. مامان دوستش گفت اف‌اف رو بردار. اينم تا حالا اف‌اف نشنيده بوده. همه ما مي‌گيم آيفون. حالا گير داده که چرا اونا مي‌گن اف‌اف. تو ذهنم دنبال کلمه‌هاي ديگه اف‌اف مي‌گشتم که زن گفت: تو بچه داري؟ سرم رو به علامت منفي تکون دادم. بلافاصله دوباره پرسيد: شوهر کردي؟ گفتم: آره. پنج ساله. ناديا با کيسه شير و ماست برگشت. معلوم بود که براش بيش از حد سنگينه. کيسه رو يه وري کنار پاي زن گذاشت. خواستم با ناديا حرف بزنم که مادرش اجازه نداد: چند سالته؟ همونطور که بازيگوشي ناديا رو دنبال مي‌کردم گفتم: سي و دو.
-‌شوهرت چي؟
-‌هم‌سنيم.
زن سرش رو تکون داد: همون پس بچه نداري. هنوز دهن شوهرت بوي شير مي‌ده. مي‌گه بچه نمي‌خواد؛ نه؟
تازه حرفاش برام جالب شد. رو از ناديا گرفتم و برگشتم طرف زن: نه، نمي‌خواد. زن زبونش رو جاي دندون افتاده‌ش گذاشت. اين اولي عذاب بود. دومي عذاب اليم. همين‌طور دندونام داره مي‌شکنه. اين يکي رو کشيدم. نمي‌شه عصب‌کشي کني الان. دو تا از عقبيا هم شکسته و دهنش رو تا اونجا که مي‌شد باز کرد تا من راحت توش رو ببينم. وضعيت دندوناش فاجعه بود. خودم رو کمي عقب کشيدم و گفتم: اوه‌، اوه. اين‌طوري که خيلي سخته. زن انگشت اشاره‌‌ش رو روي گونه چپش فشار داد: اين کرسي آخري هم فکر کنم پوستم رو بکنه. افتاده به گزگز کردن. مي‌خواستم ازش بپرسم زن ناحسابي، دومي رو واسه چي آوردي که زن اجازه نداد. خودش رو کمي جلو کشيد و شونه به شونه‌م ايستاد: اما از من به تو نصيحت، اون يه دونه توله رو بيار و خلاص. الان مي‌گه نمي‌خوام سي و پنج رو که رد کنه و عاقل بشه، مي‌ميره واسه اينکه يکي بهش بگه: بابا، بابا. و لب‌هاش رو با نفرت کج و کوله کرد. شاطر روي ميز جلوي پنجره زد: خانوم چند تا؟ زن دو تا دويستي روي سکو گذاشت: دو تا خشخاشي، دو تا ساده. خواستم منم پولم رو روي سکو بذارم که زن برگشت طرفم و راهم رو بست.
-‌نمي‌تونم خشخاشي بخورم. بوش که بهم مي‌خوره حالم بد مي‌شه. مي‌گن بربري قراره بشه دويست تومن. ديگه من نمي‌دونم چه کوفتي بايد بخوريم. ناديا کيفش رو باز کرده بود و شونه و رژ‌لب و يه آينه دور پلاستيکي رو توش مرتب مي‌کرد. گفتم: واقعا شرايط بچه‌دار شدن نيست. چه‌جوري بزرگش کني؟ زن دوباره سرش رو بيخ گوشم آورد و آروم، طوري که کسي نشنوه گفت: شوهر من که سه ساله بيکاره. چشمام از حدقه بيرون زد. سرم رو پس کشيدم و بلند گفتم: نه؟! پس چکار مي‌کنين؟ زن روزنامه تا شده‌اي رو که زير بغل ناديا بود گرفت: اين بازار بورس که سقوط کرد، فکرش رو بکن پونصد ميليون‌مون شد پنجاه ميليون. دو سال شوهرم رواني شد. خودم افسردگي گرفتم کيست درآوردم. تا شيش‌ماه پيشم شوهرم بيمارستان بستري بود از افسردگي. فقط نمي‌دونم چطوري لاکردار نيومده زد.. رفتم بندازمش دکتر گفت با اون کيستي که تو داشتي معجزه‌ست. حتما حکمتي داره. نگهش دار. بدجوري مات و مبهوت بودم. نمي‌دونم دلم براي ناديا سوخت يا براي خودم يا براي زن. بي‌اختيار دست بردم و موهاي لخت ناديا رو نوازش کردم. نون‌وا دو تا نون خشخاشي روي سکو گذاشت و برگشت سمت تنور. دستم رو دراز کردم و دويست تومني رو روي سکو گذاشتم: حالا شما واسه حکمتش اين يکي رو نگه داشتي؟ زن روسري زرشکي را جلو کشيد: چه‌مي‌دونم والا. اولي رو که مياري اصلا زندگيت به گه کشيده مي‌شه. بي‌اختيار زدم زير خنده. زن اخم کرد: راست مي‌گم به خدا. تا نکشي نمي‌فهمي چي‌مي‌گم. گفتم: راستش يه دوستي داشتم مي‌گفت: ازدواج يه بشکه، ببخشيد البته، گهه که فقط روش دو انگشت عسله. زن غش‌غش خنديد: راست گفته بنده‌خدا. همون بچه بياري مي‌رسي به گهه. يعني چه‌جوري بهت بگم. الان چه‌جوري زندگي مي‌کني؟ اينا همش مي‌پره. يه جور ديگه مي‌شه اصلا.
سرم رو تکون دادم. نمي‌فهميدم چرا بايد آدم زندگيش رو به گه بکشه. زن انگار فکرم رو خونده بود دوباره دولا شد و دهنش رو بيخ گوشم آورد: ولي بيار اون يه دونه‌رو. مي دوني چرا؟ سرم رو ابلهانه تکون دادم: نه.
-من مي‌دونم ديگه. خودمم اينجوري بودم. الان مي‌گي يارو بره زن بگيره. ولي پاش بيفته. چشمت بهش بيفته حاضري با تبر دو شقه‌ش کني.
و دستش رو چنان روي سکوي اعدام خيالي زد که من عين برق‌گرفته‌ها سيخ ايستادم.
زن انگار چيزي بين ما رد و بدل نشده خونسرد سمت شاطر برگشت. ناديا مانتوي سفيدم رو يه ريز مي‌کشيد: خاله، خاله يه شعر واسه‌ت بخونم؟ من گيج و منگ نگاهي به پشت خميده زن انداختم. با وجود حاملگي رديف ستون فقراتش از زير روپوش کهنه آبي معلوم بود. ناديا انگار متوجه حواس‌پرتي من شده بود دوباره مانتوي مادرش رو کشيد: مامان خانوم من از اين به بعد به آيفون مي‌گم اف‌اف. زن با بي‌حوصلگي کيسه ماست و شير رو دست ناديا داد: هر چي دوست داري بگو. ناديا طرف من برگشت: خاله من به آيفون مي‌گم اف‌اف. به ناديا خنديدم. به نظرم ناديا نياز به هم‌صحبت داشت. کسي که انتخابش را تائيد کنه. دولا شدم و به ناديا گفتم: منم بچه بودم به آيفون مي‌گفتم اف اف. ناديا جدي پرسيد: الان بزرگ شدي ديگه نمي‌گي اف‌اف؟ زن نگاهي به من کرد: خودت مثل اينکه از بچه خوشت مياد. گفتم: از بچه ديگران خوشم مياد. شاطر دو تا نون ساده روي سکو گذاشت و داد زد: نفر بعد. زن نون‌ها رو لاي روزنامه پيچيد و دست ناديا رو گرفت: از خاله خدافظي کن. ناديا برام دست تکون داد. زن همونطور که ازم دور مي‌شد گفت: يادت نره چي بهت گفتم. سرم رو به علامت تائيد تکون دادم. فکر مي‌کردم چرا براي آيفون اسم فارسي نداريم. فکر مي‌کردم چرا من به آيفون اف‌اف مي‌گم. فکر مي‌کردم گر آن کس که دندان دهد، نان ندهد چه؟ فکر مي‌کردم.
شاطر داد کشيد: خانوووووم نونت.

اين پست در تاريخ 2008/05/28 نوشته شده است.

معرفي كتاب

Black water
Joyce Carol Oates نام کتاب: سياهاب
نويسنده: جويس کرول اوتس
مترجم: مهدي غبرايي
ناشر: نشر افق ، چاپ اول 1386
معرفي کتاب

اگر مسئله مرگ حل مي‌شد شايد همه چيز شکل ديگري به خود مي‌گرفت. ما در مقابل پديده‌اي به نام مرگ به دلداري نيازمنديم. به اينکه کسي به ما بگويد مرگ پلي‌ست به سوي دنياي ديگر. مرگ چنان هراس‌انگيز است که تخيل بازيگوش نويسندگان هم کمتر مي‌تواند در آستانه مرگ توقف کند. ذهن خلاق نويسنده از زندگي مي‌نويسد. گاهي از دنياي پس از مرگ مي‌نويسد و گاهي هوشمندانه چنان لحظه پيش و پس از مرگ را به هم متصل مي‌کند گويي لحظه مرگ هيچ اتفاقي نيفتاده. تنها پلک‌هايي بسته شده. نفسي قطع شده. قلبي از تپيدن ايستاده و دوباره در دنيايي متفات همگي به جنب وجوش افتاده‌اند. ما براي زندگي به تعبيري شاعرانه از مرگ نيازمنديم. تعبيري که کمک‌مان کند به بهانه‌ زندگي پس از مرگ از ميان بينهايت انتخاب در مسير زندگي فقط يکي را انتخاب کنيم و مطمئن باشيم انتخابمان درست‌ترين گزينه ممکن است. ما حتي براي زندگي هم نيازمند دلداري هستيم. نيازمنديم کسي به ما اطمينان دهد درست قدم برمي‌داريم.
جويس در اولين پاراگراف داستان بلندش همه آنچه دلداري‌هاي تاريخي و فرهنگي برايمان ساخته خراب مي‌کند. کلي کليهر بيست و شش ساله در لحظه‌اي که انتظارش را ندارد با مرگ روبه‌رو مي‌شود. تمام صد و پنجاه صفحه بعد لحظات کشدار همان يک‌ساعتي است که کلي ناباورانه به مرگش نگاه مي‌کند. او هم مثل هر آدم ديگري براي خودش رسالتي در زندگي تعريف کرده. وظيفه‌اي، کاري، چيزي که او را به زندگي متصل مي‌کند و زمان مرگش را هم تعريف مي‌کند. کلي هم مانند هر آدم ديگري تصويري شاعرانه از مرگ خود دارد. تصويري که در آن براي مردن آماده است. وظيفه‌اش را انجام داده. تصويري که در آن ديگران رفتنش را مي‌بينند و او پيشاپيش احساس مي‌کند "جايم خالي خواهد بود. جاي من خالي خواهد بود و هيچکس جاي مرا نخواهد گرفت." کلي مانند هر آدم ديگري تصور کرده است که بچه‌هايش، نوه‌هايش، همسرش يا دوستانش او را در مراسم خداحافظي از اين دنيا تا دم در بهشت همراهي خواهند کرد. و او منتظر دوستانش خواهد ماند تا در دنياي ديگر هم آن‌ها را در کنار خود ببيند. اما جويس در همان پاراگراف اول بي‌رحمانه همه چيز را خراب مي‌کند. کلي در هشياري رو به زوالش مي‌گويد: "دارم مي‌ميرم؟ اين‌جوري؟"
جويس اگر چه به نظر مي‌رسد داستاني از بي‌رحمي دنياي سياست تعريف مي‌کند. دنيايي که در آن مرد سياستمداري کلي زودباور را قرباني مي‌کند تا شهرتش خدشه‌دار نشود اما در واقع از زبان کلي که سعي دارد هر جور شده خودش را زنده نگه دارد نگاهي متفاوت به زندگي ارائه دهد. کلي به تصادف، سناتور پا به سن گذاشته‌اي را در جشن چهارم جولاي مي‌بيند که تصادفا تز دوره ليسانسش را هم در مورد او نوشته. آنها جذب هم مي‌شوند و کلي بر خلاف برنامه قبليش زودتر از موقع جشن، مهماني را به همراه سناتور ترک مي‌کند. (انتخابي که مي‌توانست رخ ندهد) سناتور مست و سرخوش در جاده فرعي متروکي پيچ‌ها را يکي پس از ديگري پشت سر مي‌گذارد. کلي مست موفقيتش است. مست لحظات عاشقانه‌اي که پيش رو خواهد داشت. مست ورود به دنياي قدرت در اوج جواني. کلي مست زندگيست که ماشين از جاده خارج مي‌شود و در جريان تند گندابي فرومي‌غلتد.
داستان تکان‌دهنده است زيرا کِلي در شرايطي دنيا را ترک مي‌کند که حتي مرد همراهش را هم درست نمي‌شناسد. محل مرگش را هم نمي‌شناسد. حتي نمي‌داند چرا بايد در جايي متروک و در تنهايي بميرد. اتفاقي که در شرف وقوع است هيچ تناسبي با تصاوير شاعرانه او از مرگ ندارد. کلي در حالي مي‌ميرد که باور دارد سناتور براي کمک به او بازخواهد گشت. باور دارد حداقل جايي در قلب سناتور از آن اوست. داستان که به پايان مي‌رسد گويي نويسنده حقيقتي سخت منزجر کننده را پيش روي خواننده مي‌گذارد. اينکه زندگي فرصتي تصادفي‌ست با بي‌شمار انتخاب که هر کدامشان به تصادف به پاياني ختم مي‌شود. پاياني که از آنچه ما انسان‌ها تصور مي‌کنيم بسيار کم اهميت‌تر است.


اين پست در تاريخ 2008/05/20 نوشته شده است