چپکوک عزيز بنده پست آخر شما را خواندم. نظرات دوستان را هم خواندم و به اين نتيجه رسيدم که همانطور که آقاي ناصر فکوهي عزيز به عنوان يک روشنفکر نتوانسته بر شما شهروند عزيز تاثير بگذارد. شما شهروند عزيز هم نتوانستهايد با پستتان بر ديگر شهروندان عزيز تاثير بگذاريد. چرا ؟ دليل اولش ميتواند اين باشد که پست شما هم به اندازه مقالات روشنفکري موجود تخميست و شما اصلا نتوانستيد اين دغدغه را در ذهن ديگر شهروندان عزيز ايجاد کنيد که خلايق! وقت آن رسيده که دوباره روشنفکر را تعريف کنيم و بگوئيم چه انتظاري از روشنفکر داريم. اصولا قرار است اين قشر عزيز چه غلطي بکند. چهطور نان بخورد. چهطور فکر کند. فکرش را چطور بيان کند که امثال شما چپکوک عزيز خرفهم شويد. دليل دومش ميتواند اين باشد که اصولا دغدغه شما در باب ضرورت فکر کردن بر مبناي اطلاعات داخلي و موجود، دغدغه ديگر گروههاي شهروند وبلاگخوان نيست و ديگران به تخمشان هم نيست که اصلا بايد يا نبايد قشر روشنفکر داشته باشيم. اين به تخم نبودن هم سه دليل ميتواند داشته باشد يا شما برج عاج نشينيد و حرف مفت مينزنيد. يا شهروندان عزيز برج عاج نشينند و نميشنوند. يا هيچکداممان را در برجها راه نميدهند و همگي پاي برجها خماريم و حاليمان نيست.
چپکوک عزيز حتما اين لطيفه را شنيدهايد که نقل ميکنند يکي از هموطنانمان عازم فرانسه بود و زبان نميدانست. دوستان توصيه کردند ابتداي هر کلمه يک لِ بياورد و خودش را خلاص کند. دوست عزيز ما از هواپيما پياده شد و گفت: لِ تاکسي. تاکسي ايستاد. گفت: لِ رستوران. تاکسي جلوي يک رستوران شيک ترمز کرد. دوست عزيز ما منوي غذا را ديد. چيزي سر در نياورد. گفت: لِ چلوکباب. چلوکباب زعفراني حاضر شد. دوست عزيز ما سير خورد. آروغي زد. يکبري نشست. بادي به غبغب انداخت و به گارسون گفت: عجب زبون تخمي مسخرهاي داريد. گارسون صورتحساب را روي ميز گذاشت و گفت: دوست عزيز اگر من ايراني اينجا نبودم به شما لِگوز هم نميدادند. حالا حکايت ماست. بنده هم فکر ميکنم اگر همين چهارتا کتاب ترجمه هگل و لاکان و فوکو و دريدا را از قشر روشنفکر فعلي ما بگيرند انديشه که هيچ، لِگوز هم نميتواند توليد کند.
اين گونه است که چارهاي جز اين نداريم که روشنفکر را دوباره تعريف کنيم. روشنفکري که حرف ديگران را نشخوار نکند. اول بلد باشد فکر کند و دوم بتواند با دستمايه موجود چيزي براي خودمان بسازد.
امضاء : کوکِ بالا
اين پست در تاريخ 2008/07/20 نوشته شده است.
۱۳۸۹ تیر ۲۱, دوشنبه
روشنفکر حذف ميشود چون "ميتواند" حذف بشود
سايت هفتان در تاريخ 22 تيرماه به مقالهاي از ناصر فکوهي در روزنامه کارگزاران با عنوان "روشنفکران: جادوگران عصر جديد" ارجاع داده است. قاعدتا مقالهاي با اين عنوان بايد سوالاتي از اين دست را پاسخ بدهد که چگونه يا چرا روشنفکران جادوگران عصر جديد هستند؟ چه تاثيري در عصر جديد دارند که ميتوان واژه جادوگر را به آنها نسبت داد؟ چه جايگاهي در مناسبات سياسي- فرهنگي يا اقتصادي جامعه دارند؟ چه جايگاهي در شبکه اطلاعاتي دارند؟ اينکه روشنفکران جادوگران عصر جديدند مختص غرب است يا مختص جامعه کنوني ما يا حتي جهانشمول است؟
مقاله هيچ ربطي به اين سوالها ندارد. پاراگراف اول اشارهاي کوتاه و نامربوط به روشنفکرستيزي در دورههاي تاريخي دارد، سوزاندن متهمان توسط دستگاه تفتيش عقايد، کشتار مسيحيان اوليه در روم باستان و ناگهان کتابسوزي در آلمان نازي. پاراگراف دوم اين نکته را ذکر ميکند که اصولا کم پيش ميآيد در دورهاي از تاريخ همه آدمها يک فکر و يک عقيده داشته باشند و اصولا تفاوت در انديشه امري طبيعيست. بلافاصله نويسنده اين سوال را مطرح ميکند که چرا طي صد سال گذشته روشنفکران ايراني "به نوعي مرغ عزا و عروسي" بودهاند؟ نويسنده در چند جمله که معني چندان واضحي هم ندارد ميگويد: "جامعه از يک سو روشنفکران را آدمهايي جدا از مردم، بيريشه، بيتاثير، پناه گرفته در برج عاج، بيدرد، کافه نشين، اخيراً بيسواد، بيخبر از همه چيز، بيکار… معرفي ميکند ولي از طرف ديگر تمايل دارد هر بار که جشني برپا ميکند يا به عزايي مينشيند اين روشنفکران را هم به زور سر ميز غذا، البته در ميان سفره و در قالب مرغي قرباني و بريان شده بنشاند و شادياش را با له کردن و تکهتکه کردن و خوردن آنها تکميل کند يا غم و نوميدي خود را با خوراندن آنها به عزاداراني که بر سر سفره نشستهاند فرونشاند و با به فراموشي سپردن زخمزبانهاي تند و تيز آنها، رشته کلام را به شيرين سخناني بسپارد که در جشنها براي شادي بيشتر صاحبخانه دعا ميکنند و در عزا براي شادي روح ارواح او"‼
در پاراگراف سوم نويسنده که سخت از بدبختي روشنفکران به دردآمده نوک پيکان اتهامش را طرف هر کس غير از روشنفکران ميگيرد و ميگويد: "به راستي چرا چنين نفرت بيهوده و ابلهانهاي از روشنفکران وجود دارد." در ادامه خودش پاسخ ميدهد. ميگويد زيرا آنها که دشمن روشنفکران هستند نميفهمند دوره استعمار و پسا استعمار به پايان رسيده‼ زيرا روشنفکران هميشه بر خلاف جريان آب شنا کردهاند و تفاوتشان از بقيه، ديگران را ترسانده. زيرا روشنفکر در مقابل سادهپنداريها و تقليل واقعيت کوتاه نميآيد! و محکم ايستاده. در پاراگراف آخر هم نويسنده که سخت منقلب شده گويي بر سرنوشت تلخ خود گريه ميکند و ميگويد روشنفکر هميشه تنها بوده و هميشه درد کشيده.
روشنفکر سرمايهاش انديشهاست و ابزار بيانش کلام و در دنياي امروز تصوير. من شهروند انتظار دارم انديشهاي منسجم، داراي منطق و پيشبرنده از متخصص فکر ببينم. انتظار دارم روشنفکر به عنوان کسي که کارش فکر کردن است دنياي انديشه را کمي جلوتر از من ببيند و به زبان من بيان کند. انتظار دارم روشنفکر به شهروند عامي کمک کند اتفاقات و رويدادهاي اطرافش را بهتر درک کند و از زاويهاي ديگر ببيند. انتظار دارم روشنفکر به عنوان کسي که ابزار عملش را خوب ميشناسد چنان از واژه و تصوير استفاده کند که مرا به بيشتر فکرکردن ترغيب کند نه گرفتار سردرگمي و ابهام بيمحتوا کند. مقاله بالا که اتفاقا نمونهايست از مقالات روشنفکري امروز –که تازه براي عامه مردم و در روزنامه کثيرالانتشار چاپ شده- کداميک از پارامترهاي بالا را دارد؟ مجموعه مقالات روشنفکري يا اصرار دارد تصوير فنا شده و قرباني شده از روشنفکر ارائه دهد. تصويري که در آن جامعه نمکنشناسيست که نميفهمد چگونه روشنفکر براي او فنا شده. يا چنان مينويسد و به تصوير ميکشد که حتي در جامعه نخبه هم توان برقراري ارتباط ندارد. البته روشنفکر امروز ما ميتواند ديدگاهي مشخصي اختيار کند و بگويد من روشنفکر براي قشر فرهيخته و نخبه توليد انديشه ميکنم و تفسير و سادهسازي و عامهفهمي انديشههايم را به منتقد ميسپارم تا اين انديشههاي پيچيده به کمک راهنمايي و تفسير براي مردم قابل هضم شود. روشنفکر امروز ما در ذهن مخاطبش را قشري محدود و نخبه اختيار ميکند و براي او داستان و مقاله مينويسد و نقاشي ميکند اما در مقابل جامعه داد و فغان سرميدهد که چرا براي ما و درد ما ارزشي قائل نيستند. مقاله آقاي ناصر فکوهي نه من شهروند را تکان ميدهد، نه به فکر وادار ميکند، نه سوالي در ذهنم ايجاد ميکند، نه حتي در پاسخ به سوالاتي که خود طرح ميکند جوابي ميدهد که در خور يک متخصص فکر باشد. چنين مقالهاي به راحتي "ميتواند" از زندگي من گذر کند و تاثيري نگذارد و به راحتي سبب ميشود من شهروند روشنفکر را غيرخودي بدانم. کسي که از دنياي ديگر و به زبان ديگر و مهمتر از همه براي مخاطبيني ديگر حرف ميزند.
اين پست در تاريخ 2008/07/18 نوشته شده است
مقاله هيچ ربطي به اين سوالها ندارد. پاراگراف اول اشارهاي کوتاه و نامربوط به روشنفکرستيزي در دورههاي تاريخي دارد، سوزاندن متهمان توسط دستگاه تفتيش عقايد، کشتار مسيحيان اوليه در روم باستان و ناگهان کتابسوزي در آلمان نازي. پاراگراف دوم اين نکته را ذکر ميکند که اصولا کم پيش ميآيد در دورهاي از تاريخ همه آدمها يک فکر و يک عقيده داشته باشند و اصولا تفاوت در انديشه امري طبيعيست. بلافاصله نويسنده اين سوال را مطرح ميکند که چرا طي صد سال گذشته روشنفکران ايراني "به نوعي مرغ عزا و عروسي" بودهاند؟ نويسنده در چند جمله که معني چندان واضحي هم ندارد ميگويد: "جامعه از يک سو روشنفکران را آدمهايي جدا از مردم، بيريشه، بيتاثير، پناه گرفته در برج عاج، بيدرد، کافه نشين، اخيراً بيسواد، بيخبر از همه چيز، بيکار… معرفي ميکند ولي از طرف ديگر تمايل دارد هر بار که جشني برپا ميکند يا به عزايي مينشيند اين روشنفکران را هم به زور سر ميز غذا، البته در ميان سفره و در قالب مرغي قرباني و بريان شده بنشاند و شادياش را با له کردن و تکهتکه کردن و خوردن آنها تکميل کند يا غم و نوميدي خود را با خوراندن آنها به عزاداراني که بر سر سفره نشستهاند فرونشاند و با به فراموشي سپردن زخمزبانهاي تند و تيز آنها، رشته کلام را به شيرين سخناني بسپارد که در جشنها براي شادي بيشتر صاحبخانه دعا ميکنند و در عزا براي شادي روح ارواح او"‼
در پاراگراف سوم نويسنده که سخت از بدبختي روشنفکران به دردآمده نوک پيکان اتهامش را طرف هر کس غير از روشنفکران ميگيرد و ميگويد: "به راستي چرا چنين نفرت بيهوده و ابلهانهاي از روشنفکران وجود دارد." در ادامه خودش پاسخ ميدهد. ميگويد زيرا آنها که دشمن روشنفکران هستند نميفهمند دوره استعمار و پسا استعمار به پايان رسيده‼ زيرا روشنفکران هميشه بر خلاف جريان آب شنا کردهاند و تفاوتشان از بقيه، ديگران را ترسانده. زيرا روشنفکر در مقابل سادهپنداريها و تقليل واقعيت کوتاه نميآيد! و محکم ايستاده. در پاراگراف آخر هم نويسنده که سخت منقلب شده گويي بر سرنوشت تلخ خود گريه ميکند و ميگويد روشنفکر هميشه تنها بوده و هميشه درد کشيده.
روشنفکر سرمايهاش انديشهاست و ابزار بيانش کلام و در دنياي امروز تصوير. من شهروند انتظار دارم انديشهاي منسجم، داراي منطق و پيشبرنده از متخصص فکر ببينم. انتظار دارم روشنفکر به عنوان کسي که کارش فکر کردن است دنياي انديشه را کمي جلوتر از من ببيند و به زبان من بيان کند. انتظار دارم روشنفکر به شهروند عامي کمک کند اتفاقات و رويدادهاي اطرافش را بهتر درک کند و از زاويهاي ديگر ببيند. انتظار دارم روشنفکر به عنوان کسي که ابزار عملش را خوب ميشناسد چنان از واژه و تصوير استفاده کند که مرا به بيشتر فکرکردن ترغيب کند نه گرفتار سردرگمي و ابهام بيمحتوا کند. مقاله بالا که اتفاقا نمونهايست از مقالات روشنفکري امروز –که تازه براي عامه مردم و در روزنامه کثيرالانتشار چاپ شده- کداميک از پارامترهاي بالا را دارد؟ مجموعه مقالات روشنفکري يا اصرار دارد تصوير فنا شده و قرباني شده از روشنفکر ارائه دهد. تصويري که در آن جامعه نمکنشناسيست که نميفهمد چگونه روشنفکر براي او فنا شده. يا چنان مينويسد و به تصوير ميکشد که حتي در جامعه نخبه هم توان برقراري ارتباط ندارد. البته روشنفکر امروز ما ميتواند ديدگاهي مشخصي اختيار کند و بگويد من روشنفکر براي قشر فرهيخته و نخبه توليد انديشه ميکنم و تفسير و سادهسازي و عامهفهمي انديشههايم را به منتقد ميسپارم تا اين انديشههاي پيچيده به کمک راهنمايي و تفسير براي مردم قابل هضم شود. روشنفکر امروز ما در ذهن مخاطبش را قشري محدود و نخبه اختيار ميکند و براي او داستان و مقاله مينويسد و نقاشي ميکند اما در مقابل جامعه داد و فغان سرميدهد که چرا براي ما و درد ما ارزشي قائل نيستند. مقاله آقاي ناصر فکوهي نه من شهروند را تکان ميدهد، نه به فکر وادار ميکند، نه سوالي در ذهنم ايجاد ميکند، نه حتي در پاسخ به سوالاتي که خود طرح ميکند جوابي ميدهد که در خور يک متخصص فکر باشد. چنين مقالهاي به راحتي "ميتواند" از زندگي من گذر کند و تاثيري نگذارد و به راحتي سبب ميشود من شهروند روشنفکر را غيرخودي بدانم. کسي که از دنياي ديگر و به زبان ديگر و مهمتر از همه براي مخاطبيني ديگر حرف ميزند.
اين پست در تاريخ 2008/07/18 نوشته شده است
دست اندازهاي كافه پيانو
کافه پيانو مجموعه داستانهاي کوتاهيست که به نظر ميرسد در کنار هم قصد دارند تصويري يکپارچه از زندگي يک مرد کافهدار مشهدي ارائه کند. مرد روشنفکري که زماني روزنامهاي در تهران منتشر ميکرده، مسحور سينماست، ادبيات روشنفکري را ميپسندد، تا آنجا که شمار بازخواني کتابهاي مورد علاقهاش از سهبار و چهاربار گذشته است. داستانها اگرچه کم و بيش جذابند و بعضيهاشان به قول خود نويسنده جملهاي طلايي دارند که خواننده را به فکر وادار ميکند اما مجموعه داستانها ايرادهاي قابل ملاحظهاي هم دارد که نميتوان به راحتي از آنها گذشت و نواقص داستاني را پاي "گونهاي ديگر نوشتن" گذاشت. از ديد من چند ضعف مهم، نقاط قوت داستان را تحتالشعاع قرار ميداد.
- چيدمان داستانها از نوعي شلختگي رنج ميبرد. بعضي داستانها به تنهايي مستقلند. ميشود آنها را جدا از مجموعه داستاني خواند و با آن ارتباط کامل برقرار کرد. برخي ديگر داستانهاي نصفه نيمهاي هستند که خواننده بايد رد ادامه داستان را در داستاني ديگر دنبال کند. بعضي داستانها به دو قسمت سريالي پشت هم تقسيم شدهاند در حاليکه به راحتي ميتوانستند در يک داستان قرار گيرند و معلوم نيست چرا دوپاره شدهاند. قاعدتا خواننده هم مثل خود نويسنده در هر تغيير ساختار داستاني دليلي دنبال ميکند. رماني که به صورت پازلهاي داستان کوتاه نوشته ميشود بايد ارجحيتي در شکل پازل بودنش داشته باشد اما به نظر نميآيد تقسيمبنديهاي داستاني کافه پيانو منطق يا ساختار مشخصي داشته باشد يا ايدهاي براي ساختار داستان به نمايش بگذارد.
- شخصيتهاي زن داستان به خصوص دو شخصيت پريسيما و صفورا که در بيشتر داستانها حضور دارند گرفتار تضادهاي داخلي و ضعف پردازشاند. به نظر ميآيد تصوير اين دو زن در ذهن خود نويسنده هم چندان روشن نيست و از داستاني به داستان ديگر به فراخور تمايلات نويسنده تغيير ميکند. صفورا در اولين داستان دختر جلفيست که حاضر است اندامش را از پنجره طبقه دوم خانهاش به نمايش بگذارد، بلکه نگاه مرد غريبه کافهدار را به خودش جلب کند.(صفحه 29). همين دختر جلف کمعقل در ورودش به کافه رفتار دختر معقولي را دارد که به ظاهر يک سر و گردن هم از دختران معمولي بالاتر است. هنرهاي نمايشي ميخواند. براي هنرش هدفي دنبال ميکند و با رفتاري که نشانهاي از سبکمغزي در آن ديده نميشود به مرد کافهدار پيشنهاد کار ميدهد (صفحه 49-50). همين صفورا که به نظر ميرسد به دنبال عرضه هنرش است در مکالمه با مرد کافهچي دختري با طبيعت وحشي و سرکش را به نمايش ميگذارد که به راحتي چارچوبهاي اجتماعي را ميشکند. صفورا در صفحه 138 تبديل به يکي از زنهاي کليشهاي جذاب سينما و ادبيات ميشود. زنهايي که وحشيبودنشان به واسطه هوش يا بدطينتي نيست بلکه از آن جهت که اسير طبيعتي سودايياند مردان را به سوي خود ميکشند. صفورا در ادامه باز هم شکل عوض ميکند. پشت پيشخوان کافه و در خانهاش ديگر دختري وحشي، سرکش يا جلف نيست. زنيست که به خوبي مردان را ميشناسد و رفتارش نشان ميدهد تجربه رام کردن مردان را پشت سر گذاشته و ميداند چطور خودش را ( نه در شکل شيطنتهاي خام يک دختر بلکه در هيات يک زن بالغ) عرضه کند ( صفحه 177). البته ميشود زني پارهاي از اين تضادها را درون خودش داشته باشد. اما نويسنده بايد جايي جمعآمدن اين تضادها را در يک شخصيتش توجيه کند. تنها توجيه نويسنده پايان داستان است که خودش ميگويد شخصيتهايش تا حدود زيادي واقعيند و شايد انتظار دارد من خواننده حرفش را بپذيرم و اصلا آنقدر من خواننده را دستکم ميگيرد که اصرار دارد به من بگويد کمي از سادهلوحيم دست بردارم و حرفهايش را دربست قبول نکنم: "پس بايد بگويم که قريب به اتفاق شخصيتها واقعياند و رويدادها حقيقي که در کافه پيانو رخ ميدهند مبنايي واقعي دارند اما همه اينها؛ باز هم دليل نميشود که شما يکايکشان را واقعي و دقيقا با واقعيت منطبق بدانيد." حتي اگر من خواننده بپذيرم که شخصيت صفورا زاده ذهن مردکافهدار است و لاجرم در هر تصوير آن چيزيست که در لحظه مرد کافهدار ميخواهد ببيند باز هم ضعف داستان برطرف نميشود زيرا پريسيما هم گرفتار همين تضادهاي بيدليل است. زني که به قول شوهرش در کتابهاي کودکيش سير ميکند و هنوز شوهرش را يک شاهزاده سوار بر اسب سفيد ميبيند. رمانهاي عاشقانه بيمحتوا ميخواند. جارو برقيش را از همه چيز بيشتر دوست داد و چنان احساساتيست که انتظار دارد شوهرش دائم به او زنگ بزند و بگويد دوستش دارد در تصويرهاي ديگر تبديل به زني ميشود که شطرنج بازي ميکند! حاضر ميشود زندگيش را رها کند و دو سال به تهران برود تا فوقليسانس بخواند. مقتصدانه خرج ميکند، حتي زماني که در قهر است! و چنان منطقياست که ميگويد زني که نميتواند شوهرش را تحمل کند پاي بچهاش نميسوزد و خانه را ترک ميکند. هيچکجاي داستان امکاني براي خواننده فراهم نشده که او بتواند تضادهاي پريسيما را بپذيرد يا لااقل براي خودش فرضيهاي بسازد که پريسيما زنيست در حال گذار از شيوه تفکر زن سنتي ايراني به زن امروزي.
- در کنار اين دو، اشکالات ديگري هم هست. به غير از سه شخصيت اصلي، بقيه شخصيتها کم رمق ميآيند و ميروند بدون آنکه اثري بر جريان داستان بگذارند. شخصيتهايي که اگر حذف شوند کوچکترين خللي به داستان وارد نميشود. در يک سوم پاياني داستان ديگر خبري از "داستان" نيست. نويسنده است و مجموعه خشمها و ناراحتيها و عقايدش که بيشتر در قالب يک سخنراني، تند و بيحوصله بيرون ميريزد.
با تمام اين احوال کافه پيانو خوانديست. زيرا داستانيست که فضا و زمان آشنا دارد. پيچيدگي زباني بيمورد ندارد. گوشه و کنار هر داستان حرفي ميزند که آشناي ذهن خواننده ايراني است. دغدغههايش مال خودمان است. آدمهايش هم مال خودمان است. گيرم آدمهايش هر کدام چند آدمند پيچيده در قالب يک بدن و به ارفاق احتياج دارند تا براي من خواننده باور پذير شوند.
اين پست در تاريخ 2008/07/03 نوشته شده است.
- چيدمان داستانها از نوعي شلختگي رنج ميبرد. بعضي داستانها به تنهايي مستقلند. ميشود آنها را جدا از مجموعه داستاني خواند و با آن ارتباط کامل برقرار کرد. برخي ديگر داستانهاي نصفه نيمهاي هستند که خواننده بايد رد ادامه داستان را در داستاني ديگر دنبال کند. بعضي داستانها به دو قسمت سريالي پشت هم تقسيم شدهاند در حاليکه به راحتي ميتوانستند در يک داستان قرار گيرند و معلوم نيست چرا دوپاره شدهاند. قاعدتا خواننده هم مثل خود نويسنده در هر تغيير ساختار داستاني دليلي دنبال ميکند. رماني که به صورت پازلهاي داستان کوتاه نوشته ميشود بايد ارجحيتي در شکل پازل بودنش داشته باشد اما به نظر نميآيد تقسيمبنديهاي داستاني کافه پيانو منطق يا ساختار مشخصي داشته باشد يا ايدهاي براي ساختار داستان به نمايش بگذارد.
- شخصيتهاي زن داستان به خصوص دو شخصيت پريسيما و صفورا که در بيشتر داستانها حضور دارند گرفتار تضادهاي داخلي و ضعف پردازشاند. به نظر ميآيد تصوير اين دو زن در ذهن خود نويسنده هم چندان روشن نيست و از داستاني به داستان ديگر به فراخور تمايلات نويسنده تغيير ميکند. صفورا در اولين داستان دختر جلفيست که حاضر است اندامش را از پنجره طبقه دوم خانهاش به نمايش بگذارد، بلکه نگاه مرد غريبه کافهدار را به خودش جلب کند.(صفحه 29). همين دختر جلف کمعقل در ورودش به کافه رفتار دختر معقولي را دارد که به ظاهر يک سر و گردن هم از دختران معمولي بالاتر است. هنرهاي نمايشي ميخواند. براي هنرش هدفي دنبال ميکند و با رفتاري که نشانهاي از سبکمغزي در آن ديده نميشود به مرد کافهدار پيشنهاد کار ميدهد (صفحه 49-50). همين صفورا که به نظر ميرسد به دنبال عرضه هنرش است در مکالمه با مرد کافهچي دختري با طبيعت وحشي و سرکش را به نمايش ميگذارد که به راحتي چارچوبهاي اجتماعي را ميشکند. صفورا در صفحه 138 تبديل به يکي از زنهاي کليشهاي جذاب سينما و ادبيات ميشود. زنهايي که وحشيبودنشان به واسطه هوش يا بدطينتي نيست بلکه از آن جهت که اسير طبيعتي سودايياند مردان را به سوي خود ميکشند. صفورا در ادامه باز هم شکل عوض ميکند. پشت پيشخوان کافه و در خانهاش ديگر دختري وحشي، سرکش يا جلف نيست. زنيست که به خوبي مردان را ميشناسد و رفتارش نشان ميدهد تجربه رام کردن مردان را پشت سر گذاشته و ميداند چطور خودش را ( نه در شکل شيطنتهاي خام يک دختر بلکه در هيات يک زن بالغ) عرضه کند ( صفحه 177). البته ميشود زني پارهاي از اين تضادها را درون خودش داشته باشد. اما نويسنده بايد جايي جمعآمدن اين تضادها را در يک شخصيتش توجيه کند. تنها توجيه نويسنده پايان داستان است که خودش ميگويد شخصيتهايش تا حدود زيادي واقعيند و شايد انتظار دارد من خواننده حرفش را بپذيرم و اصلا آنقدر من خواننده را دستکم ميگيرد که اصرار دارد به من بگويد کمي از سادهلوحيم دست بردارم و حرفهايش را دربست قبول نکنم: "پس بايد بگويم که قريب به اتفاق شخصيتها واقعياند و رويدادها حقيقي که در کافه پيانو رخ ميدهند مبنايي واقعي دارند اما همه اينها؛ باز هم دليل نميشود که شما يکايکشان را واقعي و دقيقا با واقعيت منطبق بدانيد." حتي اگر من خواننده بپذيرم که شخصيت صفورا زاده ذهن مردکافهدار است و لاجرم در هر تصوير آن چيزيست که در لحظه مرد کافهدار ميخواهد ببيند باز هم ضعف داستان برطرف نميشود زيرا پريسيما هم گرفتار همين تضادهاي بيدليل است. زني که به قول شوهرش در کتابهاي کودکيش سير ميکند و هنوز شوهرش را يک شاهزاده سوار بر اسب سفيد ميبيند. رمانهاي عاشقانه بيمحتوا ميخواند. جارو برقيش را از همه چيز بيشتر دوست داد و چنان احساساتيست که انتظار دارد شوهرش دائم به او زنگ بزند و بگويد دوستش دارد در تصويرهاي ديگر تبديل به زني ميشود که شطرنج بازي ميکند! حاضر ميشود زندگيش را رها کند و دو سال به تهران برود تا فوقليسانس بخواند. مقتصدانه خرج ميکند، حتي زماني که در قهر است! و چنان منطقياست که ميگويد زني که نميتواند شوهرش را تحمل کند پاي بچهاش نميسوزد و خانه را ترک ميکند. هيچکجاي داستان امکاني براي خواننده فراهم نشده که او بتواند تضادهاي پريسيما را بپذيرد يا لااقل براي خودش فرضيهاي بسازد که پريسيما زنيست در حال گذار از شيوه تفکر زن سنتي ايراني به زن امروزي.
- در کنار اين دو، اشکالات ديگري هم هست. به غير از سه شخصيت اصلي، بقيه شخصيتها کم رمق ميآيند و ميروند بدون آنکه اثري بر جريان داستان بگذارند. شخصيتهايي که اگر حذف شوند کوچکترين خللي به داستان وارد نميشود. در يک سوم پاياني داستان ديگر خبري از "داستان" نيست. نويسنده است و مجموعه خشمها و ناراحتيها و عقايدش که بيشتر در قالب يک سخنراني، تند و بيحوصله بيرون ميريزد.
با تمام اين احوال کافه پيانو خوانديست. زيرا داستانيست که فضا و زمان آشنا دارد. پيچيدگي زباني بيمورد ندارد. گوشه و کنار هر داستان حرفي ميزند که آشناي ذهن خواننده ايراني است. دغدغههايش مال خودمان است. آدمهايش هم مال خودمان است. گيرم آدمهايش هر کدام چند آدمند پيچيده در قالب يک بدن و به ارفاق احتياج دارند تا براي من خواننده باور پذير شوند.
اين پست در تاريخ 2008/07/03 نوشته شده است.
وبلاگ به مثابه يك كالاي فرهنگي
در طول نزديک به يک سالي که از وبلاگ نويسي من گذشته بارها از اينکه حجم مطالب وبلاگيم از حجم داستانهايي که براي مکتوب شدن نوشتهام بيشتر شده، دلخور شدهام. گاهي فکر کردهام شايد وبلاگ نويسي بهانهايست براي يک نويسنده تنبل که کار جدياش را به تاخير بيندازد. گاهي دوستان نازنيني برايم ايميل فرستادهاند و پيشنهاد کردهاند به فکر نوشتن در يک مجله يا تهيه يک کتاب باشم؛ کاري که کمي جديتر به نظر ميرسد. گاهي هم دوستاني با تعجب به حجم نوشتههاي وبلاگم اشاره کردهاند و گفتهاند: "واقعا اين همه اينجا وقت ميگذاري؟ که چي بشه؟" برخورد با وبلاگنويسي روي ديگري هم دارد. چند روز پيش يکي از دوستان وبلاگخوانم اعتراف کرد که کار احمقانه وبلاگخواني را کنار گذاشته و دارد سعي ميکند به دنياي واقعي بازگردد؛ همانطور که يک معتاد بازميگردد. دوستي ميگفت از اينکه هر روز سري به نوشتههاي بيسرو تهي بزند که دائم همديگر را نقض ميکنند و دست آخر به آدم نميگويند چه چيز درست است و چه چيز غلط، خسته شده. ديگري هم ميگفت وبلاگها براي خودشان طول عمري دارند و بعد از مدتي به چرند گويي ميافتند.
به نظر ميآيد وبلاگنويسي و وبلاگ خواني هر دو تبي گذرا هستند. نه وبلاگ نويس چندان جديست و نه وبلاگخوان. چرا ؟
يکي از جوابها ميتواند اين باشد که وبلاگ هنوز تبديل به يک کالاي فرهنگي نشده. کالا چيزي است که بتواند چرخه اقتصادي ايجاد کند. توليد شود. فروخته شود. در جريان خريد و فروش ايجاد پول کند. براي بالا رفتن ميزان سود کيفيتش را بهبود بخشد. وارد عرصه رقابت با محصولات ديگر شود. تبليغات را جدي بگيرد و خودش را در معرض فروش بگذارد. ذائقه روز را شناسايي کند و در چارچوبي که براي خود تعريف ميکند چنان حرکت کند که بتواند مورد پسند خريدار قرار بگيرد. کالا براي آنکه کالا شود نياز به سرمايهگذاري بر روي خود دارد. زمان، پول، انديشه، ايده نو، جرات ريسک، بخشي از سرمايههاي اوليهايست که بايد به جريان بيفتد تا توليد کننده کالا بتواند انتظار فروش کالايش را داشته باشد. کالاي فرهنگي علاوه بر خصوصياتي که ذکر شد بايد بتواند انديشه روز را شناسايي کند. نقاط ضعف و قوت فرهنگ يک جامعه را ببيند. ابزار بيان انديشهاش را خوب بشناسد و چنان آن را بهکار گيرد که انديشه بيسر و صدا درون دنياي خريدار بخزد. آنجا بنشيند و آرام آرام به فراخور محيطش رشد کند. کالاي فرهنگي بايد بتواند عطش بيشتر خواستن (نميگويم بيشتر دانستن) را افزايش دهد و خريدار را دوباره به بازار فروش کالا بکشاند. به اين ترتيب انديشه اوليه با کالاهاي بعدي ميتواند تغذيه شود تا رشد فرهنگي معنا بيابد.
وبلاگ هنوز براي کاربرانش در ايران يک فضاي سرگرمي بدون تعهد و بدون هزينه است. نه نويسنده خودش را در مقابل آنچه مينويسد مسئول ميداند زيرا وبلاگ را بيشتر يک دفترچه يادداشت شخصي ميبيند تا کالاي فرهنگي و نه خواننده، آنچه دريافت ميکند را جدي ميگيرد زيرا نه بهايي بابتش ميپردازد و نه دريافتهايش را جايي بکار ميگيرد که صحت و سقمش اهميت پيدا کند. خوانندهاي که براي دريافت اطلاعات بهايي نپرداخته (يا فکر ميکند که نپرداخته) کمتر نويسنده را بابت محتواي مطالبش زير سوال ميبرد يا بهچالش ميکشد. منتقد چون وبلاگ را کالا نميبيند به نقد مطالب وبلاگ نميپردازد. زيرا منتقد به نحوي يک بازارياب فرهنگيست و قاعدتا براي جنسي که کالا نيست بازاريابي نميکند. وبلاگها چون همديگر را رقيب نميبينند وارد عرصه رقابت نميشوند و گفتگويي ميانشان درنميگيرد. وبلاگنويسها چون نوشتههايشان را جدي نميگيرند و نميدانند تا چه حد مطالبشان ميتواند مسير تفکر در جامعه را تغيير دهد در مقابل عقايد مخالف يا متفاوت واکنش نشان نميدهند. به اين ترتيب نويسنده در دنياي محدود خودش آنقدر دست و پا ميزند تا خسته شود. خواننده سردرگم مدتي بين انديشههاي پريشان ميگردد و دست آخر بيحوصله از پرسه زدنهاي بيمحتوا به دنياي واقعي بازميگردد و طلاي انديشه لابهلاي نوشتههاي پراکنده، شناسايي نشده باقي ميماند.
اما چطور وبلاگها ميتوانند درآمدزايي کنند؟ ناشران يکي از گروههايي هستند که ميتوانند چرخه اقتصادي وبلاگها را به تحرک درآورند. بسياري از نوشتههاي وبلاگي کتابهاي مصور خوبي ميشوند. خاطرات قابليت تبديل شدن به داستانهاي جذاب کودکان را دارند. طنز جايگاه خوبي در ميان وبلاگها پيدا کرده. دستاوردهاي فردي کتابهاي آموزشي خوبي ميشود. کتابهايي که ميتواند مبناي آموزش شهروند بودن در مدارس ما باشد. روزنوشتها ميتواند سنگ بناي يک مکتب فکري جديد باشد. براي ناشران، وبلاگها فضاي بيهزينهاي است براي آنکه آنها خود، نويسندگان و طراحانشان را انتخاب کنند. در کنار ناشران عوامل ديگري هم وجود دارد که ميتواند وبلاگها را براي صاحبانش منبع درآمد کند. در کشوري که در مدت صد سال دو انقلاب و يک جنگ را پشت سر گذاشته، زندگي غالب روستاييش به زندگي غالب شهري مبدل شده و مباني فکريش به سرعت در حال تغيير است حتي روزنوشتها هم ارزش جمعآوري شدن و تحليل شدن دارد. وبلاگها منبع خوبي براي محققين در دانشگاهها و مراکز تحقيقاتيست. کافيست سازوکاري تعريف کنيم که حق استفاده از مطالب وبلاگها به صورت اسناد اطلاعاتي براي نويسنده وبلاگ محفوظ بماند و پرداخت شود. ورود وبلاگها به مراکز آموزشي اعم از مدارس و دانشگاهها ميتواند اعتباري به وبلاگها بدهد. چرا فقط لوليتاخواني در تهران شکل بگيرد. بعضي از وبلاگها آنقدر مايه انديشه دارند که زمينه وبلاگخواني دستهجمعي شوند. اعتباري که به واسطه همين خوانش گروهي ايجاد ميشود خود ثروت به دنبال خواهد آورد.
اين چند مورد فقط نمونههايي بود از پتانسيل وبلاگها. وبلاگها جاي تامل بيشتري در فضاي امروز ايران دارند. کارکرد وبلاگها ميتواند جديتر از چيزي باشد که ما فکر ميکنيم.
اين پست در تاريخ 2008/06/11 نوشته شده است
به نظر ميآيد وبلاگنويسي و وبلاگ خواني هر دو تبي گذرا هستند. نه وبلاگ نويس چندان جديست و نه وبلاگخوان. چرا ؟
يکي از جوابها ميتواند اين باشد که وبلاگ هنوز تبديل به يک کالاي فرهنگي نشده. کالا چيزي است که بتواند چرخه اقتصادي ايجاد کند. توليد شود. فروخته شود. در جريان خريد و فروش ايجاد پول کند. براي بالا رفتن ميزان سود کيفيتش را بهبود بخشد. وارد عرصه رقابت با محصولات ديگر شود. تبليغات را جدي بگيرد و خودش را در معرض فروش بگذارد. ذائقه روز را شناسايي کند و در چارچوبي که براي خود تعريف ميکند چنان حرکت کند که بتواند مورد پسند خريدار قرار بگيرد. کالا براي آنکه کالا شود نياز به سرمايهگذاري بر روي خود دارد. زمان، پول، انديشه، ايده نو، جرات ريسک، بخشي از سرمايههاي اوليهايست که بايد به جريان بيفتد تا توليد کننده کالا بتواند انتظار فروش کالايش را داشته باشد. کالاي فرهنگي علاوه بر خصوصياتي که ذکر شد بايد بتواند انديشه روز را شناسايي کند. نقاط ضعف و قوت فرهنگ يک جامعه را ببيند. ابزار بيان انديشهاش را خوب بشناسد و چنان آن را بهکار گيرد که انديشه بيسر و صدا درون دنياي خريدار بخزد. آنجا بنشيند و آرام آرام به فراخور محيطش رشد کند. کالاي فرهنگي بايد بتواند عطش بيشتر خواستن (نميگويم بيشتر دانستن) را افزايش دهد و خريدار را دوباره به بازار فروش کالا بکشاند. به اين ترتيب انديشه اوليه با کالاهاي بعدي ميتواند تغذيه شود تا رشد فرهنگي معنا بيابد.
وبلاگ هنوز براي کاربرانش در ايران يک فضاي سرگرمي بدون تعهد و بدون هزينه است. نه نويسنده خودش را در مقابل آنچه مينويسد مسئول ميداند زيرا وبلاگ را بيشتر يک دفترچه يادداشت شخصي ميبيند تا کالاي فرهنگي و نه خواننده، آنچه دريافت ميکند را جدي ميگيرد زيرا نه بهايي بابتش ميپردازد و نه دريافتهايش را جايي بکار ميگيرد که صحت و سقمش اهميت پيدا کند. خوانندهاي که براي دريافت اطلاعات بهايي نپرداخته (يا فکر ميکند که نپرداخته) کمتر نويسنده را بابت محتواي مطالبش زير سوال ميبرد يا بهچالش ميکشد. منتقد چون وبلاگ را کالا نميبيند به نقد مطالب وبلاگ نميپردازد. زيرا منتقد به نحوي يک بازارياب فرهنگيست و قاعدتا براي جنسي که کالا نيست بازاريابي نميکند. وبلاگها چون همديگر را رقيب نميبينند وارد عرصه رقابت نميشوند و گفتگويي ميانشان درنميگيرد. وبلاگنويسها چون نوشتههايشان را جدي نميگيرند و نميدانند تا چه حد مطالبشان ميتواند مسير تفکر در جامعه را تغيير دهد در مقابل عقايد مخالف يا متفاوت واکنش نشان نميدهند. به اين ترتيب نويسنده در دنياي محدود خودش آنقدر دست و پا ميزند تا خسته شود. خواننده سردرگم مدتي بين انديشههاي پريشان ميگردد و دست آخر بيحوصله از پرسه زدنهاي بيمحتوا به دنياي واقعي بازميگردد و طلاي انديشه لابهلاي نوشتههاي پراکنده، شناسايي نشده باقي ميماند.
اما چطور وبلاگها ميتوانند درآمدزايي کنند؟ ناشران يکي از گروههايي هستند که ميتوانند چرخه اقتصادي وبلاگها را به تحرک درآورند. بسياري از نوشتههاي وبلاگي کتابهاي مصور خوبي ميشوند. خاطرات قابليت تبديل شدن به داستانهاي جذاب کودکان را دارند. طنز جايگاه خوبي در ميان وبلاگها پيدا کرده. دستاوردهاي فردي کتابهاي آموزشي خوبي ميشود. کتابهايي که ميتواند مبناي آموزش شهروند بودن در مدارس ما باشد. روزنوشتها ميتواند سنگ بناي يک مکتب فکري جديد باشد. براي ناشران، وبلاگها فضاي بيهزينهاي است براي آنکه آنها خود، نويسندگان و طراحانشان را انتخاب کنند. در کنار ناشران عوامل ديگري هم وجود دارد که ميتواند وبلاگها را براي صاحبانش منبع درآمد کند. در کشوري که در مدت صد سال دو انقلاب و يک جنگ را پشت سر گذاشته، زندگي غالب روستاييش به زندگي غالب شهري مبدل شده و مباني فکريش به سرعت در حال تغيير است حتي روزنوشتها هم ارزش جمعآوري شدن و تحليل شدن دارد. وبلاگها منبع خوبي براي محققين در دانشگاهها و مراکز تحقيقاتيست. کافيست سازوکاري تعريف کنيم که حق استفاده از مطالب وبلاگها به صورت اسناد اطلاعاتي براي نويسنده وبلاگ محفوظ بماند و پرداخت شود. ورود وبلاگها به مراکز آموزشي اعم از مدارس و دانشگاهها ميتواند اعتباري به وبلاگها بدهد. چرا فقط لوليتاخواني در تهران شکل بگيرد. بعضي از وبلاگها آنقدر مايه انديشه دارند که زمينه وبلاگخواني دستهجمعي شوند. اعتباري که به واسطه همين خوانش گروهي ايجاد ميشود خود ثروت به دنبال خواهد آورد.
اين چند مورد فقط نمونههايي بود از پتانسيل وبلاگها. وبلاگها جاي تامل بيشتري در فضاي امروز ايران دارند. کارکرد وبلاگها ميتواند جديتر از چيزي باشد که ما فکر ميکنيم.
اين پست در تاريخ 2008/06/11 نوشته شده است
هر آن كس كه دندان دهد، نان دهد
-مامان خانوم بالاخره افاف درسته يا آيفون؟
زن جوون سي و دو سه سالهاي که با شکم برامده جلوي من ايستاده بود کيف پول چرمي زرشکي رو دست به دست کرد و به لبه پنجره کوچيک نونوايي تکيه داد: ناديا ولم کن. يه دفه بهت گفتم فرقي نميکنه. چرا گير ميدي؟ بعضيا ميگن آيفون، بعضيا ميگن افاف. دختر موهاي لخت قهوهاي جلوي سرش رو با يه کش عروسکدار صورتي بسته بود. شلوار کتوني سهربع قهوهاي و يه جفت دمپايي آبي آسموني به پا داشت. عينکم رو برداشتم و به دختر لبخند زدم. مثل مادرش دندون پيش سمت راست رو نداشت و موقع حرف زدن زبونش تو فضاي خالي دندون گير ميکرد.
-پس واسه چي ما ميگيم آيفون؟ خوب ما هم بگيم افاف.
مادر نگاهي به من انداخت و در حاليکه دستش را به کمرش ميزد گفت: ناديا خانوم، من کيسه ماست و شير رو به تو سپردم. کوشش پس؟ ناديا نگاهي به دور و برش انداخت و در حاليکه سعي ميکرد قيافه مضطربي به خودش بگيره آروم ضربهاي پشت دستش زد: واي خاک تو سرم گمش کردم مامان. عشوههاي نپخته ناديا چنان شيرين بود که من و سه نفر پشت سريم رو حسابي به بازي گرفته بود. من دنبال کيسه شير نگاهي به اطراف انداختم. مردي که نفر چهارم بود اشارهاي به ناديا کرد: خانوم کوچولو بيا کيسه شيرت اينجاست. ناديا به دو از صف خارج شد. زن گوشه ناخن لاکزدهش رو با دندون گرفت و رو به من چرخيد: اين بچههاي امروز همه بالاي ليسانسن به خدا. شانس آوردم اين بچه من يه ذره خنگه، وگرنه چه جوري ميخواستم جمعش کنم. من خنده زورکي کردم و انگار وظيفه خودم ديدم در غياب بچه از هوش و ذکاوتش حمايت کنم گفتم: خيلي دختر بامزهايه. من تا حالا نديده بودم بچهاي به کلمه گير بده. خواستم بيشتر دفاع کنم و بگم که دقت ناديا قابل ستايشه که زن جوون پيشدستي کرد: الان رفتيم خونه يکي از دوستاش، زنگ زدن. مامان دوستش گفت افاف رو بردار. اينم تا حالا افاف نشنيده بوده. همه ما ميگيم آيفون. حالا گير داده که چرا اونا ميگن افاف. تو ذهنم دنبال کلمههاي ديگه افاف ميگشتم که زن گفت: تو بچه داري؟ سرم رو به علامت منفي تکون دادم. بلافاصله دوباره پرسيد: شوهر کردي؟ گفتم: آره. پنج ساله. ناديا با کيسه شير و ماست برگشت. معلوم بود که براش بيش از حد سنگينه. کيسه رو يه وري کنار پاي زن گذاشت. خواستم با ناديا حرف بزنم که مادرش اجازه نداد: چند سالته؟ همونطور که بازيگوشي ناديا رو دنبال ميکردم گفتم: سي و دو.
-شوهرت چي؟
-همسنيم.
زن سرش رو تکون داد: همون پس بچه نداري. هنوز دهن شوهرت بوي شير ميده. ميگه بچه نميخواد؛ نه؟
تازه حرفاش برام جالب شد. رو از ناديا گرفتم و برگشتم طرف زن: نه، نميخواد. زن زبونش رو جاي دندون افتادهش گذاشت. اين اولي عذاب بود. دومي عذاب اليم. همينطور دندونام داره ميشکنه. اين يکي رو کشيدم. نميشه عصبکشي کني الان. دو تا از عقبيا هم شکسته و دهنش رو تا اونجا که ميشد باز کرد تا من راحت توش رو ببينم. وضعيت دندوناش فاجعه بود. خودم رو کمي عقب کشيدم و گفتم: اوه، اوه. اينطوري که خيلي سخته. زن انگشت اشارهش رو روي گونه چپش فشار داد: اين کرسي آخري هم فکر کنم پوستم رو بکنه. افتاده به گزگز کردن. ميخواستم ازش بپرسم زن ناحسابي، دومي رو واسه چي آوردي که زن اجازه نداد. خودش رو کمي جلو کشيد و شونه به شونهم ايستاد: اما از من به تو نصيحت، اون يه دونه توله رو بيار و خلاص. الان ميگه نميخوام سي و پنج رو که رد کنه و عاقل بشه، ميميره واسه اينکه يکي بهش بگه: بابا، بابا. و لبهاش رو با نفرت کج و کوله کرد. شاطر روي ميز جلوي پنجره زد: خانوم چند تا؟ زن دو تا دويستي روي سکو گذاشت: دو تا خشخاشي، دو تا ساده. خواستم منم پولم رو روي سکو بذارم که زن برگشت طرفم و راهم رو بست.
-نميتونم خشخاشي بخورم. بوش که بهم ميخوره حالم بد ميشه. ميگن بربري قراره بشه دويست تومن. ديگه من نميدونم چه کوفتي بايد بخوريم. ناديا کيفش رو باز کرده بود و شونه و رژلب و يه آينه دور پلاستيکي رو توش مرتب ميکرد. گفتم: واقعا شرايط بچهدار شدن نيست. چهجوري بزرگش کني؟ زن دوباره سرش رو بيخ گوشم آورد و آروم، طوري که کسي نشنوه گفت: شوهر من که سه ساله بيکاره. چشمام از حدقه بيرون زد. سرم رو پس کشيدم و بلند گفتم: نه؟! پس چکار ميکنين؟ زن روزنامه تا شدهاي رو که زير بغل ناديا بود گرفت: اين بازار بورس که سقوط کرد، فکرش رو بکن پونصد ميليونمون شد پنجاه ميليون. دو سال شوهرم رواني شد. خودم افسردگي گرفتم کيست درآوردم. تا شيشماه پيشم شوهرم بيمارستان بستري بود از افسردگي. فقط نميدونم چطوري لاکردار نيومده زد.. رفتم بندازمش دکتر گفت با اون کيستي که تو داشتي معجزهست. حتما حکمتي داره. نگهش دار. بدجوري مات و مبهوت بودم. نميدونم دلم براي ناديا سوخت يا براي خودم يا براي زن. بياختيار دست بردم و موهاي لخت ناديا رو نوازش کردم. نونوا دو تا نون خشخاشي روي سکو گذاشت و برگشت سمت تنور. دستم رو دراز کردم و دويست تومني رو روي سکو گذاشتم: حالا شما واسه حکمتش اين يکي رو نگه داشتي؟ زن روسري زرشکي را جلو کشيد: چهميدونم والا. اولي رو که مياري اصلا زندگيت به گه کشيده ميشه. بياختيار زدم زير خنده. زن اخم کرد: راست ميگم به خدا. تا نکشي نميفهمي چيميگم. گفتم: راستش يه دوستي داشتم ميگفت: ازدواج يه بشکه، ببخشيد البته، گهه که فقط روش دو انگشت عسله. زن غشغش خنديد: راست گفته بندهخدا. همون بچه بياري ميرسي به گهه. يعني چهجوري بهت بگم. الان چهجوري زندگي ميکني؟ اينا همش ميپره. يه جور ديگه ميشه اصلا.
سرم رو تکون دادم. نميفهميدم چرا بايد آدم زندگيش رو به گه بکشه. زن انگار فکرم رو خونده بود دوباره دولا شد و دهنش رو بيخ گوشم آورد: ولي بيار اون يه دونهرو. مي دوني چرا؟ سرم رو ابلهانه تکون دادم: نه.
-من ميدونم ديگه. خودمم اينجوري بودم. الان ميگي يارو بره زن بگيره. ولي پاش بيفته. چشمت بهش بيفته حاضري با تبر دو شقهش کني.
و دستش رو چنان روي سکوي اعدام خيالي زد که من عين برقگرفتهها سيخ ايستادم.
زن انگار چيزي بين ما رد و بدل نشده خونسرد سمت شاطر برگشت. ناديا مانتوي سفيدم رو يه ريز ميکشيد: خاله، خاله يه شعر واسهت بخونم؟ من گيج و منگ نگاهي به پشت خميده زن انداختم. با وجود حاملگي رديف ستون فقراتش از زير روپوش کهنه آبي معلوم بود. ناديا انگار متوجه حواسپرتي من شده بود دوباره مانتوي مادرش رو کشيد: مامان خانوم من از اين به بعد به آيفون ميگم افاف. زن با بيحوصلگي کيسه ماست و شير رو دست ناديا داد: هر چي دوست داري بگو. ناديا طرف من برگشت: خاله من به آيفون ميگم افاف. به ناديا خنديدم. به نظرم ناديا نياز به همصحبت داشت. کسي که انتخابش را تائيد کنه. دولا شدم و به ناديا گفتم: منم بچه بودم به آيفون ميگفتم اف اف. ناديا جدي پرسيد: الان بزرگ شدي ديگه نميگي افاف؟ زن نگاهي به من کرد: خودت مثل اينکه از بچه خوشت مياد. گفتم: از بچه ديگران خوشم مياد. شاطر دو تا نون ساده روي سکو گذاشت و داد زد: نفر بعد. زن نونها رو لاي روزنامه پيچيد و دست ناديا رو گرفت: از خاله خدافظي کن. ناديا برام دست تکون داد. زن همونطور که ازم دور ميشد گفت: يادت نره چي بهت گفتم. سرم رو به علامت تائيد تکون دادم. فکر ميکردم چرا براي آيفون اسم فارسي نداريم. فکر ميکردم چرا من به آيفون افاف ميگم. فکر ميکردم گر آن کس که دندان دهد، نان ندهد چه؟ فکر ميکردم.
شاطر داد کشيد: خانوووووم نونت.
اين پست در تاريخ 2008/05/28 نوشته شده است.
زن جوون سي و دو سه سالهاي که با شکم برامده جلوي من ايستاده بود کيف پول چرمي زرشکي رو دست به دست کرد و به لبه پنجره کوچيک نونوايي تکيه داد: ناديا ولم کن. يه دفه بهت گفتم فرقي نميکنه. چرا گير ميدي؟ بعضيا ميگن آيفون، بعضيا ميگن افاف. دختر موهاي لخت قهوهاي جلوي سرش رو با يه کش عروسکدار صورتي بسته بود. شلوار کتوني سهربع قهوهاي و يه جفت دمپايي آبي آسموني به پا داشت. عينکم رو برداشتم و به دختر لبخند زدم. مثل مادرش دندون پيش سمت راست رو نداشت و موقع حرف زدن زبونش تو فضاي خالي دندون گير ميکرد.
-پس واسه چي ما ميگيم آيفون؟ خوب ما هم بگيم افاف.
مادر نگاهي به من انداخت و در حاليکه دستش را به کمرش ميزد گفت: ناديا خانوم، من کيسه ماست و شير رو به تو سپردم. کوشش پس؟ ناديا نگاهي به دور و برش انداخت و در حاليکه سعي ميکرد قيافه مضطربي به خودش بگيره آروم ضربهاي پشت دستش زد: واي خاک تو سرم گمش کردم مامان. عشوههاي نپخته ناديا چنان شيرين بود که من و سه نفر پشت سريم رو حسابي به بازي گرفته بود. من دنبال کيسه شير نگاهي به اطراف انداختم. مردي که نفر چهارم بود اشارهاي به ناديا کرد: خانوم کوچولو بيا کيسه شيرت اينجاست. ناديا به دو از صف خارج شد. زن گوشه ناخن لاکزدهش رو با دندون گرفت و رو به من چرخيد: اين بچههاي امروز همه بالاي ليسانسن به خدا. شانس آوردم اين بچه من يه ذره خنگه، وگرنه چه جوري ميخواستم جمعش کنم. من خنده زورکي کردم و انگار وظيفه خودم ديدم در غياب بچه از هوش و ذکاوتش حمايت کنم گفتم: خيلي دختر بامزهايه. من تا حالا نديده بودم بچهاي به کلمه گير بده. خواستم بيشتر دفاع کنم و بگم که دقت ناديا قابل ستايشه که زن جوون پيشدستي کرد: الان رفتيم خونه يکي از دوستاش، زنگ زدن. مامان دوستش گفت افاف رو بردار. اينم تا حالا افاف نشنيده بوده. همه ما ميگيم آيفون. حالا گير داده که چرا اونا ميگن افاف. تو ذهنم دنبال کلمههاي ديگه افاف ميگشتم که زن گفت: تو بچه داري؟ سرم رو به علامت منفي تکون دادم. بلافاصله دوباره پرسيد: شوهر کردي؟ گفتم: آره. پنج ساله. ناديا با کيسه شير و ماست برگشت. معلوم بود که براش بيش از حد سنگينه. کيسه رو يه وري کنار پاي زن گذاشت. خواستم با ناديا حرف بزنم که مادرش اجازه نداد: چند سالته؟ همونطور که بازيگوشي ناديا رو دنبال ميکردم گفتم: سي و دو.
-شوهرت چي؟
-همسنيم.
زن سرش رو تکون داد: همون پس بچه نداري. هنوز دهن شوهرت بوي شير ميده. ميگه بچه نميخواد؛ نه؟
تازه حرفاش برام جالب شد. رو از ناديا گرفتم و برگشتم طرف زن: نه، نميخواد. زن زبونش رو جاي دندون افتادهش گذاشت. اين اولي عذاب بود. دومي عذاب اليم. همينطور دندونام داره ميشکنه. اين يکي رو کشيدم. نميشه عصبکشي کني الان. دو تا از عقبيا هم شکسته و دهنش رو تا اونجا که ميشد باز کرد تا من راحت توش رو ببينم. وضعيت دندوناش فاجعه بود. خودم رو کمي عقب کشيدم و گفتم: اوه، اوه. اينطوري که خيلي سخته. زن انگشت اشارهش رو روي گونه چپش فشار داد: اين کرسي آخري هم فکر کنم پوستم رو بکنه. افتاده به گزگز کردن. ميخواستم ازش بپرسم زن ناحسابي، دومي رو واسه چي آوردي که زن اجازه نداد. خودش رو کمي جلو کشيد و شونه به شونهم ايستاد: اما از من به تو نصيحت، اون يه دونه توله رو بيار و خلاص. الان ميگه نميخوام سي و پنج رو که رد کنه و عاقل بشه، ميميره واسه اينکه يکي بهش بگه: بابا، بابا. و لبهاش رو با نفرت کج و کوله کرد. شاطر روي ميز جلوي پنجره زد: خانوم چند تا؟ زن دو تا دويستي روي سکو گذاشت: دو تا خشخاشي، دو تا ساده. خواستم منم پولم رو روي سکو بذارم که زن برگشت طرفم و راهم رو بست.
-نميتونم خشخاشي بخورم. بوش که بهم ميخوره حالم بد ميشه. ميگن بربري قراره بشه دويست تومن. ديگه من نميدونم چه کوفتي بايد بخوريم. ناديا کيفش رو باز کرده بود و شونه و رژلب و يه آينه دور پلاستيکي رو توش مرتب ميکرد. گفتم: واقعا شرايط بچهدار شدن نيست. چهجوري بزرگش کني؟ زن دوباره سرش رو بيخ گوشم آورد و آروم، طوري که کسي نشنوه گفت: شوهر من که سه ساله بيکاره. چشمام از حدقه بيرون زد. سرم رو پس کشيدم و بلند گفتم: نه؟! پس چکار ميکنين؟ زن روزنامه تا شدهاي رو که زير بغل ناديا بود گرفت: اين بازار بورس که سقوط کرد، فکرش رو بکن پونصد ميليونمون شد پنجاه ميليون. دو سال شوهرم رواني شد. خودم افسردگي گرفتم کيست درآوردم. تا شيشماه پيشم شوهرم بيمارستان بستري بود از افسردگي. فقط نميدونم چطوري لاکردار نيومده زد.. رفتم بندازمش دکتر گفت با اون کيستي که تو داشتي معجزهست. حتما حکمتي داره. نگهش دار. بدجوري مات و مبهوت بودم. نميدونم دلم براي ناديا سوخت يا براي خودم يا براي زن. بياختيار دست بردم و موهاي لخت ناديا رو نوازش کردم. نونوا دو تا نون خشخاشي روي سکو گذاشت و برگشت سمت تنور. دستم رو دراز کردم و دويست تومني رو روي سکو گذاشتم: حالا شما واسه حکمتش اين يکي رو نگه داشتي؟ زن روسري زرشکي را جلو کشيد: چهميدونم والا. اولي رو که مياري اصلا زندگيت به گه کشيده ميشه. بياختيار زدم زير خنده. زن اخم کرد: راست ميگم به خدا. تا نکشي نميفهمي چيميگم. گفتم: راستش يه دوستي داشتم ميگفت: ازدواج يه بشکه، ببخشيد البته، گهه که فقط روش دو انگشت عسله. زن غشغش خنديد: راست گفته بندهخدا. همون بچه بياري ميرسي به گهه. يعني چهجوري بهت بگم. الان چهجوري زندگي ميکني؟ اينا همش ميپره. يه جور ديگه ميشه اصلا.
سرم رو تکون دادم. نميفهميدم چرا بايد آدم زندگيش رو به گه بکشه. زن انگار فکرم رو خونده بود دوباره دولا شد و دهنش رو بيخ گوشم آورد: ولي بيار اون يه دونهرو. مي دوني چرا؟ سرم رو ابلهانه تکون دادم: نه.
-من ميدونم ديگه. خودمم اينجوري بودم. الان ميگي يارو بره زن بگيره. ولي پاش بيفته. چشمت بهش بيفته حاضري با تبر دو شقهش کني.
و دستش رو چنان روي سکوي اعدام خيالي زد که من عين برقگرفتهها سيخ ايستادم.
زن انگار چيزي بين ما رد و بدل نشده خونسرد سمت شاطر برگشت. ناديا مانتوي سفيدم رو يه ريز ميکشيد: خاله، خاله يه شعر واسهت بخونم؟ من گيج و منگ نگاهي به پشت خميده زن انداختم. با وجود حاملگي رديف ستون فقراتش از زير روپوش کهنه آبي معلوم بود. ناديا انگار متوجه حواسپرتي من شده بود دوباره مانتوي مادرش رو کشيد: مامان خانوم من از اين به بعد به آيفون ميگم افاف. زن با بيحوصلگي کيسه ماست و شير رو دست ناديا داد: هر چي دوست داري بگو. ناديا طرف من برگشت: خاله من به آيفون ميگم افاف. به ناديا خنديدم. به نظرم ناديا نياز به همصحبت داشت. کسي که انتخابش را تائيد کنه. دولا شدم و به ناديا گفتم: منم بچه بودم به آيفون ميگفتم اف اف. ناديا جدي پرسيد: الان بزرگ شدي ديگه نميگي افاف؟ زن نگاهي به من کرد: خودت مثل اينکه از بچه خوشت مياد. گفتم: از بچه ديگران خوشم مياد. شاطر دو تا نون ساده روي سکو گذاشت و داد زد: نفر بعد. زن نونها رو لاي روزنامه پيچيد و دست ناديا رو گرفت: از خاله خدافظي کن. ناديا برام دست تکون داد. زن همونطور که ازم دور ميشد گفت: يادت نره چي بهت گفتم. سرم رو به علامت تائيد تکون دادم. فکر ميکردم چرا براي آيفون اسم فارسي نداريم. فکر ميکردم چرا من به آيفون افاف ميگم. فکر ميکردم گر آن کس که دندان دهد، نان ندهد چه؟ فکر ميکردم.
شاطر داد کشيد: خانوووووم نونت.
اين پست در تاريخ 2008/05/28 نوشته شده است.
معرفي كتاب
Black water
Joyce Carol Oates نام کتاب: سياهاب
نويسنده: جويس کرول اوتس
مترجم: مهدي غبرايي
ناشر: نشر افق ، چاپ اول 1386
معرفي کتاب
اگر مسئله مرگ حل ميشد شايد همه چيز شکل ديگري به خود ميگرفت. ما در مقابل پديدهاي به نام مرگ به دلداري نيازمنديم. به اينکه کسي به ما بگويد مرگ پليست به سوي دنياي ديگر. مرگ چنان هراسانگيز است که تخيل بازيگوش نويسندگان هم کمتر ميتواند در آستانه مرگ توقف کند. ذهن خلاق نويسنده از زندگي مينويسد. گاهي از دنياي پس از مرگ مينويسد و گاهي هوشمندانه چنان لحظه پيش و پس از مرگ را به هم متصل ميکند گويي لحظه مرگ هيچ اتفاقي نيفتاده. تنها پلکهايي بسته شده. نفسي قطع شده. قلبي از تپيدن ايستاده و دوباره در دنيايي متفات همگي به جنب وجوش افتادهاند. ما براي زندگي به تعبيري شاعرانه از مرگ نيازمنديم. تعبيري که کمکمان کند به بهانه زندگي پس از مرگ از ميان بينهايت انتخاب در مسير زندگي فقط يکي را انتخاب کنيم و مطمئن باشيم انتخابمان درستترين گزينه ممکن است. ما حتي براي زندگي هم نيازمند دلداري هستيم. نيازمنديم کسي به ما اطمينان دهد درست قدم برميداريم.
جويس در اولين پاراگراف داستان بلندش همه آنچه دلداريهاي تاريخي و فرهنگي برايمان ساخته خراب ميکند. کلي کليهر بيست و شش ساله در لحظهاي که انتظارش را ندارد با مرگ روبهرو ميشود. تمام صد و پنجاه صفحه بعد لحظات کشدار همان يکساعتي است که کلي ناباورانه به مرگش نگاه ميکند. او هم مثل هر آدم ديگري براي خودش رسالتي در زندگي تعريف کرده. وظيفهاي، کاري، چيزي که او را به زندگي متصل ميکند و زمان مرگش را هم تعريف ميکند. کلي هم مانند هر آدم ديگري تصويري شاعرانه از مرگ خود دارد. تصويري که در آن براي مردن آماده است. وظيفهاش را انجام داده. تصويري که در آن ديگران رفتنش را ميبينند و او پيشاپيش احساس ميکند "جايم خالي خواهد بود. جاي من خالي خواهد بود و هيچکس جاي مرا نخواهد گرفت." کلي مانند هر آدم ديگري تصور کرده است که بچههايش، نوههايش، همسرش يا دوستانش او را در مراسم خداحافظي از اين دنيا تا دم در بهشت همراهي خواهند کرد. و او منتظر دوستانش خواهد ماند تا در دنياي ديگر هم آنها را در کنار خود ببيند. اما جويس در همان پاراگراف اول بيرحمانه همه چيز را خراب ميکند. کلي در هشياري رو به زوالش ميگويد: "دارم ميميرم؟ اينجوري؟"
جويس اگر چه به نظر ميرسد داستاني از بيرحمي دنياي سياست تعريف ميکند. دنيايي که در آن مرد سياستمداري کلي زودباور را قرباني ميکند تا شهرتش خدشهدار نشود اما در واقع از زبان کلي که سعي دارد هر جور شده خودش را زنده نگه دارد نگاهي متفاوت به زندگي ارائه دهد. کلي به تصادف، سناتور پا به سن گذاشتهاي را در جشن چهارم جولاي ميبيند که تصادفا تز دوره ليسانسش را هم در مورد او نوشته. آنها جذب هم ميشوند و کلي بر خلاف برنامه قبليش زودتر از موقع جشن، مهماني را به همراه سناتور ترک ميکند. (انتخابي که ميتوانست رخ ندهد) سناتور مست و سرخوش در جاده فرعي متروکي پيچها را يکي پس از ديگري پشت سر ميگذارد. کلي مست موفقيتش است. مست لحظات عاشقانهاي که پيش رو خواهد داشت. مست ورود به دنياي قدرت در اوج جواني. کلي مست زندگيست که ماشين از جاده خارج ميشود و در جريان تند گندابي فروميغلتد.
داستان تکاندهنده است زيرا کِلي در شرايطي دنيا را ترک ميکند که حتي مرد همراهش را هم درست نميشناسد. محل مرگش را هم نميشناسد. حتي نميداند چرا بايد در جايي متروک و در تنهايي بميرد. اتفاقي که در شرف وقوع است هيچ تناسبي با تصاوير شاعرانه او از مرگ ندارد. کلي در حالي ميميرد که باور دارد سناتور براي کمک به او بازخواهد گشت. باور دارد حداقل جايي در قلب سناتور از آن اوست. داستان که به پايان ميرسد گويي نويسنده حقيقتي سخت منزجر کننده را پيش روي خواننده ميگذارد. اينکه زندگي فرصتي تصادفيست با بيشمار انتخاب که هر کدامشان به تصادف به پاياني ختم ميشود. پاياني که از آنچه ما انسانها تصور ميکنيم بسيار کم اهميتتر است.
اين پست در تاريخ 2008/05/20 نوشته شده است
Joyce Carol Oates نام کتاب: سياهاب
نويسنده: جويس کرول اوتس
مترجم: مهدي غبرايي
ناشر: نشر افق ، چاپ اول 1386
معرفي کتاب
اگر مسئله مرگ حل ميشد شايد همه چيز شکل ديگري به خود ميگرفت. ما در مقابل پديدهاي به نام مرگ به دلداري نيازمنديم. به اينکه کسي به ما بگويد مرگ پليست به سوي دنياي ديگر. مرگ چنان هراسانگيز است که تخيل بازيگوش نويسندگان هم کمتر ميتواند در آستانه مرگ توقف کند. ذهن خلاق نويسنده از زندگي مينويسد. گاهي از دنياي پس از مرگ مينويسد و گاهي هوشمندانه چنان لحظه پيش و پس از مرگ را به هم متصل ميکند گويي لحظه مرگ هيچ اتفاقي نيفتاده. تنها پلکهايي بسته شده. نفسي قطع شده. قلبي از تپيدن ايستاده و دوباره در دنيايي متفات همگي به جنب وجوش افتادهاند. ما براي زندگي به تعبيري شاعرانه از مرگ نيازمنديم. تعبيري که کمکمان کند به بهانه زندگي پس از مرگ از ميان بينهايت انتخاب در مسير زندگي فقط يکي را انتخاب کنيم و مطمئن باشيم انتخابمان درستترين گزينه ممکن است. ما حتي براي زندگي هم نيازمند دلداري هستيم. نيازمنديم کسي به ما اطمينان دهد درست قدم برميداريم.
جويس در اولين پاراگراف داستان بلندش همه آنچه دلداريهاي تاريخي و فرهنگي برايمان ساخته خراب ميکند. کلي کليهر بيست و شش ساله در لحظهاي که انتظارش را ندارد با مرگ روبهرو ميشود. تمام صد و پنجاه صفحه بعد لحظات کشدار همان يکساعتي است که کلي ناباورانه به مرگش نگاه ميکند. او هم مثل هر آدم ديگري براي خودش رسالتي در زندگي تعريف کرده. وظيفهاي، کاري، چيزي که او را به زندگي متصل ميکند و زمان مرگش را هم تعريف ميکند. کلي هم مانند هر آدم ديگري تصويري شاعرانه از مرگ خود دارد. تصويري که در آن براي مردن آماده است. وظيفهاش را انجام داده. تصويري که در آن ديگران رفتنش را ميبينند و او پيشاپيش احساس ميکند "جايم خالي خواهد بود. جاي من خالي خواهد بود و هيچکس جاي مرا نخواهد گرفت." کلي مانند هر آدم ديگري تصور کرده است که بچههايش، نوههايش، همسرش يا دوستانش او را در مراسم خداحافظي از اين دنيا تا دم در بهشت همراهي خواهند کرد. و او منتظر دوستانش خواهد ماند تا در دنياي ديگر هم آنها را در کنار خود ببيند. اما جويس در همان پاراگراف اول بيرحمانه همه چيز را خراب ميکند. کلي در هشياري رو به زوالش ميگويد: "دارم ميميرم؟ اينجوري؟"
جويس اگر چه به نظر ميرسد داستاني از بيرحمي دنياي سياست تعريف ميکند. دنيايي که در آن مرد سياستمداري کلي زودباور را قرباني ميکند تا شهرتش خدشهدار نشود اما در واقع از زبان کلي که سعي دارد هر جور شده خودش را زنده نگه دارد نگاهي متفاوت به زندگي ارائه دهد. کلي به تصادف، سناتور پا به سن گذاشتهاي را در جشن چهارم جولاي ميبيند که تصادفا تز دوره ليسانسش را هم در مورد او نوشته. آنها جذب هم ميشوند و کلي بر خلاف برنامه قبليش زودتر از موقع جشن، مهماني را به همراه سناتور ترک ميکند. (انتخابي که ميتوانست رخ ندهد) سناتور مست و سرخوش در جاده فرعي متروکي پيچها را يکي پس از ديگري پشت سر ميگذارد. کلي مست موفقيتش است. مست لحظات عاشقانهاي که پيش رو خواهد داشت. مست ورود به دنياي قدرت در اوج جواني. کلي مست زندگيست که ماشين از جاده خارج ميشود و در جريان تند گندابي فروميغلتد.
داستان تکاندهنده است زيرا کِلي در شرايطي دنيا را ترک ميکند که حتي مرد همراهش را هم درست نميشناسد. محل مرگش را هم نميشناسد. حتي نميداند چرا بايد در جايي متروک و در تنهايي بميرد. اتفاقي که در شرف وقوع است هيچ تناسبي با تصاوير شاعرانه او از مرگ ندارد. کلي در حالي ميميرد که باور دارد سناتور براي کمک به او بازخواهد گشت. باور دارد حداقل جايي در قلب سناتور از آن اوست. داستان که به پايان ميرسد گويي نويسنده حقيقتي سخت منزجر کننده را پيش روي خواننده ميگذارد. اينکه زندگي فرصتي تصادفيست با بيشمار انتخاب که هر کدامشان به تصادف به پاياني ختم ميشود. پاياني که از آنچه ما انسانها تصور ميکنيم بسيار کم اهميتتر است.
اين پست در تاريخ 2008/05/20 نوشته شده است
اشتراک در:
نظرات (Atom)